X
تبلیغات
شعر و نقد

شعر و نقد

شعر ونقد برای نشر اشعار بيژن باران و نقد شعر برای شبکه ی شعر-دوستان فارسی

علم بیان

 http://aryaadib.blogfa.com/cat-23.aspx

شماره ی نوشته : ۴ / ١۴

 

تدوین : آریا ادیب

بیان  به معنی پیدا و آشکار شدن است و دراصطلاح  ادیبان عبارت است از مجموع قواعد و قوانینی که به وسیله ی آن ها یک معنی به راه های گوناگون نشان داده می شود.


شیوه های بیان اندیشه را دردانش بیان در چهار زمینه گنجانده اندکه ما در این بخش  به بررسی هریک از آن ها می پردازیم .

این چهار زمینه که مباحث علم بیان است، عبارت است از:

تشبیه ، استعاره ، مجاز و کنایه که  از نظر حالات سخن نیز به سه دسته ی ایجاز، اطناب و مساوات بخش می شود.


١ـ تشبیه :

 

تشبیه پیوند برقرار کردن میان دو چیز است با واژه ها یا عباراتی ویژه برای همانند کردن آن ها، مانند:

«علم درهدایت انسان چون نور است »

 

دراین مثال چهار پایه یا رکن وجود دارد که ارکان تشبیه نامیده می شود.


١ـ  مُشَبَه : چیزی که آن را به چیز دیگری مانندکرده ایم (یعنی علم )
۲ـ  مُشَبَه به : چیز دوم که مُشَبَه،  به آن مانند شده است (یعنی نور)
٣ـ  ادات تشبیه : واژه هایی که میان مشبه و مشبه به، پیوند برقرارمی کند که  برخی ازآن ها عبارت است از:

      چون ،چو ،همچون ، مانند ِ، بسان ِ ، مثل ِ ،بکردار ِ، پنداری ،گویی و ...
۴ـ  وجه شِبه:  صفت مشترک میان مشبه و مشبه به (یعنی هدایت )
نمونه ی دیگر:
ز خوشی باغ همچون دلبران شد /  ز خوبی شاخ همچون اختران شد

 

تشبیه مؤکدّ :
گاهی ممکن است ادات تشبیه حذف شود
روی او ماه است اگر بر ماه مشک افشان شود. ( که روی او چون ماه است بوده است)


تشبیه مجمل :

حذف وجه شِبه موجب می گردد تا ذهن خواننده خود تلاش کند تا دلیل همانندی را بیابد. مانند :
تنم چون سایه ی موی است و دل چون دیده ی موران

( وجه شبه در این جا باریکی (مو) و تنگی (دیده) است که حذف شده است)


 تشبیه تسویه
 هنگامی است که چند مشبه را به یک مشبه به تشبیه کنند، مانند:
نقش خورنق است همه باغ و بوستان  /  فرش ستبرق است همه دشت وکوهسار

 

  تشبیه چمع
 گاه یک مشبه را به چند مشبه به تشبیه می کنند، مانند:
من همچو خار و خاکم و تو آفتاب و ابر

 

تشبیه بلیغ
درتشبیه بلیغ ادات تشبیه و وجه شبه هر دو حذف می شود. مانند: عمر برف است.


درزبان ادبی گاه مشبه و مشبه به به کمک کسره به هم می پیوندد و به صورت اضافه ی تشبیهی بیان می شود. مانند: برف عمر
بنابراین اضافه ی تشبیهی گونه ای ازتشبیه بلیغ است.


چند نمونه :

کیمیای عشق ، قد سرو، تیر مژگان ، شبنم عشق ، نیشترعشق ،آتش عشق ، سراچه ی دل ، باران رحمت ،خوان نعمت ،اطفال شاخ ، بنات بنات ،کلاه شکوفه ،مهد زمین ،دایه ی ابر بهاری ، نوردانش ،چراغ علم ، تخم محّبت ، نسیم رحمت ، سحاب رحمت ، سیلاب اشک.

 

۲- استعاره :

 

هرگاه واژه ای به دلیل شباهتش با واژه ی دیگری به جای آن به کار رود، استعاره پدید می آید.

به گفته ی دیگر، استعاره تشبیهی است که یکی ازطرفین تشبیه ذکر نشود.

 

استعاره از لحاظ ذکر یاحذف مشبه یا مشبه به بردو نوع است :


الف ) استعاره ی مصّرحه :

هنگامی است که مشبه راحذف کنیم و تنها مشبه به را ذکر نماییم .
مانند :
- یکی « درخت گل » اندرمیان خانه ماست /  که سرو های چمن پیش قامتش پستند (سعدی )
استعاره از جوانی بلند بالا و خوش اندام

 

- ستاره ای بدرخشید و ماه مجلس شد (حافظ )
استعاره از یار زیباروی

- فرّاش باد صبا را گفته تا فرش زمرّدین بگسترد (سعدی )
استعاره از چمن و سبزه

همی زورکرد این برآن آن براین / نجنبید یک شیر بر پشت زین (فردوسی )
استعاره از پهلوان

کلاهش را برداشت و از زیرآن آبشار طلایی رنگ سرازیر شد.
استعاره از مو


ب) استعاره ی مکینه :

این استعاره وارونه ی  استعاره ی مصّرحه است، یعنی درآن« مشبه به » را حذف کرده و مشبه را ذکرمی کنند.

ولیکن «مشبه به» جای خود را به یکی یا چند اوصاف خود می دهد. مثلن وقتی می گوییم :کام ظلم ، ظلم را به حیوانی تشبیه کرده ایم که کام و دهان برای بلعیدن دارد و مظلوم را درکام خود فرو می برد.
نمونه های دیگر:
- به چشم عقل دراین رهگذار پرآشوب نگر / که کار جهان بی ثبات وبی محل است (حافظ )
- یکی ازصاحبدلان سر به جیب مراقبت فروبرده بود.
- دست روزگار، رخسارصبح ، چنگال مرگ ، آستین عقل ، دست طرب ، چشم بخت .


٣- مجاز:

 

 مجاز به کاربردن واژه است درمعنای غیرحقیقی به شرط آن که میان معنی حقیقی و معنی غیر حقیقی پیوندی برقرار باشد. مثلن هنگامی که می گوییم :« جهان انجمن شد برتخت اوی » مراد ازجهان ، مردم جهان است.
 معمولن رابطه های زیر باعث می شود که واژه ای در معنی مجازی به کار رود:
- رابطه ی حال با جا : سراسرهمه دشت بریان شدند. (دشت به جای مردم دشت آمده است)
- رابطه ی کل با جز: ایران درمسابقات فوتبال قهرمان شد. (که ایران به جای تیم فوتبال ایران آمده است)
- رابطه ی جزء با کل : به کشتن دهند سر به یکبارگی (سر به جای تمام وجود آمده است)
- رابطه ی لازم با ملزوم : فلان را در دوستی پای نیست .(پای به جای پایداری آمده است)

در اصطلاح علم بیان  این رابطه ها را علاقه نیز می نامند.
نمونه های دیگر:

-  همی کند سودابه ازخشم موی / همی ریخت آب و همی خست روی  (فردوسی )( به معنی اشک)
- یکی تازی ای برنشسته سیاه همی خاک نعلش برآمد به ماه  (فردوسی ) ( به معنی آسمان)

- سر رفتن داشتن: که سر به معنی قصد و اراده می باشد.


۴ -کنایه :

 

کنایه به معنی پوشیده سخن گفتن است، اما در علم بیان ،عبارت است از گفتن لفظی در معنی غیرحقیقی (معنی نزدیک)، آن گونه که بتوان معنی حقیقی (معنی دور) آن را نیز اراده کرد.

به عنوان مثال : درجمله های:

« پرسیدم : پس چه خاکی برسر بریزم »

و : « مابقی را فعلن خط بکش »

عبارت های مشخص شده دارای دو معنی نزدیک و دور می باشد، اما معنی دورآن ها موردنظر است.

«چه خاکی بر سر بریزم » در معنی حقیقی یعنی «چه کار باید بکنم » و عبارت «خط بکش » یعنی «نادیده بگیر».

به این کاربرد کنایه می گویند.
چند نمونه :

- درخانه ی او به روی همه باز است
معنای نزدیک : همه می توانند وارد خانه ی او شوند
 معنای دور: مهمان نوازاست

 

- آب از دستهایش نمی چکد.
معنایی نزدیک : نمی گذارد قطره ای آب از دستهایش به روی زمین بچکد.

معنایی دور: هیچ چیزی از او به دیگران نمی رسد،خیلی خسیس است.
 

- چشم به راه بودن
معنای نزدیک : یکسره به راه نگاه می کند

معنای دور:  انتظارکشیدن

 

- شکم راصابون زدن
 معنای نزدیک : به شکم صابون زدن
معنای دور: امیدوار بودن

 

کمربستن
معنای نزدیک :کمربند را به کمر بستن
معنای دور: همّت کردن


نمونه های دیگر:
- سربه جیب مراقبت فرو بردن کنایه از فرورفتن درحالت تفکّر و تعّقل 

سیه گلیم کنایه از بدبخت، عنان پیچ کنایه از سوارکار
تفاوت کنایه بامجاز و استعاره در این است که درکنایه به هردو معنی می توان دست یافت و هردو معنی می توانددرست باشد ( ولی گوینده معنی حقیقی را می خواهد).

 

علم بیان  که به یاری آن حالات گوناگون سخن را نیز در هماهنگی باحال شنونده و خواننده تعیین می کنند، به سه نوع ایجاز، اطناب و مساوات نیز بخش می گردد :


ایجاز : ایجاز عبارت است از بیان مقصود و معنی درکوتاه ترین لفظ وکم ترین عبارت، مشروط برآن که رساننده ی مقصود باشد. به ترین نمونه ی ایجاز، کلام فردوسی درتوصیف رستم درشاهنامه است .
چنانچه ایجاز به اندازه ای باشدکه مخّل معنی باشد و یا بیان مقصود را نکند،آن را« ایجاز مخّل » می گویند.


اطناب : دراز گویی و آوردن واژه ها و عباراتی  است زاید و بسیار در سخن که معنی آن ها کم و اندک باشد.

اگر اطناب و دراز سخنی موجب ملال شنونده وخواننده گردد آن را «اطناب ممّل» می نامند.


مساوات : یعنی آوردن لفظ به اندازه معنی. دقت درمساوات ِ لفظ و معنی، موجب روشنی معنی می گردد و از این جهت کلامی که با حفظ سادگی، درآن مساوات هم به کار رود، برای رسانیدن مقصودگوینده بسیار مناسب است . به ترین نمونه ی مساوات درکلام سعدی دیده می شود.

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط آریا ادیب  |  نظر بدهید

 

شماره ی نوشته : ٣ / ١۴

 

تدوین : آریا ادیب

 

 

علم بدیع

 

بدیع در واژه به معنی  تازه، نو و نوآورده است و در گستره ی زبان، علمی است که  از آرایه های ادبی  سخن می گوید .آرایه ها  زیورهایی است که سخن  را بدان می آرایند. 

 

آرایه های ادبی  بر دوگونه است:


الف) ـ آرایه های لفظی (صناعات  لفظی ) :

به آن دسته ازآرایه های ادبی گفته می شود  که  از تناسب آوایی و لفظی میان واژه ها پدید می آید. مانند:

واج آرایی ، سجع ، ترصیع ، جناس و اشتقاق


ب) ـ آرایه های معنوی (صناعات  معنوی ) : به آن دسته  از آرایه های ادبی گفته می شود که برپایه ی  تناسب های معنایی  واژه ها شکل می گیرد، مانند:

مراعات نظیر، تناقض ، عکس ، تلمیح ، تضمین ، اغراق ، حسن تعلیل ، ارسال المثل ، تمثیل و اسلوب معادله و  ایهام .

الف) - آرایه های لفظی :


١- واج آرایی :

به تکراریک واج (حرف صامت یا مصوت ) در یک بیت یا عبارت گفته می شود که پدیدآورنده ی موسیقی درونی شعراست.  واج آرایی یا نغمه ی حروف، تکراری آگاهانه است که موجب آن می گردد که تاثیر موسیقی کلام و القای معنی مورد نظر شاعر بیش ترگردد. مانند:

 
 سرو چمان من چرا میل چمن نمی کند ( تکرارصامت چ )
خیزید وخز آریدکه هنگام خزان است ( تکرارصامت های خ و ز ) از منوچهری که تداعی کننده ی صدای ریزش و خردشدن برگ ها درفصل خزان است .
نمونه های دیگر:
بگذار تا بگریم چون  ابردر بهاران /  کز سنگ ناله خیزد روز وداع یاران (سعدی )
 بر او راست خم کرد و چپ کرد راست / خروش از خم  چرخ  چاچی  بخاست (فردوسی )


 ۲ـ سجع :

معنی  آواز کبوتر را دارد و در اصطلاح سخن شناسان،  آوردن واژه هایی است ( واژه های سجع ) درآخر قرینه های سخن منثور به سانی که  حرف آخر این واژه ها یکی باشد.

معمولن هر قرینه از یک جمله تشکیل می شود، اما گاهی نیز یک قرینه  دو یا چند جمله ی کوتاه دارد.

به جمله هایی که دارای آرایه ی سجع باشند مسجّع و این کار را تسجیع می گویند.
نمونه :


- ای عزیز، در رعایت دل ها کوش و عیب کسان می پوش  (خواجه عبدالله انصاری )
-  جان ما را صفای خود ده و دل ما را هوای خود ده  (خواجه عبدالله انصاری )
- منّت خدای را عّزوجّل که طاعتش موجب قربت است و به شکراندرش مزید نعمت  (گلستان )
- هرنفسی که فرو می رود ممّد حیات است و چون  برمی آید مفّرح ذات  (گلستان )


درعبارات بالا، کوش  و می پوش ، صفا و هوا، قربت و نعمت ، حیات و ذات ، واژه ها ی سجع به شمار می آید.

٣ـ ترصیع :  

به معنی جواهر نشاندن است و در اصطلاح  ادبی هرگاه  اجزای دو بخش  از یک بیت یا عبارت،  نظیر به نظیر، در وزن  و واج  آخرمشترک باشد، آرایه ی ترصیع پدید می آید. مانند : 

ای منّور به تو نجوم جلال، وی مقّرر به تو رسوم کمال

برگ بي برگي بود ما را نوال // مرگ بي مرگي بود ما را حلال
 که همه ی این زوج ها با یکدیگر هم وزن  و هم قافیه است.
نمونه های دیگر:
ای کریمی که بخشنده ی عطایی و ای حکیمی که پوشنده ی خطایی (خواجه عبدالله انصاری )
بدان خدای که این افلاک را برپای داشت و این املاک را برجای (قاضی حمیدالدین بلخی )
باران رحمت بی حسابش همه را رسیده و خوان نعمت بی دریغش همه جا کشیده (سعدی )
 
دو بخش ترصیع باید در پی هم  بیاید و میان دو بخش هیچ  واژه ای اضافه نیاید.

 

۴ – موازنه

هرگاه اجزای دو بخش از یک بیت یا عبارت، نظیر به نظیر در وزن مشترک  ولی در واج  آخر مشترک نباشد، آرایه ی موازنه پدید می آید. مانند:

دل به امید روی او همدم جان نمی شود /  جان به هوای کوی او خدمت تن نمی کند
این لطافت کز لب لعل تو من گفتم که گفت /  وین تطاول کز سر ِ زلفِ تو من دیدم که دید
گر عزم جفا داری سر در رهت اندازم /  ور راه ِ وفا گیری جان در قدمت ریزم
 
۵ ـ جناس (تجنیس) :

به کار بردن واژه هایی که تلفظی یکسان و نزدیک به هم دارد. این آرایه بر تأثیر موسیقی و آهنگ سخن می افزاید.

جناس دو نوع است : جناس تام و جناس ناقص .
 جناس تام ؛ هرگاه واژه ای در یک بیت یا عبارت دو بار به کار برود و هر بار معنای دیگری داشته باشد. مانند:
بیا و برگ سفر ساز و زاد ره بر گیر که عاقبت برود هرکه او ز مادر زاد (خواجوی کرمانی )
دو واژه ی  زاد (توشه) و  زاد (ولادت) با وجود تفاوت معنایی یکسان خوانده می شود.
نمونه :
خرامان بشد سوی آب روان / چنان چون شده باز یابد روان (فردوسی )
عشق شوری در نهاد ما نهاد / جان مادر بوته ی سودا نهاد (فخرالدین عراقی )
بهرام که گورگرفتی همه عمر / دیدی که چگونه گور بهرام گرفت (نظامی )
برادرکه در بند خویش است / نه برادر و نه خویش است (سعدی )

تار زلفت را جدا مشاطه گر از شانه کرد / دست آن مشاطه را باید جدا از شانه کرد (امیر خسرو دهلوی )


جناس ناقص؛ هرگـاه  دو  واژه در یکـی از مـوارد زیر با هم اختلاف داشته باشد، یکی از انواع جناس ناقـص پدید می آید.


الف ) جناس ناقص حرکتی  

اختلاف درحرکت، مانند : مِلک ،مُلک؛  قَمَری ، قُمری، گِرد، گَرد؛ مِهر، مُهر

در این سرای بی کسی کسی به در نمی زند/  به دشت( پُر )ملال ما پرنده( پَر ) نمی زند
 

ب) جناس ناقص اختلافی یا مطرّف  

هنگامی که در یک حرفِ  یک واژه اختلاف هست:

اختلاف در حرف نخست : ناز، باز؛ رفیق، شفیق؛ چاه، جاه
اختلاف درحرف میانی : آستین ،آستان؛ کمین ،کمان
اختلاف درحرف پایانی: بار، باز
هر تیر که در (کیش) است گر بر دل( ریش) آمد/  ما نیز یکی باشیم از جملۀ قربان ها


پ) جناس ناقص افزایشی یا زاید

هنگامی که یک واژه یک حرف بیش تر ازدیگری دارد :

در آغاز یک حرف بیش تر دارد. مانند:  شما، ما؛ مرنج، رنج
در میان یک حرف بیش تردارد. مانند: خاص، خلاص؛ دست، دوست
در پایان یک حرف بیش تردارد. مانند: قیام ، قیامت

ت) جناس ناقص مرکب  

هنگامی که یکی از دو رکن جناس از ترکیب دو واژه پدید آید:
دل خلوت خاص دلبر آمد / دلبر زکرم به دل برآمد

ث ) جناس ناقص قلب  

هنگامی که اختلاف دو رکن جناس درجا به جایی حروف آن ها باشد :

 امهال ،اهمال؛  قلب ،لقب؛ گنج ،جنگ
 ابر بهاری را فرموده تا بنات،  نبات در مهد زمین  بپرورد (سعدی )

۶- اشتقاق :

به کار گرفتن  واژه هایی  که هم ریشه و هم خانواده  باشد را اشتقاق می نامند.
عالم، معلوم؛  مفتاح، فتوح؛ دیده، دیدار؛ لطف، لطیفه

موج زخود رفته ای تند خرامید و گفت /  هستم اگر می روم گر نروم نیستم

 شبه اشتقاق : واژه ها به ظاهر هم ریشه است ولی از جهت معنی ارتباطی میان آن ها نیست .
عَلَم ،عالم


ب )- آرایه های معنوی :


١- مراعات نظیر  (تناسب ) :

 از متداول ترین آرایه های ادبی در ادبیات کلاسیک و معاصربه شمارمی آید و آن عبارت است از آوردن دو یا چند واژه در یک بیت یا عبارت  که در خارج  از آن  بیت نیز رابطه ای خاص میان آن ها برقرار باشد.
مانند :
ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارند /  تا تو نانی به کف آری و به غفلت نخوری  (سعدی )
با ساربان بگویید احوال آب چشمم / تا بر شترنبندد محمل به روز باران  (سعدی )
از داس دروگر وقت هیچ روینده را زینهار نیست  (شکسپیر)

بیستون بر سر راه است مباد از شیرین/ خبری گفته و غمگین دل فرهاد کنید
 


 ۲- تضاد ( طباق )

هرگاه دو واژه با معنای متضاد دریک بیت یا عبارت به کار رود آرایه ی تضاد پدید می آید.
نمونه :
 غلام همّت آنم که زیر چرخ کبود /  زهرچه رنگ تعّلق پذیرد آزاد است (حافظ )
 نه شاخش خشک گردد روز سرما /  نه برگش  زرد گردد روز گرما  (فخرالدین اسعدگرگانی )

بسیار سیه سپید کرده است/ دوران سپهر لاجوردی


 ٣-  تناقص  (پارادوکس )

اگر دو مفهوم متضاد را به هم  نسبت دهیم یا آن  دو را با هم جمع کنیم،  آرایه ی تناقص شکل می گیرد. آشتی دادن دو متناقص  را پارادوکس (متناقض نما) گویند.
نمونه :


" جیب هایم  پر از خالی است " که .برای عمق  بخشیدن  به سخن،  دو صفت متضاد «پر» و «خالی » را با هم  به کار برده ایم .

حاضر غایب ، فریادسکوت  و گشنه پلو  نمونه های دیگری از آرایه ی متناقض  است .
نمونه ها ی بیش تر:

 

-  جامه اش شولای عریانی است. (اخوان ثالث ) شولا (نوعی جامه ) که با صفت عریانی همراه شده است .
-  از تهی سرشار، جویبار لحظه ها جاری است . (اخوان ثالث) تهی  و سرشار دو صفت متضاد است.
-  دولت  فقر خدایا  به من ارزانی  دار /  کاین  کرامت سبب حشمت و تمکین من است ( حافظ)
    دولت یعنی خوشبختی  و ثروت،  که متضاد فقر است .
-  ز کوی یار می آید نسیم باد  نوروزی /  ازاین باد ار مددجویی ، چراغ دل  بر افروزی (حافظ)
    بر افروختن چراغ  به باد نسبت داده شده است که خودعاملی است برای خاموش شدن چراغ
طنز یعنی  گریه کردن قاه قاه / طنز یعنی  خنده ی پر اشک و آه
 

۴-عکس (قلب) :

هرگاه  در یک بیت یا عبارت، میان  دو مورد پیوندی  برقرارکنیم و سپس در بخش دیگری جای آن دو را با هم عوض کنیم و یا هرگاه  نویسنده با جا به جا کردن  اجزای ترکیب های وصفی و اضافی ،ترکیب ها ی تازه پدید آورد.
نمونه:

- حافظ  مظهر روح  اعتدال  و اعتدال  روح  اقوام  ایرانی  است .
-  برهنگی  فرهنگی و فرهنگ برهنگی
-  بسیار اندک اند کسانی که هم حرف خوب می زنند و هم خوب حرف می زنند.


۵ ـ تلمیح :

در واژه به معنی «به گوشه چشم اشاره کردن » است و در اصطلاح ادبی بهره گیری  از نقل قول ها،  آیات، احادیث ، داستان ها و وقایع تاریخی است و یا  آن که با شنیدن  بیت یا عبارتی  به یاد داستان  و افسانه ، رویدادی تاریخی  و مذهبی یا  آیه  و حدیثی  بیفتند ، بدون آن که آن موضوع و داستان را تعریف کنند.
نمونه :

 
نه خدا توانمش خواند نه بشر توانمش گفت / متحیرم چه نامم شه ملک لا فتی را  (شهریار)
که به حدیث «لا فتی الّا علی لاسیف  الّا ذوالفقار»  اشاره دارد.
نمونه های دیگر:


- آسمان بار امانت نتوانست کشید / قرعه کار به نام من دیوانه زدند (حافظ )
- چنین گفت پیغمبر راست گوی /  ز گهواره تا گور دانش بجوی (فردوسی )
- چه فرهاد ها مرده درکوه ها / چه حلاج ها رفته بردارها  (علامه طباطبایی )
- ما قصه سكندر و دارا نخوانده ايم / از ما به جز حكايت مهر و فا مپرس
- گفت آن يار كز و گشت سردار بلند /  جرمش اين بود كه اسرار هويدا مي كرد
 

۶-  تضمین :

 هرگاه شاعر یا نویسنده ای در سخن خود از شعر یا نوشته ی دیگری  بهره بگیرد، آرایه ی تضمین شکل می گیرد و به ترآن است که نام گوینده ی اصلی شود.
نمونه :
چه زنم چو نای هردم ز نوای شوق او دم /  که لسان غیب خوشتر بنوازد این نوا را
«همه شب دراین امیدم که نسیم صبحگاهی /  به پیام آشنایی بنوازد آشنا را»
که دراین نمونه «شهریار» بیتی ازحافظ را تضمین کرده است .
نمونه ی دیگر:
چه خوش گفت فردوسی پاکزاد که رحمت برآن تربت پاک باد
«میازار موری که دانه کش است که جان دارد و جان شیرین خوش است »
که در ابن جا سعدی بیتی از«فردوسی » را تضمین کرده است .
نمونه ی دیگر:
آوردن متن عربی آیه یا حدیثی را در سخن، «درج» می نامند و  اگر مضمون آیه یا حدیثی در سخن آورده شود آن را «حل» می گویند و «حل  و درج » را  اقتباس  می نامند.


۷ـ اغراق (مبالغه ،غلو) :

هنگامی است که شاعر یا نویسنده ای صفتی را در فرد یا پدیده ای  برجسته کند که مطابق عرف و عادت جاری پذیرفته نیست و درعالم واقع امکان دست یابی  به آن صفت وجود ندارد. مانند:

 

بگذار تا بگريم چون ابر در بهاران /  كز سنگ ناله خيزد وقت وداع ياران
مانند ابر بهار گریستن و گریه ی درد آلودی که حتا سنگ را هم به ناله وا می دارد، بیانی آمیخته به اغراق است
هر شبنمي در اين ره، صد بحرآتشين است /  دردا كه اين معما شرح و بيان ندارد
قطره ی ناچیز شبنم را در راه عشق صد دریای آتشین تصّور کردن بیانی اغراق آمیز است


 فردوسی می گوید:
که گفتت برو دست رستم ببند /  نبندد مرا دست، چرخ  بلند

ز سمّ ستوران درآن پهن دشت / زمین شش شد و آسمان گشت هشت
خروش آمد از باره ی هر دو مرد /  تو گفتی  بدرّید دشت نبرد
برآن گونه رفتند هر دو به رزم /  توگفتی که اندر جهان نیست بزم
شود کوه آهن چو دریای آب /  اگر بشنود نام افراسیاب
اغراق مناسب ترین ابزار برای آفریدن صحنه های حماسی است .

 

۸ـ حسن تعلیل :

هرگاه شاعر یا نویسنده برای واقعیتی نه دلیل علمی و عقلی، بلکه دلیلی تخّیلی و ادیبانه و زیبا ارائه دهد.
نمونه:
از آن مرددانا دهان دوخته است / که بیند که  شمع از زبان سوخته است (سعدی )
شاعر برای کم حرفی و سکوت مردم دانا علّتی ادبی وغیر واقعی ارائه می کند. (همین زبان است که به جان شمع آتش انداخته است).


۹ـ لفّ و نشر :

لفّ به معنی پیچیدن و نشر به معنی بازکردن و پراکندن است و در اصطلاح ادبی هنگامی است که دو یا چند چیز را نخست بدون توضیح در پی هم آوردند (لفّ ) و سپس توضیحات مربوط به هر یک را ذکر کنند (نشر).
نمونه :
- به روز نبردآن یل ارجمند /  به شمشیر و خنجر به گرز و کمند
برید و درید و شکست و  ببست /  یلان  را سر و سینه و پا و دست (فردوسی )
یعنی در روز نبرد آن یل ارجمند به شمشیر سر یلان را برید و به خنجرسینه شان  رادرید و به گرز پاهایشان را شکست و به کمند دست هایشان  را ببست.

اگر دو یا چند چیز که نخست بدون توضیح آورده می شود و توضیحات آن ها به تربیب در پاره ی دیگر آورده شود «لفّ و نشر» را مرتب نامند و اگر توضیحات به ترتیب نباشد، آن را «لفّ و نشر نامرتب (مشوّش )» می خوانند.
نمونه ی بالا  از انواع لفّ و نشر مرتب است .
نمونه ی  لفّ و نشر نامرتب :
- افروختن و سوختن  و جامه دریدن /  پروانه ز من، شمع ز من، گل ز من آموخت  (بهار)
پروانه سوختن، شمع افروختن و گل جامه دریدن را از من آموخت .
نمونه ی دیگر:
- چه باید نازش و نالش بر اقبالی و ادباری /  که تا برهم زنی دیده نه این بینی، نه آن داری (سنایی )

- اي شاهد افلاكي در مستي و در پاكي /  من چشم تو را مانم ،تو اشك مرا ماني
یعنی اي شاهد افلاكي من در مستي به چشم تو مي مانم و تو در پاكي به اشك من مي ماني
 


١۰ـ  ارسال مثل :

هرگاه شاعر یا نویسنده ای  در سخن خود از ضرب المثلی بهره بگیرد، آرایه ی ارسال مثل پدید می آید.
نمونه :
هرکسی از ظّن خود شد یار من /  ازدرون من نجست اسرار من (مولوی )
مصراع اول امروزه به عنوان ضرب المثل به کارمی رود.
 نمونه های دیگر:
- سرم ازخدای خواهدکه به پایش اندرافتد / که درآب، مرده بهترکه درآرزوی آبی (سعدی )
- توسنی کردم  ندانستم  همی /  کز کشیدن تنگ ترگردد کمند (رابعه )

١١ـ تمثیل :

هرگاه برای روشن شدن مطلبی پیچیده آن را به موضوعی ساده تر تشبیه کنیم و یا برای اثبات موضوعی نمونه ای بیاوریم ،آرایه ی تمثیل پدید می آید.
نمونه :
- من اگر نیکم اگر بد تو برو خود را باش / هر کسی آن درود عاقبت کار، که کشت (حافظ )
- دل من نه مردآن است که باغمش برآید / مگسی کجا تواند که بیفکند عقابی (سعدی )
- محرم این هوش جزبیهوش نیست /  مرزبان را مشتری چون گوش نیست (مولوی )


١۲ـ اسلوب معادله :

در نوعی از تمثیل، گاهی دو موضوع گفته شده به گونه ای است که می توان آن دو را برابر با یکدیگر دانست. این ارتباط معنایی بر پایه ی تشبیه است و یکی مصداقی برای دیگری است. به چنین شکلی ازتمثیل ،اسلوب معادله گفته می شودکه در اشعار شاعران سبک هندی بیش تر از هردوره ی دیگری دیده می شود.
نمونه :
- دود اگر بالا نشیند کسر شأن شعله نیست / جای چشم ابرو نگیرد گر چه او بالاتر است (صائب )
-  آدمی پیر چو شد حرص، جوان می گردد /  خواب در وقت سحرگاه ،گران می گردد (صائب )
-  عشق چون آید، برد هوش، دل فرزانه را /  دزد دانا می کشد اول چراغ خانه را (زیب النسا)
-  سعدی از سرزنش غیر نترسد هیهات / غرقه در نیل چه اندیشه کند باران را (سعدی )
-  بی کمالی های انسان ازسخن پیداشود پسته ی بی مغزچون لب واکندرسواشود
همان گونه که می بینید هرمصراع از این ابیات یک جمله ی مستقل است و می توان  به راحتی جای مصراع ها را عوض کرد.
دود ≈ ابرو بالانشستن ≈
جای چشم راگرفتن
حرص آدمی ≈ خوا ب پیری ≈
وقت سحرگاه
جوان شدن≈ گران شدن عشق ≈
دزددانا
هوش دل فرزانه ≈ چراغ خانه ازهوش بردن ≈
کشتن چراغ
دل من ≈ مگس غم ≈
عقاب
ازپس غم برآمدن≈ افکندن عقاب شعله ≈
چشم
سعی کنیددرنمونه های دیگراین ارتباط راپیداکنید.


ارسال مثل، تمثیل ،اسلوب معادله اغلب یک آرایه به شمار می آید.

 

١٣ـ ایهام :

یا تورایه به معنی به شک انداختن است و دراصطلاح ادبی ، به کاربردن واژه یا ترکیبی دردو معنی نزدیک و دور به ذهن است و هر کدام از آن دو معنی را بتوان از آن  برداشت کرد. ایهام هنری ترین آرایه ی معنوی است و استاد مسلم آن حافظ است.
نمونه :
-  غرق خون بود و نمی مرد ز حسرت فرهاد /  گفتم افسانه ای شیرین و به خوابش کردم (رهی معیری )
که شیرین هم به معنی زیبا و دلنشین و هم نام معشوقه ی فرهاد است.
-  گفتم غم تو دارم گفتا غمت سر آید /  گفتم که ماه من شو گفتا اگر برآید
که بر آید هم به معنی طلوع کردن و هم به معنی اگر امکان داشته باشد است.

- خانه زندان است و تنهايي ملال /  هر كه چون سعدي گلستانش نيست
گلستان به دو معني باغ و كتاب گلستان سعدي است
نرگس مست نوازشگرِ مردم دارش // خون عاشق به قدح گر بخورد ، نوشش باد (حافظ)
نرگس مست مردم دار : چشمي كه داراي مردمك است و خوش رفتار با مردم .
  
١۴-ایهام تناسب :

باتوجه به توضیح آرایه ی ایهام ، هر واژه در سخن، هنگامی  دارای ایهام تناسب است که تنها یکی از معانی آن را بتوان درجمله جای گذاری کرد و معنای دیگر آن اگر چه  به دلیل تناسب و قرینه ای که درکلام دارد به ذهن خطور می کند ولی نمی توان آن رادرجمله جای گذاری نمود.

 

حافظ می گوید:

-        گر در سرت هوای وصال است حافظا /  باید که خاک درگه  اهل هنر شوی
واژه ی «هوا» در این جا تنها به معنی «آرزو» به کار رفته است ولی خواننده باخواندن مصراع دوم به دلیل تناسبی که میان «خاک » و هوا (یعنی آسمان )وجود دارد معنای دومِ «هوا» را نیز که همان «آسمان » باشد به یاد می آورد، لیکن نمی توان این معنی ( یعنی آسمان ) را در جمله جای داد.
 
- آشنایی نه غریب است که دلسوزمن است چون من ازخویش برفتم دل بیگانه بسوخت
واژه ی غریب دارای دو معنی گوناگون است، یکی عجیب و دیگری ناآشنا، ولی تنها معنی عجیب را می توان در جمله جای داد ولی  معنای دوم  نیز (یعنی ناآشنا) که  با آشنا تضاد دارد به ذهن خطور می کند. پس واژه ی غریب ایهام تناسب دارد.

-  درمصراع دوم همین بیت نیز کلمه خویش دارای دو معنی « خود » یا « قوم و خویش » است ولی تنها معنی «خود» درجمله جای می گیرد ولی به علت تناسب وتضادی که با واژه ی  بیگانه دارد، معنای دوم آن (یعنی خویش وخویشاوند) نیز به ذهن می آید .پس واژه ی «خویش » نیز ایهام تناسب دارد.


١۵-حس آمیزی :

آمیختن دو یا چند حس را با یکدیگر حس آمیزی گویند. مانند: « بوی لطیفی به مشام می رسد » که با آن که « بو» به حّس بویایی  و لطافت به حس لامسه مربوط است ولی لطافت به  بویایی  نسبت داده شده است .
نمونه های دیگر:

ديدي چه گفت،  بوي تلخ،  قيافه بامزه،  برخورد سرد

« مزه پیروزی راچشید ».

«  بردوش زمانه لحظه ها سنگین بود ». (سنگین  بودن که مربوط به احساس وزن است به لحظه ها نسبت داده شده است .

« جان  از سکوت سرد شب دلگیر می شد». (سرد بودن به سکوت شب نسبت داده شده است).

از صدای سخن عشق ندیدم خوش تر/  یادگاری که در این گنبد دوّار فتاد

دیدن صدا: آمیخته شدن دوحس بینایی و شنوایی

 

١۶- تشخّص  (شخصیت بخشی) :

هرگاه با نسبت دادن عمل ، حالت و یا صفت انسانی به یک پدیده (غیرانسانی ) به آن جلوه ای انسانی ببخشیم، آرایه ی تشخص پدید می آید.
نمونه :

به مغرب سینه مالان قرص خورشید /  زمان می گشت پشت کوهساران (بیدل)
ازنسبت دادن قید سینه مالان به خورشید آرایه ی تشخص پدیدآمده است .
نمونه ی دیگر:
- آن همه ناز تنّعم که خزان می فرمود / عاقبت در قدم باد بهارآخر شد

صبح امیدکه بُد معتکف پرده غیب  / گو برون آی که کار شب تارآخر شد (حافظ )
- طعنه بر طوفان مزن، ایراد بر دریا مگیر /  بوسه بگرفتن ز ساحل، موج را دیوانه کرد
دیوانگی و بوسه گرفتن به موج نسبت داده شده است.

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط آریا ادیب  |  آرشیو نظرات

 

شماره ی نوشته ۲ / ١۴

 

تدوین : آریا ادیب

آشنایی  با اصطلاحات ادبی

نثر: به معنی پراکندن و انتشاردادن است و دراصطلاح ادبی به سخنی که دارای وزن و قافیه نباشد گفته می شود.

و سخنی را که به شکل  نثر باشد  « منثور» می گویند.

 

انواع نثر : 

« نثرقدیم »  از آغاز قرن چهارم هجری تا مشروطه

« نثرمعاصر»  از مشروطه تا  امروز

 

نثر قدیم  را  از  نظر نوشتاری می توان به سه دسته بخش کرد:

١- نثرساده :

این  نثر را مرسل  نیز نامیده اند و به نام های نثر بلعمی ، نثرخراسانی و نثردوره ی اول  نیزخوانده می شود.  

ویژگی های  نثر ساده عبارت است از:

ساده و روشن  با جملات کوتاه ، خودداری از کاربرد واژه های  دورافتاده ی عربی ، بهره نگرفتن  از مترادفات، توصیفات کلی  و کوتاه و مربوط به  امور بیرونی ، نبود آرایه های لفظی و واژه ها و اصطلاحات پیچیده  و دشوار.

از نمونه های نثرمرسل می توان از " تاریخ بلعمی " (ترجمه ی تاریخ طبری ) از ابوعلی بلعمی ، " قابوس نامه " (کتابی اخلاقی  که مؤلّف  آن را برای تربیت پسرش گیلان شاه در ۴۴ باب تألیف کرده است )، " سیاست نامه "  از عنصرالمعالی کیکاوس بن اسکندر،  " سیرالملوک " یا پنجاه فصل  ازخواجه نظام الملک توسی ،" ترجمه تفسیرطبری "  از محمد بن جریرطبری ،" تاریخ سیستان " از مؤلّفی نامعلوم ، نام برد.

۲ـ نثرمسجّع و فنّی

که دارای  ویژگی های زیر است :

الف ) به کاربردن  انواع سجع، مترادفات، تشبیهات، استعارات  و توصیفات شاعرانه به طورطبیعی  و با رعایت اعتدال
ب )  نزدیک شدن به زبان شعر
پ ) بهره گیری  از آیات،  احادیث،  ضرب المثل ها و اشعار

مناجات های خواجه عبدالله انصاری ، کلیله ودمنه نصرالله منشی  و گلستان سعدی  از این  نوع  نثر است.

٣ـ نثر مصنوع  و متکّلف :

ویژگی های  این  نوع  نثر عبارت  است  از:

الف )  زیاده روی در بهره گیری  از سجع های متوالی  و ترکیبات و اصطلاحات دشوار
ب )  سرشار از تکلف
پ )  توجه بیش تر به لفظ و بی توجهی  به  معنی
پ )  دشواری در دریافت معانی  

کتاب های " تاریخ جهانگشا " از عطاملک جوینی ، " مرزبان نامه "  از سعدالّدین وراوینی  و " مقامات حمیدی  " از قاضی حمیدالّدین بلخی،  نمونه هایی  از نثر مصنوع  و متکلف است.

گونه ی دیگری  از نثر قدیم  نیز وجود دارد که در پایان دوره ی  نثرمرسل ( سده ی پنجم هجری ) )و آغاز دوره ی نثر فنی ، به فاصله ی نیم سده پدید آمده است که به  « نثر بینابین » و یا « نثر مرسل عالی » معروف است. به ترین نمونه ی این نوع نثر " تاریخ بیهقی "  است .

این نثر ویژگی های  نثر ساده  و برخی از ویژگی های  نثر فنّی  را دارد.

نثر معاصر

 این  نثر از نوع گفتاری  است که با نام های نثر شکسته و نثرگفتاری  نیزخوانده  می شود،

در این نوع  از نثر،  نویسنده همه ی تعبیرات و واژه هایی  را که  زبان گفتاری دردسترس  او می گذارد، به کار می برد. معانی در قالب جمله هایی ساده بیان می گردد.و جمله ها  با  نظمی ساده در رشته ی کلام جای می گیرد. از تعبیرات مجازی (استعاره ،مجاز، کنایه وتشبیه ) به جز همان اندازه که در زبان گفت و گو  رایج  است درآن اثری نیست.
از این  نوع  نثر در بیان نقل قول ها، نمایش نامه ها، داستان ها و فیلم نامه ها  بهره گرفته می شود.
 
 نظم : به معنی یه رشته کشیدن دانه های مروارید است و دراصطلاح ادبی به سخنی گفته می شود که پای بند به وزن و قافیه باشد و سخنی را که به شکل نظم باشد « منظوم » می نامند.


شعر: سخنی موزون وخیال انگیز است وتفاوت آن با نظم در آن است که نظم کلامی موزون و قافیه دار است ولی شعرکلامی موزون و خیال انگیز  است. از آن جا که مفهوم شعرکلّی می باشد، اغلب به جای نظم واژه ی شعر به کار برده شده است که نادرست است، زیرا شعر می تواند به نثر نیز باشد.

سبک های شعرفارسی :
گفت و گو  درباره ی دگرگونی شعر از جهت  قالب ، از  لحاظ کاربرد  لفظ و از نظر معنی  و مفهوم به علمی مربوط می شود که  بدان سبک شناسی می گویند. و منظور از آن در قلمرو شعر، شناخت چه گونگی  بیان شاعرانه و دگرگونی های آن درطول تاریخ است .
 

سبک  در شعر عبارت است  از چه گونگی  بیان  و تعبیر شاعرانه .از موضوع شعر، و تفاوت آن با  نوع شعر آن است که نوع تنها نشان دهنده ی شیوه ی انشاء شعر است ( مانند  غزل، قصیده و جز آن )

به طور کلی  ادوار سبک  شعر فارسی  بدین  ترتیب  است :

 

سبک خراسانی : از آن  جا که  زبان فارسی که پس  از ورود  اسلام  به  ایران  به  عنوان  زبان  رسمی  ایران  شناخته شد، از خراسان آغاز شد و شعرا و نویسندگان  نام دار  فارسی  زبان  درآغاز در آن  ناحیه  ظهور کردند، سبک  شاعران  این دوره  را ( یعنی در سده های سوم و  چهارم تا  اواخرسده ی پنجم ) سبک خراسانی  نامیدند.
در این دوره شاعران  نام آوری مانند رودکی ، شهیدبلخی ، دقیقی ، فردوسی ، فرخی سیستانی ، منوچهری  و ناصرخسرو می زیسته اند.

شعر در این  سبک، متنوع  و گوناگون  بود و از میان  انواع  شعر، قصیده بر دیگر انواع آن  برتری داشت.
از ویژگی های این سبک،  سادگی  و روانی کلام ، دوری  از ترکیبات دور از ذهن ، کاربرد اندک از  واژگان عربی و  مضامین شعر بیش تر وصف طبیعت ،  وصف معشوق و یا مدح بوده است و آرایه های ادبی  به ندرت و درحد ساده  به کارگرفته می شد. 

 

سبک عراقی :این سبک در سده ی  پنجم آغاز شد و در سراسر سده های  ششم، هفتم وهشتم و بخشی  از سده ی نهم هجری ادامه یافت .سبک این دوره  را از آن  جهت عراقی می نامند که  زبان  فارسی دری با آغاز این سبک در همه ی نقاط  ایران  پراکنده شد و زبان رسمی مردم ایران گردید و چون  اغلب پایه گذاران  این سبک  از ایران مرکزی بودند و ایران مرکزی  هم  عراق عجم نامیده می شد، سبک شعراین دوره نیز به سبک عراقی معروف گردید.
عطار، مولوی ، سنایی ، سعدی ، فخرالّدین عراقی ، نظامی ، حافظ ، خاقانی  و جامی از نام دار ترین  شاعران این دوره اند.
مهم ترین ویژگی های  این سبک  عبارت است  از:
- غزل از لحاظ کمیت جای قصیده را گرفت.
-  درمیان  انواع شعر، گرایش به سرودن مثنوی افزایش یافت.
- غزل  بیانگر عشق عرفانی شد و  از این راه عرفان در شعرفارسی  راه یافت و  اصطلاحات عرفانی مانند : میخانه ، خرابات ، خرقه ، زاهد و...در شعرفارسی  رواج یافت .
- کاربرد آرایه های ادبی ( آرایه های  لفظی و معنوی از علم بدیع ) در شعر راه کمال پیمود و برخلاف دوره ی پیش  انواع تشبیهات پیچیده ، کنایه ، استعاره،  مجاز، ایهام ، جناس  و ترصیع در شعر این دوره به کمال دیده می شود.


سبک هندی ( اصفهانی ) : سده های نهم و دهم و نیمی از سده ی یازدهم دوره ی سبک هندی است . سبک این دوره را از آن جهت هندی می گویند که  شمار زیادی از شاعران ایرانی  به هند مهاجرت کردند و علاقه ی  مهاجرت  به هند چون آن  ذهن شاعران  را به  خود مشغول کرده بود که  اغلب آنان  آرزوی این سفر را درشعرخود اظهار می کردند و از سوی دیگر، وجود شاعران پارسی گوی هندی تبار نیز موجب  این نام گذاری بود. با  این حال برخی از استادان سخن پارسی بر این باورند که  سبک شعر این دوره را باید اصفهانی نامید.
ویژگی های این سبک عبارت است  از :
- برخی  ترکیبات نو و نیز  واژه های ترکی در شعر این دوره وارد شد.
-  برخی  از واژه های  کهن  و شیوای فارسی یا عربی در شعر  از میان  رفت .
-  قالب شعری در این سبک  غزل است،  گرچه قصیده  و مثنوی نیز وجود دارد اما به پایه ی غزل نمی رسد.
-  از مهم ترین  وبژگی  های  این دوره به کار بردن صنعت  ارسال مثل ، اسلوب معادله  و تمثیل ( از علم بدیع ) است.
-  کاربرد  استعارات پیچیده و معما و لغز و ترکیبات بدیع  ا ز دیگر ویژگی های این دوره است.
- یکی از مضامین شعری  ستایش  و مرثیه گویی برای  امامان  شیعه است و شعرا بیش تر کوشش  خود را صرف سرودن اشعار در ستایش  امامان  و مرثیه  برای  آنان،  به ویژه کشته شدگان کربلا کردند که محتشم کاشانی بزرگ ترین و نام دار ترین  آنان  است .
- از نظر معنی  شعرای این دوره گرد تقلید نمی گشتند و آن چه سبک هندی  بدان  معروف گشته است  ابتکار مضمون و معنی  است.
از شاعران معروف  این  دوره باید صائب تبریزی ، کلیم کاشانی ، محتشم کاشانی ، وحشی بافقی و بیدل  را نام  برد.

دوره ی  بازگشت ادبی :

دوره ی  سبک هندی که پس  از دو سده  به نهایت تکلف و پیچیدگی  رسیده بود،  در نیمه ی سده ی دوازدهم پایان یافت و شاعران پس  از این  دوره،  به تغییر این سبک دست  زدند و بر آن شدند که سبک شعرفارسی  را به  دوره عراقی و خراسانی  بازگردانند و از این  روی  سبک  این دوره  را  بازگشت  ادبی  یا تجدید حیات  ادبی  نام  نهادند. علت این تغییر، تکلف و پیچیدگی  شعر بود. دوره ی این سبک  از پایان عهد صفوی آغاز شد و در سده های دوازدهم و سیزدهم تا اوایل سده ی چهاردهم ادامه داشت .
از میان پیشگامان این تغییر سبک باید از هاتف اصفهانی  نام  برد.


دوره ی شعر معاصر :

دوره ی معاصر را معمولن  باید از اواخر دوره ی قاجار تا  امروز به حساب  آورد. روابط  ایران و اروپا و آوردن کارشناسان فنی  و نظامی  و گشودن مدارس و اعزام دانش جویان ایرانی  به  کشورهای اروپایی ،آشنایی ایرانیان  با علوم و ادبیات اروپا و ترجمه ی کتاب ها ی گوناگون سبب شد تا تحولاتی در ذهن ادیبان  و هنرمندان ایرانی پدید آید.
شعر و نثر فارسی با الهام گرفتن  از آثار اروپاییان دچار دگرگونی شد و رفته رفته انقلابی درسبک شعر پدیدار شد و شعر نو پدید آمد .

البته  نوآوری  در شعر را جسته وگریخته در بیان شاعران  اواخر سده ی  سیزدهم و اوایل سده ی چهاردهم چون «ایرج میزرا» و «میرزاده عشقی » می بینیم،  اما تحول کامل آن توسط «نیمایوشیج » (علی اسفندیاری )  آشکار شد و از آن پس  بود که شاعران نوپرداز در صحنه ی شعرفارسی رخ نمودند و با شکستن قالب شعر از جهت وزن  و قافیه مسیر دگرگونی  شعر را پس  از دوران  بازگشت ادبی، یا به تر بگوییم تقلید از گذشتگان،  بار دیگر باز نمودند.

 

شعر معاصر (شعرنو) پس از نیما تا کنون در سه شکل ادامه یافته است :


١
-شعرآزاد( نیمایی ) : که آهنگ و وزن عروضی  دارد اما جا ی قافیه درآن مشخص نیست. مانند برخی از سروده های سهراب سپهری، اخوان ثالث و قیصر امین پور.

شعر نیمایی را از دو دیدگاه می توان بررسی کرد:
الف )  درون مایه

از جهت درون مایه ، نگاه به طبیعت و جهان ، جهت گیری اجتماعی و بهره گیری  از نماد ها در طرح مسائل اجتماعی ، بازتاب  فضاهای  طبیعی  و رنگ محلّی  در شعر، از ویژگی های  محتوایی  شعر نیمایی است .
 

ب )  شکل  و قالب
 از نظر قالب و شکل ،کوتاه و بلند شدن مصراع ها و جا به جایی قافیه ها  از  ویژگی های شعر نیمایی به شمارمی آید.

منظومه ی  افسانه  نیما سرآغاز شعر نو به شمار می آید.

 

 ۲ـ شعرسپید(شعرمنثور) : آهنگ دارد اما وزن عروضی ندارد و جای قافیه درآن مشخص نیست . مانند برخی از اشعارسهراب سپهری ، اخوان ثالث،  موسوی گرمارودی  و احمد شاملو


٣-موج نو : که نه آهنگ  و وزن عروضی دارد و نه قافیه،  و فرق آن  با نثر درتخّیل شعری است. مانند برخی از اشعار احمد رضا احمدی
:شعر موج  نو به دشواری  و پیچیدگی  مشهور است .
 

 بیت : به معنی خانه و دراصطلاح ادبی یک واحد شعری است که از دو مصراع تشکیل شده است .

اگر شاعرمراد خودرا تنها در یک بیت بیان کند، به آن بیت « فرد» می گویند که «تک بیت » و یا «مفرد» از نام های دیگر آن است.
از« تک بیت » بیش تردر سخن رانی ها و نامه ها بهره گرفته می شود.

تک بیت های صائب مشهوراست .
مردی نه به قوت است و شمشیرزنی / آن است که جوری که توانی نکنی


مصراع : به معنی یک لنگه از در دو تختی و در اصطلاح ادبی نیمی از یک بیت است. بیتی که هردو مصراع آن هم قافیه باشد « مُصَرّع »  نام دارد.
بشنو از نی چون حکایت می کند /  وز جدایی ها شکایت می کند
سینه خواهم شرحه شرحه ازفراق /  تا بگویم شرح درد اشتیاق


وزن : ما با شنیدن هریک ازمصراع های یک شعر موزون، آهنگ خاصی را حس می کنیم که آن را در یک جمله ی معمولی نمی یابیم .این آهنگ را که در همه ی مصراع ها یکسان است ، « وزن شعر» می نامند.

وزنی که در هریک ازمصراع ها احساس می شود، پیرو نظمی است که در چه گونگی قرارگرفتن واژه های آن مصراع وجود دارد، به گونه ای که اگر در هر مصراع واژه ای برداشته شود و یا جای آن وازه یا  واژه های شعر  تغییر کند، آن آهنگ و  وزن نخستین احساس نخواهد شد. در هر شعر همه ی مصراع ها هم وزن اند، یعنی  تعداد و ترتیب هجاها درهردو مصراع یکی است.

علمی که درباره ی وزن شعر سخن می گوید عروض نامیده می شود.


ردیف : ردیف از ویژگی های شعرهای سنتی است و آن واژه ای است که درپایان هر بیت تکرارمی شود. این تکرار برتأثیر موسیقی شعر می افزاید و در انسجام شعر موثر است. تکرار مانند قافیه تداعی معانی راممکن می سازد و موجب تأکید می شود. سعدی می گوید:


ای ساربان آهسته ران که آرام جانم می رود
وان دل که با خود داشتم با دلستانم می رود
من مانده ام مهجور از او بیچاره و رنجور از او
گویی که نیشی دور از او دراستخوانم می رود


ردیف می تواندیک یا چند واژه و یا یک جمله باشد.


گوهرخود را هویداکن کمال این است و بس
خویش را درخویش پیدا کن کمال این است و بس
(حاج میرزاحبیب خراسانی )


مُرَدّف : شعری که ردیف دارد « مردّف » خوانده می شود.


قافیه : به حروف مشترکی گفته می شود که در واژه های  پایانی ِ قرینه های شعر منظوم تکرارمی شود و واژه هایی که این حروف مشترک درآن ها آمده است « کلمات قافیه » نامیده می شود.


ای ساربان آهسته ران کارام جانم می رود
وآن دل که با خود داشتم با دلستانم می رود
من مانده ام مهجور از او بیچاره و رنجور از او
گویی که نیشی دور از او در استخوانم می رود
گفتم به نیرنگ و فسون ،پنهان کنم ریش درون
پنهان نمی ماندکه خون بر آستانم می رود


به واژه ها ی پیش  از ردیف ( می رود ) درپایان مصراع اول و مصراع های  زوج در شعر بالا بنگرید !

حروف « انم » در پایان همه ی این واژه ها تکرار شده است. این حروف مشترک« قافیه»  نام دارد و واژه های « جانم ،دلستانم ،استخوانم و...» که این حروف مشترک درآن ها آمده است ، « کلمات قافیه » است.

قافیه افزون  بر تأتیرموسیقایی ، به تنظیم فکر و احساس شاعر کمک می کند، به شعر استحکام می بخشد، مصراع ها و بیت ها را جدا می کند و با تداعی معانی درآفرینش مفاهیم نو و تازه به شاعرکمک می کند.

در شعر سنتی  قافیه  اجباری  و ردیف که پس از قافیه می آید، اختیاری است.
 
قالب
: اگر به شیوه ی تکرار قافیه ی «ا نم » درشعری که بالاتر خواندید دقت کنید، درمی یابیدکه در این شعر  قافیه درپایان مصراع اول شعر و همه مصراع های زوج آمده است.

شکلی که قافیه به شعرمی بخشد، « قالب » نام دارد. تفاوت قالب ها با یکدیگر ،تفاوت در چه گونگی قافیه آن هاست .زیرا قافیه می تواند درپایان مصراع فرد یا زوج و یا تنها در پایان هردو مصراع یک بیت بیاید. اگرنحوه ی تکرار قافیه در دو  شعر یکسان  باشد، آن گاه تعداد ابیات ، محتوا و وزن است که تفاوت نوع قالب ها را مشخص خواهد کرد.
 
تخّلص : به نام شعری ِ شاعر می گویند که معمولن درغزل و در بیت پایانی و گاه در بیت پیش از آن آورده می شود.


فراق یارکه پیش توکاه برگی نیست / بیا و بر دل من بین که کوه الوند است
زضعف طاقت آهم نماند و ترسم خلق /  گمان برندکه «سعدی» ز دوست خرسند است


«حافظ» به زیرخرقه قدح تا به کی کشی /  دربزم خواجه پرده ز کارت برافکنم
تورا نشه خجسته که در من یزید فضل / شد منت مواهب او طوق گردنم

 

بلاغت : به معنی چیره زبانی ،زبان آوری و شیواسخنی و دراصطلاح ادبی آوردن کلام به مقتضای سخن  است.  مثلن اگر مقتضای حال درازگویی و تفصیل است ،کلام را مفصل آورند و اگر به وارونه ی آن، مقتضای حال شنونده،  ایجاز و اختصار باشد، کلام را مختصر و کوتاه  ادا کنند.


فصاحت : فصاحت رادرفارسی گشاده زبانی  و گویایی  معنی کرده اند و به دست نیاید مگرآن که درسخن از واژه ها و ترکیبات خوش آهنگ و رایج بهره بگیرند.

 

سهل و ممتنع : به سخنی گفته می شودکه در ظاهرساده و آسان جلوه کند، چون آن که تصور شود مانند آن  را به آسانی می توان گفت ، اما درعمل معلوم شود که دشوار و ممتنع است . اشعارسعدی از این  ویژگی برخوردار است .


مناظره :  به شیوه ی پرسش و پاسخ یا گفت و شنود می گویند که در ادبیات فارسی پیشینه ای دراز دارد . درشعرفارسی ، اسدی توسی را مبتکر فن مناظره دانسته اند. مناظره ی « فرهاد با خسرو» درمنظومه ی خسرو و شیرین نظامی نشانگر استادی و توانایی شاعر بزرگ گنجه است . از معاصرین استادانه ترین نمونه های مناظره، مناظرات زیبا و آموزنده ی پروین اعتصامی است . به دو نمونه از مناظره در زیرتوجه کنید:

 

نظامی می گوید:
نخستین بارگفتش کزکجایی /  بگفت از دار ملک آشنایی
بگفت آن جا به صنعت درچه کوشند /  بگفت اندوه خرند و جان فروشند
بگفتا جان فروشی در ادب نیست / بگفت از عشق بازان این عجب نیست ...


پروین اعتصامی می گوید:

محتسب مستی به ره دید و گریبانش گرفت
مست گفت:«ای دوست ،این پیراهن است افسارنیست»
گفت:«مستی ، زان سبب افتان و خیزان می روی»
گفت:«جرم راه رفتن نیست ، ره هموارنیست »

. . . .

 

انواع شعر یا قالب های شعری


 قصیده : (چکامه، چامه)

نوعی کلام منظوم است که بیش از ١۷ بیت دارد. موضوع قصیده عبارت است ازمدح ، هجو، موعظه ، شکایت ازروزگار، وصف مجالس بزم و رزم ، وصف مناظره قصرها و همانند این ها و گاهی نیز مسائل فلسفه وحکمت .

ساختمان قصیده چون آن است که نخستین مصراع بیت نخست، با مصراع دوم همان بیت و مصراع دوم سایر ابیات دارای قافیه است .

بیت آغازین قصیده را مطلع می گویند و درقصیده های دراز ممکن است که شاعر مطلع دیگری نیز بیاورد که آن را تجدیدمطلع می نامند. برخی ازاجزای تشکیل دهنده ی قصیده عبارت است  از:
تغزّل یا تَشبیب : ( که به آن ها نسیب نیز می گویند) مقدمه ی قصیده را گویند . بیش تر شاعران مدیحه سرا در آغاز قصیده ی خود چندبیتی درباره ی موضوعات گوناگونی مانند طلوع و غروب خورشید، وصف بهار، خزان، یک شب پرستاره و غیره می سرایند و سپس به اصل مدح می پردازند.  این چند بیت نخستین را که ربطی به خود مدح ندارد تغّزل (شعرعاشقانه گفتن )و یا تشبیب (یاد روزگارجوانی کردن ) می نامند.
تخلّص : رابط ی میان تغزّل و اصل قصیده است .تخلّص (بیت گریز ) پس از مقدمه می آید و به معنی رهایی از مقدمه و پرداختن به موضوع اصلی است .
اصل قصیده : مقصوداصلی شاعراست با محتوایی چون مدح، رثا، پند و اندرز، عرفان، حکمت و ...
 فرخی سیستانی، عنصری، منوچهری، ناصرخسرو، مسعودسعد، سنایی ، انوری ، جمال الدین اصفهانی ، خاقانی ازقصیده سرایان مشهور به شمار می آیند. بهار و مهرداد اوستا از گویندگان هم روزگار ما در قصیده هستند.
قصیده ی بدون مقدمه را قصیده محدود یا مقتضب نامند،  

قصیده ی زیر دیوان مداین نام دارد و از خاقانی است:
هان،ای دل عبرت بین ازدیده عبرکن ،هان /  ایوان مداین را آیینه ی عبرت دان
یک ره زلب دجله منزل به مداین کن /  وز دیده دوم دجله برخاک مداین ران
خود دجله چنان گرید صددجله ی خون گویی / کزگرمی خونابش آتش چکد از مژگان
ازآتش حسرت بین بریان جگردجله / خودآب شیندستی کاتش کندش بریان
تا سلسله ی ایوان بگسست مداین را / درسلسله شد دجله  چون سلسله شد پیچان
ما بارگه دادیم ،این رفت ستم برما /  بر قصر ستمکاران گویی چه رسد خذلان
بردیده ی من خندی کاینجا  زچه  می گرید /  کوبند بر آن دیده کاینجا نشود گریان
این هست همان ایوان کزنقش رخ مردم /  خاک در او بودی دیوار نگارستان

  . . . . .

غزل :

یکی دیگر از انواع مهم شعر فارسی غزل است که ۵ تا ١۶ بیت و در مواردی تا بیش  از۲۰ بیت دارد و همه ی ابیات آن  بریک وزن و قافیه اند.

ساختمان غزل همانند قصیده است . بدین معنی که مصراع اول بیت اول با مصراع دوم همان بیت و مصراع های دوم سایر ابیات هم قافیه است . موضوع غزل  برخلاف قصیده در خدمت آرزوها و خواست های خود شاعراست، از عشق وآرزو و شکایت از یار و امثال آن گرفته تا باورهای فلسفی، عرفانی، اخلاقی و اجتماعی .
منظور از عشق در غزل، عشق صوری و  زمینی و در غزلیات عرفانی که عالی ترین تجلیات عاشقانه و ربّانی در شعر فارسی است ،عشق الهی و آسمانی است .
نخستین بیت غزل را مطلع  و آخرین بیت آن  را که  اغلب  همراه با ذکر تخّلص  شاعراست، مقطع می نامند. تخّلص درغزل برخلاف تخّلص درقصیده، عنوان شعریِ شاعراست  و در واقع امضای شاعر در پایان آن است که پس  از دوره ی مغول بیش ترمعمول شده است.
رودکی ،کمال الدین اصفهانی ، سعدی و حافظ ،فخرالدین عراقی ، مولوی ،صائب ،خواجوی کرمانی و عطار را  غزلیات زیبا و نغز است .
غزل پردازان هم روزگار ما بسیارند و از آن میان باید به ملک الشعرای بهار، رهی معیری ، استاد شهریار ،هوشنگ ابتهاج ،دکترحمیدی شیرازی  و  بسیارکسان دیگر نام برد. از مخالفان غزل،  ناصرخسرو مشهورترین است .
زیباترین و برجسته ترین بیت غزل یا قصیده را  از لحاظ لفظ و معنی بیت الغزل و بیت القصیده و یا شاه بیت می گویند.

 

حافظ می گوید :
درخرابات مغان نورخدا می بینم /  این عجب بین چه  نوری  ز کجا می بینم
جلوه برمن مفروش ای ملک الحاج که تو / خانه می بینی و من خانه خدا می بینم
خواهم از زلف بتان نافه گشایی کردن /  فکردور است همانا که خطا می بینم
سوزدل اشک روان آه سحر ناله شب /  این همه از نظر لطف شما می بینم
کس ندیده است زمشک ختن و نافه چین /  آنچه من هرسحر از باد صبا می بینم
. . . . .

 

مولوی می فرماید:
یارمرا، غارمرا،عشق جگرخوارمرا /  یارتویی ، غارتویی ، خواجه  نگه دار مرا
نوح تویی روح تویی فاتح مفتوح تویی /  سینه ی مشروح تویی  بردر اسرار مرا
نورتویی سورتویی دولت منصورتویی /  مرغ گه طورتویی ،خسته به منقار مرا
قطره تویی ،بحرتویی ،لطف تویی، قدرتویی /  قندتویی ،زهرتویی، بیش میازار مرا
روزتویی ،روزه تویی ،حاصل در یوزه تویی / آب تویی ،کوزه تویی ،آب ده این بار مرا
دانه تویی ،باده تویی،جام تویی / پخته تویی ،خام تویی ،خام  بمگذار مرا
این تن اگرکم تندی ،راه دلم کم زندی /  راه شدی ،تا نبدی  این  همه گفتار مرا

و رهی معیری می گوید:
نه دل مفتون دلبندی ، نه جان مدهوش دلخواهی /  نه برمژگان من اشکی، نه برلبهای من آهی
نه جان بی نصیبم را، پیامی ازدلارامی /  نه شام بی فروغم  را، نشانی  از سحرگاهی
نیابد محفلم گرمی ، نه ازشمعی نه از جمعی /  ندارد خاطرم الفت ، نه بامهری نه با ماهی
به دیدار اجل  باشد، اگرشادی کنم روزی /  به بخت واژگون باشد، اگرخندان شوم گاهی
کی ام من؟ آرزو گم کرده ای تنها و سرگردان / نه آرامی، نه امیدی، نه همدردی، نه همراهی
گهی  افتان و خیزان، چون غباری در بیابانی / گهی خاموش و حیران ،چون نگاهی  به نظرگاهی
رهی، تا چند سوزم در دل شبها چو کوکب ها /  به  اقبال شرر نازم که دارد عمر کوتاهی

قصیده و غزل درتعداد ابیات و نیز درون مایه با هم تفاوت دارد. متوسط ابیات قصیده چهل تا پنجاه بیت است و درازترین آن ها به حدود٣۰۰ بیت می رسد. سرودن  قصاید استوار و پرمعنی  درحد شاعران بزرگ است و شماره ی ابیات غزل های نغز و  زیبا  و یکدست از ١۰ بیت بیش تر نیست .
 

مثنوی :

نوعی از کلام منظوم است که در آن هردو مصراع، یک قافیه دارد و  بنابراین در مثنوی هر بیت دارای قافیه ای جداگانه است و  از این رو مثنوی به ظاهر آسان ترین نوع شعراست، هرچند که سرودن مثنوی زیبا و دلنشین کارآسانی هم نیست. علت گذاردن نام مثنوی  بر این قالب شعری همین بوده است که هر دو مصراع هر بیت هم قافیه است.

از آن جا که در مثنوی محدودیت بیت وجود ندارد و  قافیه نیز درهر بیت تفاوت می کند، اشعار دراز، منظومه های داستانی ، حماسی ، عاشقانه ، تاریخی، فلسفی و عرفانی به صورت مثنوی و در اوزان گوناگون سروده می شود.

موضوع مثنوی متنوع و متفاوت است و  برخی آن را به چهار نوع بخش  بندی کرده اند:
١
- مثنوی رزمی (حماسی ) : مانند شاهنامه فردوسی ، گرشاسب نامه اسدی توسی
۲
- مثنوی بزمی (عاشقانه ) : مانند خسرو و شیرین نظامی، ویس و رامین فخرالّدین اسعدگرگانی
٣
- مثنوی عرفانی (معنوی ) : مانند مثنوی مولانا، حدیقةالحقیقة سنایی و منطق الطیرعطار
۴- مثنوی حکمی (اخلاقی – اجتماعی ) : مانند بوستان سعدی

نمونه های دیگرمثنوی : مخزن الاسرارنظامی، هفت پیکر ، لیلی و مجنون نظامی ،گلشن راز شیخ محمودشبستری ،جام جم اوحدی مراغه ای ، تحفةالاحرار جامی ، یوسف و زلیخا جامی .
از شاعران هم روزگار ما که در سرودن مثنوی موفق بوده اند،  می توان  از هوشنگ ابتهاج ، حمیدی شیرازی ، علی معلم و احمدعزیزی نام برد.

نظامی در مخزن الاسرار می گوید:
جنبش اول که  قلم  بر گرفت / حرف نخستین  ز سخن  در گرفت
پرده ی خلوت چو  برانداختند / جلوت اول  به سخن ساختند
تاسخن آوازه ی دل در نداد /  جان تن آزاده  به گل در نداد
چون قلم آمد شدن آغازکرد / چشم جهان را به سخن باز کرد

 . . . .
سعدی در بوستان می گوید:

شبی یاددارم که چشمم نخفت / شنیدم که پروانه با شمع گفت
که من عاشقم گر بسوزم رواست / ترا گریه و سوز باری چراست
بگفت ای هوادارمسکین من / برفت انگبین یار شیرین من
چو شیرینی ازمن به درمی رود / چو فرهادم آتش به سرمی رود
که ای مدعی عشق کار تو نیست / که نه صبرداری نه یارای ایست

. . . .


قطعه :

عبارت است  از ابیاتی متحد در وزن  و  قافیه در بیان یک اندیشه یا شرح یک حکایت و واقعه .

قطعه تنها قالب شعری است که هم قافیه بودن دو مصراع بیت نخست در آن الزامی نیست و تنها مصراع های زوج هم قافیه است . دارای وحدت موضوع  و موضوع آن پند و اندرز است . شماره ی  ابیاتش ۲ تا ۶۰ و معمولن ۲ تا ۲۰ بیت می باشد.
قطعات ناصرخسرو، ابن بمین، سعدی  و از هم روزگاران ما  پروین اعتصامی  و  ایرج میرزا  مشهور است.

سعدی می گوید:

دوست مشمار آن که درنعمت زند / لاف یاری و  برادرخواندگی
دوست آن  باشد که گیرد دست دوست / در پریشان حالی و درماندگی

ایرج میرزا می گوید:

گویند مرا چو زاد مادر / پستان به دهن گرفتن آموخت
شبها بر گاهواره ی من / بیدار نشست و خفتن آموخت
دستم بگرفت و پا به پا برد /  تا شیوه ی راه رفتن آموخت
یک حرف و دو حرف بر زبانم /  الفاظ نهاد و گفتن آموخت
لبخند نهاد بر لب من /  بر غنچه ی گل شکفتن آموخت
پس هستی من زهستی اوست / تا هستم  و هست دارمش دوست

رباعی :

که آغازگر آن رودکی بوده است، عبارت است  از چهارمصراع که مصراع های اول ، دوم وچهارم آن هم قافیه است و گاه مصراع سوم نیز با دیگرمصراع ها هم قافیه است . رباعی بر وزن لا حول و لا قوة الّا بالله بنا می شود.

موضوع رباعی عبارت است از مسائل حکمی ، فلسفی ، شکوه از کوتاهی عمر و گشوده نشدن  راز آفرینش  و گاه شکایت از دوست و تنهایی و جدایی .
عطار، مولانا، بیدل و شیخ ابوسعید از مشهورترین رباعی سرایان تاریخ ادبیات ایران هستند و نام آورترین آنان عمرخیام می باشد.
از گویندگان رباعی در دوران معاصر باید از سیدحسن حسینی ، نصرالله مردانی ، وحیدامیری و مصطفی علی پور نام برد.

خیام می گوید:
هرذرّه که درخاک زمینی بوده ست / پیش  از من  و تو تاج  و نگینی  بوده ست
گرد  از  رخ  نازنین  به  آزرم فشان / کان  هم  رخ خوب  نازنینی  بوده است

عطار می گوید:
گر مرد رهی میان خون باید رفت / از پای فتاده سرنگون  باید رفت
توپای به راه در نه و هیچ مپرس / خود راه بگویدت که چون  باید رفت

مولوی می فرماید:
من درد تو را ز دست آسان ندهم / دل بر نکنم  ز دوست ،تا جان ندهم
از دوست به یادگار دردی دارم / کان  درد به صد هزار درمان  ندهم


دوبیتی :

دوبیتی یا ترانه  از جهت قافیه همانند رباعی است  و تفاوت آن  با رباعی  در وزن آن ها است . دوبیتی معمولن  بر وزن مفاعیلن  مفاعیلن  مفاعیل  سروده می شود.

موضوع دوبیتی ها بیان حال و روز شاعر و مشکلات روزانه ،آرزوهای نخستین انسان وگاهی باورهای فلسفی و مطالب عرفانی است. مشهورترین گویندگان دوبیتی باباطاهر و فایز دشتستانی هستند.دوبیتی های باباطاهر به فهلویات یا پهلویات نیز معروف است.

بابا طاهر می گوید:

 ز دست دیده و دل هردو فریاد / که هرچه دیده بیند دل کند یاد
بسازم خنجری نیشش  ز فولاد / زنم  بر دیده تا دل گردد آزاد

فایز دشتستانی می گوید:
سحرگاه ز آرزوی شوق دیدار /  کشاندم خویش بر بالین دلدار
ادب نگذاشت (فایز)بوسدش لب / همی سودم  به  زلفش چشم خونبار


چهارپاره (دوبیتی نو) :

نوعی شعر است که با بند های چهارمصراعی سروده می شود. همه ی  بندهای چهارپاره  از نظر معنا  با  هم پیوند دارد. هر بند دارای دو بیت است و از نظر قافیه آزادتر از دوبیتی است، زیرا نیازی نیست که مصراع های ١و۲و۴ هم قافیه باشند، بلکه کافی است که مصراع های زوج هم قافیه شود.
فریدون تولّلی ، فریدون مشیری ، دکترخانلری و ملک الشعرای بهار از به ترین چارپاره سرایان به شمار می آیند.

اکنون نمونه ای ازچارپاره ی فریدون توللّی که دوبندآن رادرزیرمی آوریم :


دور،آن جا که شب فسونگر و مست / خفته بر دشت های سرد و کبود
دور ،آن جا که یاس های سپید / شاخه گسترده بر ترانه ی رود
دور،آن جا که می دمد مهتاب / زرد و غمگین  ز قلّه ی پر برف
دور،آن جا که بوی سوسن ها / رفته تا درّه های  خامش  و  ژرف

 

ترجیع بند و ترکیب بند :

ترجیع بند به چند بخش یا بند تقسیم می شود که هر کدام از  آن ها در وزن  با بندهای دیگر مشترک است اما از لحاظ قافیه با آن ها یکی نیست. درپایان هر بند بیتی تکرار می شود که با آن بندها در  وزن مساوی ولی در قافیه متفاوت است که به آن «بیت برگردان » یا «واسطةالعقد» گویند.

ترجیع بند معمولن دارای وحدت موضوعی است، یعنی یک مطلب واحد درآن طرح و توصیف می شود.
اگردر پایان هربند، آن تک بیت (بیت برگردان )
تکرار نشود و تغییرکند، آن گاه این  قالب شعری را ترکیب بند می خوانند.
ترجیع بند هاتف اصفهانی (اقلیم عشق )مشهورترین شعر این قالب شعری است .

محتشم کاشانی نیز از مشهورترین گویندگان ترکیب بند است .

 

سعدی در ترجیع بند خود می گوید:
ای زلف تو، هرخمی کمندی / چشمت به کرشمه ،چشم بندی
مخرام بدین صفت مبادا / کزچشم بدت رسد گزندی
ای آینه ایمنی که ناگاه / در تو رسد آه درد مندی
یاچهره بپوش یا بسوزان / بر روی چو آتشت سپندی
دیوانه عشقت ای پری روی / عاقل نشود به هیچ پندی
تلخ است دهان عیش ازصبر / ای تنگ شکر ، بیار قندی ...
بنشینم و صبر پیش گیرم
دنباله ی کار خویش گیرم
دردا که به لب رسیده جانم / آوخ که ز دست شد عنانم
کس دید چو من ضعیف هرگز / کز هستی خویش درگمانم
پروانه ام اوفتان و خیزان / یکباره بسوز و وارهانم
گرلطف کنی بجای اینم / ور جورکنی سزای آنم
جز نقش تو نیست درضمیرم / جز نام تو نیست بر زبانم
گرتلخ کنی به دوری ام عیش / یادت چو شکرکند دهانم ...
بنشینم و صبر پیش گیرم
دنباله ی کار خویش گیرم

 

مسمّط :

« مسمّط» به معنی به رشته کشیدن مروارید است و در اصطلاح ادبی نوعی ازشعراست که دارای چند بند می باشد.  هر بند مسمط دارای چند مصراع هم قافیه است و درپایان هر بند مصراعی  با قافیه ای جداگانه آورده می شود که قافیه مصراع های پایان همه ی  بندها یکی است .

این قالب شعری  ابتکار منوچهری دامغانی شاعرقرن پنجم است .
 مسمّط ها بر پایه ی  شماره ی مصراع های  هر بند نام گذاری می شوند، مانند مسمّط مخمس (با بندهای
۵ مصراعی)، مسمّط مسدّس (با بندهای ۶ مصراعی ) و...


منوچهری در مسمط خود می گوید:
خیزید و خز آرید که هنگام خزان است / باد خنک از جانب خوارزم وزان است
آن برگ رزان بین که برآن شاخ رزان است /  گویی به مثل پیرهن رنگرزان است
دهقان به تعّجب سرانگشت گزان است
کاندرچمن و باغ نه گل ماند و نه گلنار
طاووس بهاری را دنبال بکندند / پرّش ببریدند و به کنجی بفکندند
گویی به میان باغ ، به زاریش پسندند / با او نه نشینند و نه گویند و نه خندند
وین  پرّ نگارینش  بر او  باز  نبندند
تا آذر مه  بگذرد، آید سپس آذار

 

مستزاد :

به معنی « زیاد ذکرشده » می باشد و در اصطلاح ادبی شعری است که در هر بیت آن ، درپایان هرمصراع، پاره ای به آن می افزایندکه با مصراع اول هم وزن  نیست،  اما با  معنای  مصراع  اول ارتباط دارد. این پاره ها  نیز با یکدیگر هم قافیه است.

مستزاد تنها  قالب شعری سنتی است که بلندی  و  وزن مصراع های آن در هر بیت یکسان نیست و کهن ترین آن را به قرن پنجم نسبت داده اند.

 

مولوی غزلی زیبا درمستزاد دارد که چون این آغازمی شود:
هرلحظه به شکلی بت عیّار بر آمد / دل برد و نهان شد
هردم  به  لباس دگر آن یار برآمد / گه پیر و جوان شد

. . . . .


مُلمّع :

ملمّع به معنی رنگارنگ و درخشان است و در اصطلاح ادبی شعری است که یک پاره ی آن (مصراع یا بیت ) فارسی و پاره ی دیگر آن  به زبان دیگری است ، (عربی ،ترکی ) و  درکتاب های  سنتی علم بدیع، « زبان دیگر» را تنها عربی گرفته اند. ملمّع معمولن به شکل غزل است .


سعدی می گوید:

شبم به روی تو روز است ودیده ام به تو روشن

وان هجرت سواء عشیتی و غداتی

سل المصانع رکباً تهیم فی الفلوات

توقدرآب چه دانی که درکنارفراتی
. . . . . .

حافظ می گوید:

 تونیک و بد خود هم  از خود بپرس چرا  بایدت دیگری محتسب
و من یتق الله یجعل له و یرزقه من حیث لایحتسب
. . . . .

 

دنباله دارد . . . . .

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط آریا ادیب  |  آرشیو نظرات

 

شماره ی نوشته : ١ / ١۴

 

ابزار کار ادبی

 

آن چه که ما در این بخش آن را " ایزار کار ادبی " می نامیم، معانی  و مفاهیمی  است که دانستن آن ها برای آموزش و دریافت درست هنر ادبی، نقد و بررسی انواع  کارهای ادبی  و بهکرد کار علاقه مندان و دست اندرکاران  رشته های گوناگون  ادبی بایسته و ضروری است. این مفاهیم و معانی جمع بندی نخبه ترین  نظرات و اندیشه های سرشناس ترین شاعران و نویسندگان ایران و جهان است که در زمانی به درازای عمر تاریخ  بررسی و تدقیق شده و اکنون مورد پذیرش همه ی ادیبان و اهل قلم در سراسر جهان قرار دارد.

این ابزار که همچون هر ابزار دیگری در رشته های گوناگون کار بشری، دارای انواع ساده و پیچیده است، بسته به جای کار برد خود، در فرهنگ های گوناگون و در میان ملل گوناگون دارای ویژگی های خاص محلی و منطقه ای نیز هست و آن چه که در یک کشور و در میان ملتی به کار می آید، می تواند در کشور و در میان ملت دیگری هیچ گونه کاربردی نداشته باشد.

به عنوان نمونه در زبان فارسی می توان از تعریف مفاهیم ادبی  چون وزن، قافیه، مصراع، بند و . . . . آغاز کرد، با تعاریف موجود در شعر گویی و داستان نویسی مانند  غزل، قصیده، داستان، حکایت، نمایشنامه، رمان و  . . .  ادامه داد و سپس انواع قالب ها،  سبک ها و مکاتب ادبی را بررسی نمود و سرانجام یه کار بررسی و توضیح مراحل، اجزا و ابزار لازم برای  نقد ادبی کار شاعران و نویسندگان پرداخت. که ما در این بخش رفته رفته به همه ی این گستره ها و نیز چند قلمرو دیگر  سر خواهیم زد و مفاهیم و معانی مربوط به آن ها را همگی روشن خواهیم کرد. 

بسیاری از معانی و  مفاهیمی که در گستره ی زبان و ادبیات فارسی وجود دارد البته در زبان و ادبیات ملل دیگر نیز وجود دارد و به راحتی  می توان  انبوهی از اصطلاحات و تعاریف دیگری را نیز که خاص ادبیات ملل دیگر است بر آن ها افزود، لیکن در آن جا که به کار ما و تارنمای ما که ویژه ی زبان و ادبیات فارسی است، مربوط می گردد، توضیح  بسیاری از معانی و مفاهیم از ادبیات ملل  دیگر که در زبان و ادبیات فارسی جایگاهی  ندارد، کاری غیر ضروری است و ما تنها به بررسی و توضیح آن ابزاری از ادبیات ملل دیگر  می پردازیم که توسط شاعران و نویسندگان ما نیز به کار برده می شود.  بررسی و توضیح دیگر معانی و تعاریف از  بخش های دیگر  ادبیات جهانی بر عهده ی آن دسته از هم کاران ما قرار دارد که در آن  قلمرو  ویژه کار  هستند و وزن کار خود را بر آن نهاده اند.

بخش نخست از مجموعه ی « ابزار کار ادبی » برای آشنایی با مفاهیم و اصطلاحات ادبی در نظر گرفته شده است که خود گستره ای بس فراخ است و ما ناگزیریم با مقدمه ای آن را آغاز نموده و  رفته رفته بر دامنه ی آن بیافزاییم.

دیگر بخش های این مجموعه نیز در حال آماده شدن است که پس از آماده شدن هر بخش به خوانندگان معرفی و در دسترس آنان نهاده خواهد شد.  با سپاس ،  آریا ادیب

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 10:49  توسط بیژن باران  | 

واژه

 

فرهنگ بیگانه فارسی آریا ادیب

( بخش نخست )

 

خوانندگان می توانند بخش دوم این فرهنگ ( واژه های مربوط به حروف ص تا ی ) را نیز در بخش خود ( در موضوع شماره ی ١۰ ، نوشته ی شماره ی ۲ / ١۰ ) فرا خوانده و بخوانند.

 

واژه نامه ی یبگانه – فارسی آریا ادیب که به یاری یک نرم افزار رایانه ای که ویژه ی نوشتن یک فرهنگ نامه برنامه ریزی شده است، در آینده به صورت دفتری انتشار خواهد یافت، از دید فنی امکان نمایش این واژه نامه در همه ی ابعاد و گنجایش آن در تارنمای اینترنتی وجود نداشت. از این رو من بر آن شدم تا با سوا کردن و نشان دادن نمونه هایی چند از این واژه ها برای هرکدام از حروف الفبا، خوانندگان را با این واژه نامه آشنا نمایم.

 واژه نامه ای که در زیر برای آشنایی خوانندگان فراهم شده است کوتاه شده ی فرهنگ فراگیری است که دیرتر به شکل دفتری بیرون خواهد آمد. از این رو در این جا نه تنها به واژه هایی گلچین شده برای هرحرف الفبا، بلکه برای بسیاری از واژه ها نیز به نوشتن یکی دو معنی بسنده شده است. برای بسیاری از واژه ها نیز که هم معنی اسمی و هم مصدری دارد و با ( (اسم) مصدر ) نشان داده شده است و در بیش تر موارد تنها  معنی اسمی و یا مصدری آن ها نوشته شده است. برای بسیاری از اسامی و افعال نیزکه دارای اشکال صرف و نحوی دیگری مانند صفت، قید،  اشکال فاعلی، مفعولی، مرخم، اضافی و دیگر اشکال می باشد از نوشتن همه ی این اشکال برای هر واژه چشم پوشی شده و این کار تنها در دفتر اصلی که منتشر خواهد شد انجام گردیده است. من  برای نمایش هرچه زودتر واژه نامه ی بیگانه - فارسی،  بنا را برآن گذاشتم تا منتظر پایان کار نمانم و نخست واژه های نمونه را وارد تارنما نمایم و سپس اندک اندک و پیوسته واژه های به روز شده ی دیگری را از دفتر اصلی به فرهنگ  نمایش داده شده در زیر بیافزایم تا دامنه ی بهره برداری از آن برای خوانندگان این صفحه  رفته رفته گسترده تر گردد و در آینده نیز کوشش خواهم کرد تا فرهنگ نماش داده شده را پیوسته با واژه های تازه یافته، تازه ساخته و تازه به بازار زبان آمده نیز تکمیل و به روز نمایم. 

در گردآوری و تالیف واژه نامه ی  بیگانه – فارسی آریا ادیب از دوباره نویسیِ واژه های بیگانه ای که دیگر برابرِ جا افتاده ی آن ها در هر فرهنگ فارسی ای یافت می شود و نیازی به نوسازی نیز  ندارد، پرهیز شده است و تنها واژه هایی در واژه نامه گرد آورده شده است که برابر فارسی آن ها یا به روز شده و نوتر گردیده، و یا آن که از بیخ و بن نو است و از این رو هنوز اندک به کار گرفته می شود.

پر روشن است که دسته ی بزرگی  از این برابرهای نو هنوز باید از الک تاریخی زبان بگذرد و دوران جایگیرشدن خود را در واژگان زبان فارسی پشت سر بگذارد، زیرا  از میان برابرهای نو  برای واژه های بیگانه، تنها آن دسته ای برجای خواهد ماند که از بوته ی آزمایش درستی، رسایی و شیوایی سربلند بیرون آمده و در واژگان فارسی پذیرفته  گردد.

همان گونه که در نوشته ی جداگانه ای نیز در این باره گفته ام، در نوشته های فارسی همیشه و همه جا هم نباید بر به کارگیری برخی از واژه های سره و ناب فارسی پای فشاری نمود و زیان به کاربردن برخی از این واژه ها برای دریافت درست درونمایه ی نوشته های فارسی، گاه  افزون تر از سود آن ها می باشد. یک زبان زنده و پویا  هیچ گاه بی نیاز از به کارگیری آن دسته از واژه های هنوز دقیق تر و رساتر بیگانه نیست و اگر چون این کند آرام آرام زایندگی، توانایی و پویایی خود را از دست می دهد و پیوندش با دانش و فرهنگ و ادب جهانی باریک و یا گسسته خواهد گردید. نمونه ی چون این  زبانی نیز در جهان وجود ندارد.   آریا ادیب

 

░░░░░░░░

 

فرهنگ بیگانه فارسی

( بخش نخست )

 

شماره ی نوشته : ١ / ١۰

 

تدوین : آریا ادیب

 

آ =  آلمانی           ا =  انگلیسی         ت  = ترکی          ر = روسی  

ع = عربی         ف = فرانسوی         فا = فارسی         ل = لاتین

ی = یونانی

 

 آ -  ا

 

آئرومتر aerometre (ف، اسم)= هوا سنج

آباژورAbat - Jour (ف، اسم) = پرتو افکن،  سایبان، آفتابگردان

ابتکار (ع، (اسم)مصدر) = نوآوری

آبسه abces (ف، اسم) = دمل چرکی

آپارات Apparat (ر، اسم) = دستگاه

آپوتئوز Apotheose (ف، اسم)= پرستش انسان

اپیدمی Epidemie (ف، اسم)= مرگامرگ

آتاشه Attache (ف، اسم)= کارمند سفارتخانه

آتلیه Atelier (ف، اسم)= کارگاه هنری

اتم Atome (ف، اسم)= پاریز

اتنوگرافی Ethnographie (ف، اسم)= نژادشناسی

آتو Atout (ف، اسم)= برگ برنده، بهانه

اتوبوسAutobus  (ف، اسم)= همه بر

آتی (ع، اسم فاعل)= آینده

اتیکت Etiquette  (ف، اسم)= برچسب

احتیاط (ع، (اسم)مصدر)= استوارکاری، دوراندیشی

احساس (ع، (اسم)مصدر)= اندریافت

احشاء (ع، اسم جمع)= اندرونه

احمق (ع، صفت)= کم خرد، کودن

احیا (ع، (اسم)مصدر)=  باز زیست، زنده ساختن

اختصار (ع، (اسم)مصدر)= کوته نوشت، کوته سخن، کوتاه کردن

اختلاف (ع، (اسم)مصدر)= ناسازگاری، ناهمگونی

اختلال (ع، (اسم)مصدر)= نابسامانی، بهم خوردگی

آخرت (ع، اسم)= آن سرای، آن جهان

آخرین (ع فا، صفت نسبی) = بازپسین، واپسین

اخطاریه (ع، اسم ) = یاد برگ

آدامسAdams  (ا، اسم) = سقز

آدرسAddress  (ا، اسم) = نشانی

ادغام (ع، (اسم)مصدر)= از خودسازی، درهم سازی

آدمیرالAdmiral  (ا، اسم)= دریا سالار

ادویه (ع، اسم جمع ) = بوی افزار

اراده (ع، اسم) = خواست، آهنگ، خویشکاری

ارادی (ع، صفت)= بخواست

ارتباط (ع، (اسم)مصدر)= پیوستگی، بستگی،

ارتوپدی Orthopedie (ف، اسم ) = شکسته بندی

ارتو گرافیOrthographie  (ف، اسم)= درست نویسی

آرشیوArchives  (ف، اسم)= بایگانی

ارگانیزهorganise  (ف، صفت)= سازمانیافته

ارگانیسمOrganisme  (ف، اسم)= سازواره، اندامه

ارگانیکorganique  (ف، صفت)= اندامی، انداموار، پیکری

آرمArme  (ف، اسم)= نشانه ی ویژه

آرکتیکArctic  (ا، اسم)= شمالگان

آژانAgent  (ف، اسم)= کارگزار، پاسبان

آژانسAgence  (ف، اسم)= کارگزاری، نمایندگی

آسAs  (ف، اسم) = تکخال

اساس (ع، اسم) = پایه، بنیاد، پی، شالوده

آسانسور Ascenseur (ف، اسم) = بالا بر، بالا رو

اسپایرالspiral  (ا، اسم، صفت)= پیچه، مارپیچ  مانند، مارپیچی

استاتیکstatique (ف، صفت)= ایستادی، ایستاده

استادیومStadium  (ا، اسم)= ورزشگاه؛ دوره

استانداردStandard  (ف، اسم)= هنجار، نمونه ی پذیرفته شده

استبداد (ع، (اسم)مصدر)= خودکامگی، خودسری

استحقاق (ع، (اسم)مصدر) = شایستگی، سزاواری

استحکام (ع، (اسم)مصدر) = استواری

استخدام (ع، (اسم)مصدر)  = بکار گماشتن، بکارگیری

استخراج (ع، (اسم)مصدر)  = بیرون آوردن

استراتژیکstrategique  (ف، صفت)= راهبردی

استراحت (ع، (اسم)مصدر) = آسایش، آسودگی

استراق سمع (ع، (اسم)مصدر)= دزدیده گوش کردن

استرداد (ع، (اسم)مصدر)= بازپس خواستن، پس گرفتن

آستروئیدAsteroide  (ی، اسم)= خرده سیاره

آسترونومیAstronomie  (ا، اسم)= ستاره شناسی

استقامت  (ع، (اسم)مصدر)= ایستادگی، پایداری

استقبال  (ع، (اسم)مصدر)= پذیره شدن،  به پیشواز رفتن

استقرار (ع، (اسم)مصدر)= جا گرفتن، استوار شدن، آرام گرفتن

استقلال (ع، (اسم)مصدر)= خودبودگی

استکبار (ع، (اسم)مصدر)= خود بزرگ پنداری، خودنمایی، گردنکشی

استیلStyle  (ف، اسم)= سبک

استیناف (ع، (اسم)مصدر)= از سر گرفتن، دوباره آغاز کردن، وارسی

اسرار آمیز (ع، فا، صفت) = رازناک

اسراف (ع، (اسم)مصدر)= زیاده روی، فراخ روی، گشاد بازی

اسلوب (ع، اسم) = شیوه، روش

اسهال (ع، (اسم)مصدر)= شکم روش، بیرون روه

اسیر (ع، صفت)= در بند، گرفتار

اشانتیونEchantillon  (ف، اسم)= نمونه (ی کالا)

اشتباه (ع، (اسم)مصدر)= نادرست، بیراه

اشتهار (ع، (اسم)مصدر)= ناموری، بلندآوازی

اشتیاق (ع، (اسم)مصدر)= آرزومندی

اشکال (ع، (اسم)مصدر)= دشواری، سختی، پیچیدگی

اصطکاک (ع، (اسم)مصدر)= سایش

اصل (ع، اسم) = ریشه، بیخ، بن، بنیاد

اصلا (ع، قید)= از هیچ باره، هرگز،  از بن، از بیخ

اصیل (ع، صفت) = ریشه دار

اضافه کردن (ع فا، مصدر) = افزودن

اضطراب (ع، (اسم)مصدر)= شوریدگی، بی تابی، آشفتگی، پریشان حالی

اطاعت کردن (ع فا، مصدر)= سرخم کردن، فرمان بردن

اعتراض (ع، (اسم)مصدر)= واخواهی، واخواست، خرده گیری

اعتراف (ع، (اسم)مصدر)= بروز دادن، خستو شدن

اعتقاد (ع، (اسم)مصدر)= باور، باور کردن

اعمال کردن (ع فا، مصدر) =-بکار بستن

اعزام کردن (ع فا، مصدر)= گسیل داشتن

اغراق (ع، (اسم)مصدر)= گزافگویی

افراط (ع، (اسم)مصدر)= زیاده روی، پی فراخی، تندروی، پر بود

افراطی (ع، صفت)= پی فراخ، گزاف گرا، گزاف اندیش، تند رو

افشاگری (ع-فا، اسم )= برون افکنی

افول (ع، (اسم)مصدر) =  فرونشست

اقبال  (ع، اسم) = بخت

اقلیت (ع، مصدر جعلی)= کمینه

اقیانوس (ی، اسم)= پهناب

اکتوئلactuel  (ف، صفت) = به روز

اکثریت (ع، مصدر جعلی)= بیشینه

اکسورسیسمExorcisme  (ف، اسم)= جن زدایی، جن گیری

اکسیداسیونOxydation  (ف، اسم مصدر)= اکسایش

اکولو.ژیEcology  (ف، اسم)= بوم شناسی

اکولوژیکecologique  (ف، صفت)= بوم شناختی

اکونومیسیمEconomisme  (ف، اسم)= اقتصاد باوری

الاستیکelastic  (ا، صفت)= کشایند، کشدار،کشسان

الکترومغناطیس (ع، اسم)= رخشاهنجشی

الکترونElectron  (ف، اسم)= رخشیزه

آلوتروپیAllotropy  ( ا، اسم)= دگروارگی

آلیاژ Alliage (ف، اسم)= همبسته، همجوش

آماتورAmateur  (ف، اسم)= هوسکار

امان (ع، (اسم)مصدر)= بی ترسی، زنهاری

املاء (ع، (اسم)مصدر)= درست نویسی

امنیت (ع، مصدر جعلی)= آبیمی، آسودگی

امین (ع، صفت) = استوان

آناتومیAnatomie  (ف، اسم)= کالبد شکافی

آنارشیAnarchie  (ف، اسم)= هرج و مرج

آنارشیستAnarchiste  (ف، صفت) = هرج و مرج خواه

آنتارکتیکAntarctic  (ا، اسم)= جنوبگان

آنتروپولوژیAnthropologie  (ف، اسم)= انسان شناسی، مردم شناسی

انتریگIntrigue  (ف، اسم)= اسباب چینی

انتقام (ع، (اسم)مصدر)= پی ورزی، کینه توزی

انتقام گرفتن (ع فا، مصدر) = کین آختن

آنتی بیوتیکAnthibiotique  (ف، اسم و صفت )= پادزی

آنتی تزAntithese  (ف، اسم)= برابر نهاد

آنتیکantique  (ف، صفت)= باستانی ، دیرینه، کهن سال

انحراف (ع، (اسم)مصدر)= کژدیسگی، کژروی

اندیکاتورIndicateur  (ف، اسم)= نشاندهنده

انعام (ع، اسم)= مژدگانی

انعکاس (ع، (اسم)مصدر)= بازتاب

انفجار(ع، (اسم)مصدر)=   پُکش، ترکیدن

انقلاب (ع، (اسم)مصدر)= فراخیز

آوانسAvance  (ف، اسم)= پیشی

اوپتی میسمOptimisme  (ف، اسم)= خوشبینی

اومانیستHumaniste  (ف، صفت)= انسانگرا

اهمال (ع، (اسم)مصدر) = سهل انگاری(کردن)، سبکسری (کردن)

ایده آلIdeal  (ف، اسم)= آرمانی، دلخواه

ایده آلیستی (ف- فا، صفت)= پندارآمیز، آرمان گرا

ایده آلیسمidealisme  (ف، اسم)= خواست اندیشی، آرمان گرایی، ایده باوری

آیرودینامیکAerodynamique  (ف، اسم) = هوانیوگانی

ایزوتوپisotope  (ف، صفت)=-هم جا

ایمان (ع، اسم) = استوارداشت

ایمپولزImpulse  (ا، (اسم)مصدر)= تکانه، برانگیزش

اینتر نت internet (ا، اسم)= رایا تار

 ایندکسIndex  (ا، اسم)= نمودار، نمایه

ایندیویدوالیسمIndividualisme  (ف، اسم)= فرد باوری

 

 ب

 

بابت (ع، اسم)= باره، درباره، درخورد، سزاوار، شایسته

باتری Batterie (ف، اسم) ) = آتشبار

بارومتر Barometre (ف، اسم) = هواسنج

باسنBassin  (ف، اسم) = لگن (خاصره)

باطل (ع، صفت) = پوچ، بی هوده، یاوه

باطن (ع، اسم)= اندرون، نهاد، سرشت

باطنی (ع. فا، صفت) = اندرونین، نهادین

باعث (ع، اسم فاعل) = برانگیزنده

بالاخره (ع، قید) = سرانجام

باند Bande (ف، اسم) = نوار، رشته، دسته، گروه، زمین ِ دراز

بانداژ Bandage (ف، اسم) = نوارپیچ، نوارپیچی

باندرول Banderole (ف، اسم) = نوار دراز و باریک، نوار چسب

بحث (ع، (اسم)مصدر) = گفتمان، کاوش

بخیل (ع، صفت) = زُفت

بدیل (ع، اسم)= جانشین

برانکار (ف، اسم) ) = تخت روان

بربریسمBarbarisme  (ف، اسم)= بربر خویی

برعکس (فا. ع، صفت)= واژگون، وارونه

برق (ع، اسم)= رخشه، آذرخش، درخشندگی

برکت (ع، (اسم)مصدر) =  فراوانی، افزونی، افزون شدن

برنش Bronche (ف، اسم)= نایژه

بعضی (ع. فا، اسم) = برخی، پاره ای

بقیه (ع، اسم) = آن دیگرها

بکلی (فا.ع، قید )= از بیخ و بن

بلاتکلیف (ع، صفت) = دل اندروای

بلاغت (ع، (اسم)مصدر) =  رسایی سخن، زبان آوری

بلیت Billet (ف، اسم) = پَتَه

بوجود آمدن (فا.ع، مصدر) = پدید شدن، پدید آمدن

بوروکراسیBureaucratie  (ف، اسم)= اداره بازی

بیان کردن (ع فا، مصدر) = باز گفتن، باز نمودن

بیعانه (ع.فا، اسم مرکب)= پیش بها

بیلان Bilan (ف، اسم) = ترازنامه، سیاهه

بین المللی (ع، صفت)=  جهان کشوری

 بیوگرافیBiographie  (ف، اسم) = زیست نامه، زندگی نامه

بیولوژی Biologie (ف، اسم) = زیست شناسی

 

پ

 

پاتریوتیسمPatriotisme  (ف، اسم)= میهن پرستی

پاراگراف Paragraphe (ف، اسم) = بند

پارالل Parallele (ف، اسم)= هم رو، هم سو

پاساژ Passage (ف، اسم)= گذرگاه، بازارچه

پاگون (ر، اسم) = سردوشی

پانتومیم Pantomime (ف، اسم)= لال بازی

پاندول Pendule (ف، اسم)= آونگ

پانسمان Pansement  (ف، اسم)= زخم بندی

پتانسیلPotentiel  (ف، اسم و صفت) = توانش، نهانی

پراگماتیسمPragmatisme  (ف، اسم) = کارکردگرایی

پرانتزParenthese  (ف، اسم) = دوکمانک

پروپاگاندا Propaganda (ا، اسم) = آوازه گری، هوچی گری

پروتوتایپPrototype  (ا، اسم) = پیش نمونه، پیش نمون، پیش گونه، پیش الگو

پروژکتور Projecteur (ف، اسم) = نورافکن، پرتو انداز

پروژکتیلProjectile  (ف، اسم) = پرتابه

پروژکسیونProjection  (ف، اسم) = فراافکنی، افکندگی، انداختگی

پروژه Project (ف، اسم) = فرانداز، پی ریزی، پیشنهاد

پروسهProces  (ف، اسم)= روند، فراشد، فراگرد، فرآیند

پریز Prise (ف، اسم)= گیرک

پلی گامیPolygamie  (ف، اسم) = چندگانی

پورنوگرافیPornographie  (ف، اسم) = هرزه نگاری

پُز Pose (ف، اسم)= ریخت، رفتار، خودنمایی

پولی مِرPolymer  (ا، اسم) = بَسپار

پودر Poudre (ف، اسم)= گَرد

پیک نیک (ف، اسم)= دانگی، دانگانه

پیگمنتPigment  (ا، اسم)= رنگیزه، رنگدانه

 

 ت

 

تاریخ (ع، (اسم) مصدر) سالمَه

تاکتیک (ف، اسم)= رزم آزمایی، چاره ی جنگی

تئوریTheory  (ا، اسم)= دیدمان، نگرش

تئولوژیTheologie  (ف، اسم)= یزدان شناسی

تابلوTableau  (ف، اسم)= نمایه

تامل (ع، (اسم) مصدر) اندیشه کردن، دوراندیشی

تانی (ع، (اسم) مصدر) = درنگ کردن، آهستگی

تجربه (ع، (اسم) مصدر) = آزمودن،  اروند

تحرک (ع، (اسم) مصدر)= پویندگی، پویایی، پویش

تحصیل (ع، (اسم) مصدر) = درس خواندن، دانش آموزی، دانش یابی

تحصیلکرده (ع فا، صفت) = دانش آموخته، دانش یافته

تحقیق (ع، (اسم) مصدر) = بررسیدن، بررسی، وارسی، پژوهش

تحلیل (ع، (اسم) مصدر)= گشودن، واکافت

تحول (ع، (اسم) مصدر)= دیگرگون شدن، فراگشت، دگردیسی، دگرگشت

تخصص (ع، (اسم) مصدر) = ویژه کاری، کارشناسی

تخمین (ع، (اسم)مصدر) = برآورد (کردن)، به گمان گفتن، سنجیدن

تخیل (ع، (اسم)مصدر) = پنداشتن، گمان کردن، پندار

تراکتور Tracteur (ف، اسم)=  خیش کار

 تربیت کردن (ع.فا، مصدر)= پرهیختن

ترجیح دادن (ع.فا، مصدر)= برتر نهادن

ترکیب کردن (ع.فا، مصدر)= آمیختن، سرشتن

ترکیبی (ع.فا،صفت)= آمیخته، سرشته

ترمین علمیTerm  (ا، ع. فا، اسم) = دانشواژه

تزThese  (ف، اسم)= برنهاد، نهشت، گذاره، پایان نامه

تصور (ع، (اسم)مصدر) = انگاشتن، انگاره

تصور کردن(ع.فا، مصدر)= انگاشتن

تصور شده (ع. فا، اسم مفعول)= انگاشته، انگارده

تضاد (ع، (اسم)مصدر)= همستاری، ناسازگاری

تعصب (ع، (اسم)مصدر)=  رگ مرداری

تعمق (ع، (اسم)مصدر)= ژرف اندیشی

تغییر (ع، (اسم)مصدر)= دگرکونی

تفاوت (ع، (اسم)مصدر)= ناهمسانی، ناهمگونی، جدایی، دوری

تقریبا (ع، قید)= کمابیش، نزدیک به، پیرامون ِ

تقویم (ع، اسم) = گاهنامه، روزشمار، سالنما

تقویت (ع، (اسم)مصدر)= نیرومند کردن

 تکلیف (ع، (اسم)مصدر)= بایسته

تکنولوژیTechnologie  (ف، اسم) = فن آوری

تکنیک Technique (ف، صفت) = فنی، کار فنی

تلفظ (ع، (اسم)مصدر)= واگفتن، واگفت، واگویی، فراگویی

تلفنTelephone  (ا، اسم)= دورگو

تلکسTelex  (ا، اسم)= دورنویس

تلگرافTelegraph  (ا، اسم)= دور نگار

تلگرامTelegram  (ا، اسم)= دورنگاشته

تلویزیونTelevision  (ف، اسم)= دوردیس، دور نشان

تله پاتیTelepathy  (ا، اسم) دور هم اندیشی

تِمTheme  (ف، اسم)= درون مایه، زمینه، فرهشت

تماما (ع، قید)= یکسره

تمنی (ع، (اسم)مصدر)= آرزومندی، درخواست

تنبیه (ع، (اسم)مصدر)= آگاه کردن، گوشمالی

تنظیم (ع، (اسم)مصدر)= چیدمان

تور Tour (ف، اسم) =  گردش، دوره گردی، گشت

توریسمTourisme  (ف، اسم) =  گردشگری، گشتگری، جهانگردی

توضیح (ع، (اسم)مصدر)= بازگفت

توطئه (ع، (اسم)مصدر)= زمینه سازی (کردن)، بند و بست

توقع (ع، (اسم)مصدر)= چشمداشت، امید و خواهش

توقیف (ع، (اسم)مصدر)= بازداشت (کردن)

تولید(ع، (اسم)مصدر)= زایاندن، ایجاد گری

تونل Tunnel (ف، اسم) =  دالان

تهاتر (ع، (اسم)مصدر)= پایاپای

تهدید (ع، (اسم)مصدر)= ترسانیدن

تیپ Type (ف، اسم) =  نمونه، گونه

تیترTitre (ف، اسم)= نهند

تیراژ Tirage(ف، اسم)= کشش، شماره ی چاپ

 

 

 ث

 

ثابت (ع، اسم فاعل)= پایدار، پا بر جا، استوار

ثبات (ع، (اسم)مصدر)= قرار، پایداری، استواری

ثروت (ع، اسم) = دارایی، داشته

ثقل (ع، (اسم)مصدر)= سنگین شدن، سنگینی

ثلث (ع، اسم) = سه یک

ثمر (ع، اسم) = بار، میوه

ثناء (ع، اسم) = ستایش، درود

ثواب (ع، اسم) = پاداش، مزد

 

 ج

 

جاذب (ع، اسم فاعل)= رباینده، کشاننده

جاذبه (ع، اسم)=  هنجش، ربایش

جامد (ع، صفت)=  بربسته

جامع (ع، اسم فاعل)= فراگیر، گردآور

جایز (ع، صفت)=  روا

جزء (ع، اسم)=  بهر

جزییات (ع، اسم، جمع)=  ریزگان

جذاب (ع، صفت)=  گیرا

جذب (ع، (اسم)مصدر)= ربایش، گیرایی

جذبه (ع، اسم)=  کشش

جذر (ع، اسم)=  بیخ، ریشه

جرات (ع، (اسم)مصدر)= دلیر شدن، دلیری، بی باکی، گستاخی

جُرم (ع، اسم)= بزه، گناه

جزیره (ع، اسم)= آداک، آبخو

جسمانی (ع، صفت نسبی)= تنکرد

جعلی (ع، فا، صفت)=   ساختگی

جغرافیا (ع، اسم)= گیتاشناسی

جلد (ع، اسم)= پوشانه

جلسه (ع، اسم)= نشست

جمعه (ع، اسم)=  آدینه

جمعیت (ع، (اسم)مصدر)= گرد آمدن، مردمگان

جنون (ع، (اسم)مصدر)= دیوانه سری، دیوانگی

 

 چ

 

چاپار (ت، اسم) = پیک، نامه بر

چخماق (ت، اسم)= آتش زنه، افروزه

چماق (ت، اسم)= چوبدستی

 

 ح

 

حاجت (ع، اسم)= آیفت، در خواست، نیاز

حاصل (ع، صفت فاعلی)= دستیافت

حافظه (ع، اسم)=  بَرم، یاد

حتمی (ع.فا، صفت)= چاره ناپذیر، بایسته

حداقل (ع، قید) = دست کم

حدس (ع، (اسم)مصدر)= گمان بردن، گمانه

حرام(ع، اسم و صفت)=  ناروا، ناپسند، ناشایست

حرف (ع، اسم)= سخن

حراف (ع، صفت)= پرسخن

حرکت (ع، اسم)=  جنبش

حریف (ع، صفت)= هماورد، هم نیرد، همچشم

حساب کردن (ع.فا، مصدر) = بر شمردن

حق العمل (ع، اسم)=   کارمزد

حقه (ع، اسم)=  ترفند، نیرنگ

حقه باز (ع فا، صفت فاعلی)= پشت هم انداز، نیرنگ باز

حکومت (ع، (اسم)مصدر)= فرمانروایی، کشورمداری

حل (مشکل) چاره گری

حلقه زدن (ع فا، مصدر) = پره بستن، پره زدن

حماقت (ع، (اسم)مصدر)= کم خردی، کودنی

حمایت (ع، (اسم)مصدر) = جانبداری، پشتیبانی

حمل و نقل (ع، اسم)= ترابری

حمله (ع، اسم)= تازش، یورش

حوصله (  ع، اسم)= شکیبایی، بردباری

 

 خ

 

خاتمه ی کلمه (ع، اسم مرکب)= پی چسب

خاتمه یافتن (ع فا، مصدر) = انجامیدن، پایان یافتن

خاطره (ع، اسم)= یاد بود، یادگار

خالص (ع، صفت)= ناب، پاک، بی آلایش، سره

خالی (ع، صفت)= تهی

خانم (ت، اسم و صفت) = بانو

خسیس (ع، صفت)= زُفت

خراب کردن (ع فا، مصدر) = فرو شکاندن، از کار انداختن

خصوصیت (ع، (اسم)مصدر)= ویژگی

خط(ع، اسم)=  دبیره

خطا (ع، اسم)= نادرست، بزه

خطا کار (ع فا، صفت مرکب) = بزه گر، بزهکار

خفاش (ع، اسم)= بِیواز، شب پره

خلاء (ع، اسم)= تهیگی

خلاق (ع، صفت)= آفرینشگر

خلسه (ع، اسم)= ربودگی

خلیج (ع، اسم)=  شاخاب، شاخابه

خود رای (ع، صفت)  = خویشکار

خیال (ع، اسم)= پندار، گمان، انگارش

خیال کردن (ع فا، مصدر) = انگاشتن، پنداشتن

خیالی (ع فا، صفت) = پندارآمیز

خیمه (ع، اسم)= تا ژ، چادر

 

 د

 

دائمی (ع، قید)= بی امان، پیوسته، همیشگی

دتکتورDetector (ا، اسم)= پیداگر، آشکارگر، ردیاب

در مقابل (ع, فا، قید)= فراروی، فرادید

درک (ع، (اسم)مصدر)= دریافت

دسپوتیسمDespotisme  (ف، اسم)= خدایگانی، خدایگان سالاری

دعوت کردن (ع فا، مصدر) = فراخواندن

دفاع (ع، (اسم)مصدر)= پدافند

دقت (ع، (اسم)مصدر)= باریک بینی، باریک اندیشی

دقت کردن (ع فا، مصدر) = باریک شدن

دقیق ( ع، صفت) = باریک بین

دکترینDoctrine  (ف، اسم)= آموزه

دنیا (ع، اسم)= جهان، گیتی

دنیوی (ع، صفت نسبی)= گیتیانه، جهانی

دوآلیسمDualisme  (ف، اسم)= دوگانه گرایی

دوام (ع، (اسم)مصدر)=  ماندگاری، پایندگی

دور (ع، (اسم)مصدر)=  گردش، روزگار

دوغلو (ت، اسم و صفت) =  همزاد ها

دینامیکDynamique  (ف، صفت) = پویا، جنباننده

دینامیسمDynamisme  (ف، اسم) = پویایی

 

 ذ

 

ذات (ع، اسم)= نهاد، سرشت، گوهر

ذاتی (ع فا، صفت) = خودگوهر، خود سرشت

ذخیره (ع، اسم)= اندوخته، پس انداز، پس افت، توشه

ذهنی (ع فا، صفت)= درون خودی

ذوب شدن (ع فا، مصدر) = گداختن

ذوذنقه (ع، اسم)= دوزنخه

 

 ر

 

رئیس (ع، اسم)= سرکرده، بُد

رابط (ع، اسم فاعل)= میاندار

راسیونالیسمRationalisme  (ف، اسم) = خردورزی

راسیونلRationnel  (ف، صفت)= خردورزانه

راندمان Rendement (ف، اسم) = بازده

راه حل (ع فا، اسم مرکب)= راهکار، چاره

رجحان (ع، (اسم)مصدر)= برتری، افزونی، چَربش

رژیمRegime  (ف، اسم)= رازمان

رسوب (ع، (اسم)مصدر)= نهشت، آبرفت، ته نشست

رشوه (ع، اسم)= پاره

رعیت ( ع، اسم) = پادرَم

رفوزه (ف، اسم مفعول) = پذیرفته نشده، بازگشته

رقاص  (ع، صفت)= پای باز

رفیق (ع، صفت)= همپا، همراه، یار

رقابت (ع، (اسم)مصدر)= هماوردی، همچشمی

رقیب (ع، صفت)= هماورد، همچشم

رنجر Ranger (ا، اسم) = تکاور

رنسانسRenaissance  (ف، اسم)= نوزایی

روز تعطیل (ع فا، اسم مرکب)= آسوده روز

روژ (ف، اسم)= سرخاب

ریتمRythme  (ف، اسم)= ضرباهنگ، هنجار

ریسایکلینگRecycling  (ا، اسم)= دورگردی

 

  ز

 

زاپاس Zapas (ر، اسم) = یدکی

زاویه (ع، اسم)= گوشه، کنج

زلزله (ع، اسم)= زمین لرزه

زمانه (اسم)= روزگار، دهر

زیاد (ع، صفت)= بسیار، فراوان

زیگراگ Zigzag (ف، اسم)= دندانه دار، کنگره دار

زینت دادن (ع فا، مصدر)= آراستن

 

ژ

ژتون Jeton (ف، اسم)= پولک

ژله Gelee  (ف، اسم) = لرزانک

ژنGene  (ف، اسم)= ژاد

ژورنال Journal  ف، اسم) = روزنامه

ژورنالیستJournaliste  (ف، اسم) = روزنامه نویس، روزنامه نگار

 

س

 

سابقه (ع، اسم فاعل) = پیشینه

ساحل (ع، اسم) = کناره، کرانه

ساده لوح (ع فا، صفت مرکب)= خام اندیش، زودباور، ساده دل

سادیسمSadisme  (ف، اسم)= آزارگری، دیگرآزاری، مردم آزاری

ساسات ( ر، اسم) = دریچه ی هوا

ساکن (ع، صفت)=  آرمنده، آرمیده

سالن  Salon (ف، اسم) = تالار

ساندویچ Sandwich (ا، اسم) = بَزماورد

سرایت (ع، (اسم)مصدر)= واگیری

سرّی (ع فا، صفت)= رازورانه

سرواژServage  (ف، اسم)= زمین بستگی، بندگی

سریالSerial  (ف، صفت)= زنجیره ای، پیاپی

سریع الهضم(ع، صفت مرکب)= آسانگوار

سطح (ع، اسم)=  رویه

سعادت (ع، (اسم)مصدر)= نیکبختی، خوشبختی

سقف (ع، اسم)= آسمانه، بام

سقوط (ع، (اسم)مصدر)= فروشد

سلف سرویسSelf.service  (ا، اسم مرکب)= خود زاوری

سلول Cellule (ف، اسم)= یاخته

سلیقه (ع، اسم)= پسند، نهاد، سرشت

سمبلSymbole  (ف، اسم)= نماد

سنتزSynthese  (ف، اسم)= باهم نهاد

سنت (ع، اسم)= فراداد

سنتی (ع فا، صفت)= فرادادی

سوء هاضمه (ع، اسم مرکب)= دشگواری، بدگواری

سوبسیدSubside  (ف، اسم)= یارانه

سوس Sauce (ف، اسم)= چاشنی، مزه

سوسیالیسمSocialisme  (ف، اسم)= جامعه خواهی

سوغات ( ت، اسم) = ره آورد، ارمغان

سهل الوصول (ع، صفت مرکب)= آسان یاب

سهل انگار (ع فا، صفت فاعلی)= آسانگیر

سیاحت (ع، (اسم)مصدر)= گردشگری، جهانگردی

سیبل  Cible (ف، اسم)= آماج، نشانه

سِیر (ع، (اسم)مصدر)= پویه، گردش، رفتار

سیرت (ع، اسم)= خو، روش

سیستمSystem  (ا، اسم)= سامان، همَستاد

سیستماتیک Systematic (ا، صفت)= سامانمند، با هَمَست

سیلندر Cylindre (ف، اسم)= استوانه

سینماCinema  (ف، اسم)= توژه نما

سینکرونSynchron  (ا، صفت)= هم گاه

 

ش

 

شامل (ع، اسم فاعل)= دربردارنده، فراگیرنده

شاهد (ع، اسم فاعل)= گواه، خوبرو

شباهت (ع ساختگی، اسم )= همسانی، همانندی، همویی

شبیه (ع، صفت)= همانند، همسان

شبیه بودن (ع فا، مصدر)= ماندن

شجاع (ع، صفت)= دلیر، دلاور، پردل

شراکت (ع، (اسم)مصدر)= انبازه

شرکت (ع، (اسم)مصدر) = انیاز شدن، همدست شدن،  انبازی، همدستی

شرح دادن (ع فا، مصدر)= باز گفتن، باز نمودن، آشکار نمودن

شرط ( )= همبایسته، قرار

شرکت داشتن (ع فا، مصدر)= دست داشتن

شریک (ع، صفت)= همباز، انباز، همدست، همکُن

شعاع (ع، اسم)= پرتو

شعبده (ع، اسم)= چشم بندی، نیرنگ

شعبه (ع، اسم)= شاخه

شعله (ع، اسم)= افرازه، زبانه

شفاعت (ع، (اسم)مصدر)= خواهشگری

شفاهی(ع فا، قید)= گفتاری، زبانی

شک (ع، (اسم)مصدر)= دودلی، گمان

شکایت (ع، (اسم)مصدر)= شکوه، گله، دادخواهی

شکل (ع، اسم)= گونه، مانند، سان، دیس، نگاره، سیما

شوم (ع، اسم و صفت)= بد شگون، وارون

شهاب (ع، اسم)= آسمان سنگ، آسمانکان

شهرت (ع، (اسم)مصدر)= آوازه، ناموری

 

دنباله ی فرهنگ ( واژه های مربوط به حروف ص تا ی ) در موضوع شماره ی ١۰ ( نوشته ی شماره ی ۲ /۰ ١) آورده شده است.

 

 http://aryaadib.blogfa.com/cat-18.aspx

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 10:45  توسط بیژن باران  | 

واژه 2


 

 

فرهنگ بیگانه فارسی آریا ادیب

( بخش دوم )

 

شماره ی نوشته   :۲ / ١۰

 

تدوین : آریا ادیب

 

آ =  آلمانی           ا =  انگلیسی         ت  = ترکی          ر = روسی  

ع = عربی         ف = فرانسوی         فا = فارسی         ل = لاتین

ی = یونانی

 

 

ص

 

صاعقه (ع، اسم)= آذرخش، آتشه، ابرنجک

صاف (ع، صفت)= هموار، کوبیده، بی آلایش

صامت (ع، صفت)= بی گفتار، خاموش

صحبت (ع، (اسم)مصدر)= گفتگو، گفتار، سخن

صدا (ع، اسم)= آوا، آواز، بانگ

صدمه (ع، اسم)= آسیب، گزند

صراحت (ع، (اسم)مصدر)= روشن گویی، رک گویی

صَرف (ع، (اسم)مصدر)= هزینه

صرفنظر کردن (ع فا، مصدر)= چشم پوشیدن

صریح (ع، صفت)= روشن، آشکار، رک، بی پرده

صعود کردن (ع فا، مصدر)= برشدن، فرا شدن

صلح (ع، اسم )= آشتی، سازش

صلح طلب (ع ساختگی، صفت مرکب)= آرامش خواه، آرامشجو

صلیب ( ع، اسم) = چلیپا

صمیمیت ( ع، اسم) = یکدلی، یکرنگی

صنف ( ع، اسم) = گروه، رسته، گونه

صورتحساب ( ع، اسم مرکب) = سیاهه

صیاد ( ع، اسم) = دامیار، شکارگر

 

ض

 

ضامن (ع، صفت)= پایندان، پذیرفتار

ضرر (ع، اسم)= زیان، گزند

ضروری (ع، صفت)= بایا، ناگزیر، به ناچار

ضعف (ع، (اسم)مصدر)= کم توانی، سستی

ضعیف (ع، صفت)= کم توان، سست

ضلع (ع، اسم)= بر، پهلو

ضمانت (ع، (اسم)مصدر)= پایندانی، پذرفتاری

ضمیمه (ع، صفت)= پیوست

 

ط

 

طاقت (ع، اسم)= پایاب، تاب، بردباری

طالب (ع، اسم فاعل)= خواهان

طالع (ع، اسم)= بخت

طایفه (ع، اسم)= تیره، دودمان، خاندان

طرح (ع، (اسم)مصدر)= فرانداز، پی ریزی، پیشنهاد

طرز (ع، اسم)= شیوه، روش، هنجار

طرف (ع، اسم)= سو، کرانه

طغیان کردن (ع فا، مصدر)= برجوشیدن

طفیلی (ع، صفت نسبی) = ناخوانده، انگل

طلب (ع، (اسم)مصدر)= خواست، خواهش، جستجو

طور (ع، اسم)= گونه، شیوه، هنجار، روش

طول (ع، (اسم)مصدر)= درازا

طولانی (ع فا، صفت)= دراز، دیرانجام، دیرنده، زمانگیر

طول عمر(ع ساختگی، اسم)= جاندرازی

طول کشیدن (ع فا، مصدر)= دیر پاییدن

طویله (ع، اسم)= باربند، جایگاه ستور

طی کردن (ع فا، مصدر)= پیمودن

طینت (ع، اسم)= نهاد، سرشت، درون

 

ظ

 

ظاهر شدن (ع فا، مصدر)= پدیدار شدن، هویدا شدن

ظاهری (ع فا، صفت)= برونین

ظرف (ع، اسم)= آوند

ظرافت (ع فا، مصدر)= زیرکی، نکته سنجی، خوشگلی

ظرفیت (ع، اسم)= خورند، گنجایش

ظهر (ع، اسم)= پیشین، نیمروز

ظهور (ع، (اسم)مصدر)= پیدایش

 

ع

 

عاج (ع، اسم)= پیلسته

عاشق (ع، اسم فاعل)= دلداده، دلباخته، شیفته

عاقبت (ع، اسم)= فرجام، سرانجام

عاقل (ع، صفت) = استوار خرد، خردمند

عالی (ع، صفت)= والا، بلند، ارجمند، بزرگوار

عالی مقام (ع، صفت)= بلند پایه

عایدی(ع، اسم)= کاربهر

عجیب (ع، صفت)= شگفت انگیز، شگفت آور

عدالت (ع، (اسم)مصدر)= دادگریف همبایی

عدد (ع، اسم)= شماره

عده ای (ع فا، اسم)= تنی چند، شماری از

عرصه (ع، اسم)= پهنه، گستره، قلمرو، میدان

عرض (ع، اسم)= پهنا

عرضه نمودن (ع فا، مصدر)= فرانمودن، نشان دادن

عروس (ع، اسم)= بیوگ

عروسی (ع فا، (اسم)مصدر)= بیوگانی

عزم (ع، (اسم)مصدر)= آهنگ، دل نهادن بر کاری

عسل (ع، اسم)= انگبین،

عشق (ع، (اسم)مصدر)= دلدادگی، دلباختگی، شیفتگی

عصاره (ع، اسم)= انگ، شیره، افشره

عصب (ع، اسم)= پی

عصر (ع، اسم)= روزگار، دوره، دهر

عطا کردن (ع فا، مصدر)= ارزانی داشتن، بخشیدن

عطسه (ع، اسم)= شنوسه، ستوسه

عظمت (ع، اسم مصدر)= بزرگی، بلندپایگی، بزرگ منشی، بزرگواری

عظیم (ع، صفت)= سترگ، کلان، بزرگ

عفاف (ع، (اسم) مصدر)= پارسایی، پاکدامنی، پرهیزکاری

عقب (ع، اسم)= واپس، پشت سر، بازپس

عقده (ع، اسم)= بست

عقیده (ع، اسم)= باور

عقیم (ع، صفت)= سترون، نازا

عکس العمل (ع، اسم مرکب)= واکنش

علاج (ع، اسم)= چاره، درمان، گزیر

علامت (ع، اسم)= نمودگار، نشان

علمی (ع فا، صفت)= فرزانی

عمقی(ع فا، صفت)= ژرفنایی

عملکرد (ع، اسم)= کارکرد

عمومی (ع فا، صفت)=  همگانی

عنکبوت (ع، اسم)= تارتنک، کارتنک

عنوان (ع، اسم)= نهند، سرنامه

عیب (ع، اسم)= اَهو، بدی

عینک (ع فا، اسم)= آیینک، چَشمک، چشم فرنگی

عینی (ع فا، صفت)= برون خودی

 

غ

 

غبار (ع، اسم)= گرد

غده (ع، اسم)= د َژ پیه

غرور (ع، (اسم) مصدر)= بزرگ خویشتنی، خودبینی

غسل (ع، (اسم) مصدر)= پادیاب، شستشو(دادن)

غلاف (ع، اسم)= پوشینه، پوشش

غلبه (ع، (اسم) مصدر)= چیرگی، فرادستی

غلط (ع، (اسم) مصدر)= نادرست، بیراه

غنی (ع، صفت)= پرمایه، توانگر، بی نیاز

غواص (ع، اسم و صفت)= آب ورز، آب باز

غورت دادن (ت فا، مصدر)= فروخوردن

غوز (ع، اسم)= گوژ

غیر (ع، اسم)= جز، مگر، سوا،  بیگانه

غیرارادی (ع فا، ساختگی، صفت)= بناخواست

غیرضروری (ع فا، ساختگی، صفت)= نا بایا، نا بایست

 

ف

 

فاعل (ع، اسم فاعل)= کنا

فاقد (ع، اسم فاعل)= بی بهره از

فانی (ع، اسم فاعل)= میرا، نیست شونده

فتوی (ع، اسم)= وَچَر

فحش (ع، اسم)= دشنام، ناسزا

فدایی (ع، صفت) = جانیاز

فر Fer (ف، اسم)= تنور، اجاق

فراکسیون Fraction (ف، اسم)= بخش، پاره، برخه، دسته

فردی (ع فا، قید)= تکی، تکروانه

فرضیه (ع، اسم)= گذاره، پنداره

فرع (ع، اسم)= شاخه

فرکانسFrequence  (ف، اسم)= بَسامد

فرمForm  (ا، اسم)= سان، ریخت

فرماسیونFormation  (ف، اسم)= سازند، صورتبندی

فرمولFormule  (ف، اسم)= سانیز

فستیوالFestival  (ف، اسم)= جشنواره

فسیلFossile  (ف، اسم)= سنگواره

فصاحت (ع، (اسم) مصدر)= روانی سخن، زبان آوری، روشن گویی

فصل (سال) (ع، اسم)=  فرگَرد

فصل(کتاب) )(ع، اسم)=  نَسک

فصیح (ع، صفت )= شیوا، روان، رسا، زبان آور، خوش سخن

فعل (ع، اسم)= کارواژه، کنش، کردار

فنومنPhenomene  (ف، اسم)= پدیده، نمود

فولکلور Folklore (ف، اسم)= توده شناسی

فونتیگPhonetique    (ف، اسم و صفت) = آهنگ شناسی، آهنگ دار

فونولوژیPhonologie (ف، اسم)= آواشناسی

فونکسیونFunction  (ف، اسم)= کارکرد

فهمیدن (ع فا، مصدر لازم )= دریافتن

فیزیونومیPhysionomie  (ف، اسم)= سیماشناسی

فیش (ف، اسم)= برگه، زبانه

فیلمFilm  (ا، اسم) = توژه

فیله Filet  (ف، اسم)=  راسته

 

ق

 

قابل ذکر (ع، صفت مرکب) = گفتنی

قابله (ع، اسم فاعل) = پازاج، پیش نشین، ماما

قابلیت (ع، اسم مصدر) = شایستگی، آمادگی

قاتق (ت، اسم) = نانخورش

قادر (ع، صفت فاعلی) = توانا، نیرومند

قاضی (ع، اسم فاعل) = داور، دادرس

قاعده (قانون) (ع، اسم)= چم، هنجار، هَند

قاموس (ع، اسم) = واژه نامه، فرهنگ

قبیل (ع، اسم)= گونه، سان

قدرت (ع، (اسم) مصدر)= توان، توانایی، نیرو، توش

قدمت (ع، اسم مصدر)= دیرینگی، کهنگی

قدیمی (ع فا، صفت)= دیرینه، کهنه، کلان سال

قرن (ع، اسم) = سده

قسمت (ع، اسم)= بخش، پاره

قصد (ع، (اسم) مصدر)= آهنگ، آهنگ کردن

قصیده (ع، اسم) = چکامه

قصه (ع، اسم)=  انگارش

قضاوت (ع، (اسم) مصدر) = داوری، دادرسی

قطع (ع، اسم) = برش

قفل (ع، اسم) = کلیدان

قوس (ع، اسم) = درونه، کمان

قیاس (ع، (اسم)مصدر)=  هم پنداری، سنجش

قیام (ع، (اسم) مصدر) = خیزش، بپا خاستن

قیامت (ع، اسم) = رستاخیز

قید (ع، اسم) = پا بند، بند

قیمتی (ع فا، صفت)= ارزنده، بهادار، بهاگیر، گرانبها

 

ک

 

کابل (ف، اسم)= سیم

کاپوت Capot (ف، اسم)= روپوش، پوشش، ابریشمی

کاپیتالیسمCapitalisme  (ف، اسم)= سرمایه داری

کادو (ف، اسم)= پیشکش، ارمغان

کاملا (ع، قید)= سخت، یکسره

کاندیدا (ف، اسم)= نامزد

کانیبالیسمCannibalisme  (ف، اسم)= همنوع خواری

کپسول Capsule (ف، اسم)=  پوشینه

کپیCopy  (ا، اسم)= رو برداری، گَردَه برداری،  رو نویسی، رونوشت

کت Cotte (ف، اسم)= نیمتنه

کتبی (ع فا، صفت)= نگارشی، نوشتاری

کرست Corset (ف، اسم)= سینه بند، شکم بند

کریستال Cristal (ف، اسم و صفت)= بلور، بلوری

کریتیسیسمCriticisme  (ف، اسم)= نقد، عیار سنجی

کسر (در ریاضی) (ع، اسم) = برخه

کشف (ع، (اسم) مصدر)= یافته، یافتن

کفالت (ع، (اسم)مصدر)= پایندانی

کفیل (ع، صفت)= پایندان، پذیرفتار

کلاسClasse  (ف، اسم)= آموزگاه

کلاسیک Classique (ف، صفت)= درسی، دبستانی

 کلمه (ع، اسم) = واژه

کلوب Club (ف، اسم)= باشگاه، انجمن

کلینیک Clinique (ف، اسم)= درمانگاه

کمپ Camp (ف، اسم)= اردو، اردوگاه

کمپرس Compresse (ف، اسم)= دستمال آب گرم

کمپرسور Compresseur (ف، اسم)= دستگاه فشارآور

کمپلکسComplexe  (ف، صفت)= همتافت، بهم پیوسته

کمد Commode (ف، اسم)= گنجه ی کشودار

کمک (ت، اسم) = یاری، مدد، همراهی

کمدی Comedie (ف، اسم)= نمایش یا نوشته ی خنده آور

کم سن (فا، ع، صفت )= نوسال

کمیته Comite (ف، اسم)= انجمن برگزیدگان

کمونیسمCommunisme  (ف، اسم)= همبودگرایی

کنترل Controle (ف، اسم)= بازرسی، وارسی، بازدید، بازبینی

کنترلچی (ف،ت، اسم) = باز بین،  بازرس

کنتکستContext  (ا، اسم)= زمینه

کندنساتورCondensateur  (ف، اسم) = چگالگر

کنسرت Concert (ف، اسم) = هماهنگی، یگانگی، ساز و آواز هماهنگ

کنفرانس Conference (ف، اسم) = سخنرانی، گردهمایی برای گفتگو

کنکور(ف، اسم) =  همچشمی، پیشی گرفتن از یکدیگر

کنگره Congres (ف، اسم) =   انجمن

کوانتومQuantum  (ا، اسم)= دانیز

کوپنCoupon (ف، اسم) = کالا برگ

کونتورCompteur (ف، اسم) = شمارنده، دستگاه شمارش

 

گ

 

گارد Garde (ف، اسم) = نگهبانی، نگهبان، پاسداری، پاسدار

گارسون Garcon (ف، اسم) = پسر، شاگرد، پیشخدمت

گالری Galerie (ف، اسم) = سرسرا، راهرو، نمایشگاه

گرافولوژیGraphologie  (ف، اسم) = نوشته شناسی

گرافیGraphie  (ف، پسوند)= نگاری

گرامر Grammaire (ف، اسم) = دستور زبان

گریس Graisse (ف، اسم) = چربی، روغن، پیه

گواتر Goitre(ف، اسم) = غمباد

گیشه Guichet (ف، اسم) = باجه، دریچه

 

ل

 

لااقل (ع، قید) = دست کم

لابیرنتLabyrinth  (ا، اسم)= هزارتو، هزاردالان، پردالان

لازم (ع، صفت) = بایسته، بایا

لامپ Lampe (ف، اسم) = چراغ برق

لامسه (ع، اسم) = بساوایی

لایق (ع، صفت)= کارآمد، شایسته، درخورد، فراخور

لاینفک (ع، صفت)= جدایی ناپذیر، ناگشودنی

لباس (ع، اسم)= جامه، رخت، پوشاک، تن پوش

لحاظ (ع، (اسم)مصدر)= نگرش

لحاف (ع، اسم) = بالا انداز، دواج

لحظه (ع، اسم)= دم

لحن (ع، اسم) = آهنگ سخن

لزوم (ع، (اسم) مصدر) =  بایش

لعنت (ع، اسم) = راندگی، دشنام

لفافه (ع، اسم) = کارپیچ، پوشه

لقب (ع، اسم)= نامواره، بازنام

لقمه (ع، اسم) = نواله

لکن (ع، اسم) = لیکن، ولیکن

لکنت (ع، (اسم)مصدر)= زبان کندی، زبان گرفتگی

لمس کردن (ع فا، مصدر) = بساویدن

لوسترLustre  (ف، اسم)= چراغ آویز

لوکس Luxe (ف، اسم)= چیز آراسته و قشنگ

لهجه (ع، اسم)= گویش

لیازانLiaison  (ف، اسم)= پیوندآوایی

لیاقت (ع، (اسم) مصدر)= کارآمدی، شایستگی، برازندگی، سزاواری

لیبرالیسمLiberalisme  (ف، اسم)= آزادی خواهی

لیپمی Lipämie (ی، اسم) = چرب خونی

لیسانس Licence (ف، اسم)= پروانه، دانشنامه ی پیش از دکترا

لیستList  (ا، اسم) =  سیاهه، فهرست

 

م

 

مات Mat (ف، اسم) = تار، کدر

ماتریالMaterial  (ا، اسم) = کارپایه

ماتریالیسمMaterialisme  (ف، اسم) = ماده گرایی، ماده باوری

ماتیک Cosmetique (ف، اسم) = سرخاب لب

ماخذ (ع، اسم)=  بایگانه

مارکسیسمMarxisme  (ف، اسم) = مارکس باوری

ماساژ Massage (ف، اسم) = مالش، مشت و مال

ماسک Masque (ف، اسم) (ع، اسم مفعول)=  نقاب، روبند

مالکیت (ع، (اسم)مصدر)=  داشتاری

مامان  Maman (ف، اسم) = مادر، چیز قشنگ

مامور (ع، اسم مفعول)= گماشته، فرمانبر

مانتو Manteau (ف، اسم) = بالاپوش

مانع شدن (ع فا، مصدر) = باز داشتن

مانیکورManicure   (ف، اسم) = لاک ناخن

ماورا (ع، اسم) = فرا، آن سوی

ماوراالطبیعی (ع، صفت)=  سرشت آنسویی

مایع (ع، صفت) = آبگونه

مبارک (ع، صفت) = خجسته، فرخنده، همایون

مبتدی (ع، اسم فاعل) = تازه کار، نوآموز

مبتکر (ع، اسم فاعل) = نوآور

مبصر (ع، اسم فاعل) = دیده بان، نگاهبان

متابولیسم Metabolisme (ف، اسم)= سوخت و ساز

متخلف (ع، اسم فاعل) = لغزشکار

متدMethode  (ف، اسم)=  شیوه، روش، راه

متحرک (ع، اسم فاعل)= جنبنده

متحیر (ع، اسم فاعل) = هاژ، هاج، هاج و واج، سرگشته، درمانده

متخصص (ع، صفت فاعلی)= کارشناس، ویژه کار

متصاعد (ع، اسم فاعل) = فرایاز، بالا رونده

متصل (ع، اسم فاعل) = بهم پیوسته، همبند، همبسته

متضاد (ع، اسم فاعل)= همستار

متضمن (ع، اسم فاعل) = در بر دارتده

متعادل (ع، اسم فاعل) = ترازمند، هم وزن، برابر

متعدد (ع، صفت) = بی شمار، بسیار

متفکر (ع، اسم فاعل)=   اندیشه ور

متقارب (ع، اسم فاعل)= همرس، نزدیک شونده

متکبر (ع، صفت) = برمنش، خودپسند، گرانسر

متمادی (ع، اسم فاعل) = دراز

متن (ع، اسم)= زمینه، درون

متوالی (ع، قید) = پشتاپشت، پیاپی، پشت سرهم

متوسط الحال (ع، صفت مرکب)= میانمایه

مثال (ع، اسم)=   وارینه، نمونه

مثانه (ع، اسم)= آبدان

مِثل ِ (ع، اسم)=   به وارینه ی، مانند

مجاز (ع، اسم مفعول)= روا

مجازات (ع، (اسم)مصدر)= کیفر، باد اَفراه

مجبور (ع، اسم مفعول) = واداشته، ناگزیر، ناچار

مجسمه (ع، اسم مفعول)= پیکره

مجمع (ع، (اسم)= انجمن

مجوف (ع، اسم مفعول) = میان تهی، پوک، کاواک

مجهز (ع، اسم مفعول) = آماده شده، آماده

مجهول (ع، اسم مفعول) = نا شناخته، نا شناس

محافظه کاری (ع فا، (اسم)مصدر)=  نگاهش کاری

محال (ع، صفت) = ناشدنی، ناشو

محتاط (ع، صفت)= استوارکار

محترم (ع، اسم مفعول)= ارجمند، گرامی

محتوی (ع، اسم فاعل)= درونه، گرد فرو گیرنده

محدود (ع، اسم مفعول)= مرزپذیر

محرم (ع، اسم) = همراز

محرمانه (ع فا، قید و صفت) = پوشیده، پنهان

محروم (ع، اسم مفعول)= بی بهره، ناکام، نامراد

محسوب (ع، اسم مفعول) = شمرده شده، بشمار آورده شده

محصول (ع، اسم مفعول)= دستیافت، فراورده

محقق (ع، اسم فاعل) = پژوهشگر

محکم (ع، صفت) =  استوار

محل تولد (ع، اسم مرکب) = زادگاه، زادبود

محله (ع، اسم) = کوی، برزن

محنت (ع، اسم)= آدرنگ، آزار، اندوه

مخالف (ع، اسم فاعل) = ناساز، ناسازگار

مختار (ع، صفت)= آزادکام، گزیننده

مختصر (ع، اسم مفعول)= کوتاه کرده شده، گریزان، جسته و گریخته

مختل (ع، اسم مفعول )= بهم خورده، نابسامان، تباه

مختلط (ع، اسم فاعل) = بهم آمیخته، در هم شده

مختوم (ع، اسم مفعول)= انجام یافته، به پایان رسیده

مخدر (ع، اسم فاعل) = سست کننده

مخزن (ع، اسم) = انبار، گنجینه

مخفی کردن (ع فا، مصدر)= فروپوشاندن، پنهان کردن

مخلوط (ع، اسم مفعول) (ف، اسم)= آمیزه، بهم آمیخته

مد Mode (ف، اسم) = باب روز

مدرسه (ع، اسم)= آموزشگاه

مدرن (ف، صفت) = امروزی، نو

مدرنیزاسیونModernisation  (ف، اسم)= نوسازی

مدل Modele (ف، اسم) = نمونه، الگو، سرمشق

مرابحه (ع، (اسم)مصدر) =  بهره کاری

مربوط (ع، اسم) = بسته، پیوسته

مرتب (ع، صفت) =  بسامان، بچم، باچم، آراسته، در جای خود

مرتجع (ع، صفت) = کهنه پسند، بازگشت کننده

مرحله (ع، اسم)= گامه

مرطوب (ع، صفت)= آبناک، نمناک، نمدار

مرکب  (ع، اسم مفعول)= آمیخته، سرشته

مری (ع، اسم) =  سرخ نای

مسئله (ع، اسم)= فراپرس، درخواست

مساعده (ع، اسم)= پیش مزد

مساوی(ع،  صفت) = همچند، برابر

مستبد (ع، اسم فاعل)= خودکامه، خودسر

مستقر (ع، اسم مفعول)= جایگیر، جای گرفته

مستقیم (ع،  صفت)= سرراست

مستکبر (ع، اسم فاعل)= خود بزرگ پندار

مستمری (ع فا، اسم) = جامگی، ماهیانه

مسجد (ع،  اسم) = مَزگِت

مسری (ع،  اسم فاعل) = واگیر

مسواک (ع،  اسم) = دندان شوی

مشاور (ع، اسم فاعل)= رایزن

مشترک المنافع(ع، صفت مرکب)= هم سود

مشتق (ع، اسم مفعول)= فراجسته

مشورت (ع، اسم مصدر)= رایزنی، کنکاش

مشهور (ع، صفت)= نامور، بلند آوازه، بنام، نامی، نامدار، سرشناس

مصادره (ع، (اسم)مصدر)= بازگیری

مصالحه (ع، مصدر )= آشتی کردن، سازش کردن

مصرف (ع،  اسم)= جای هزینه

مصنوعی (ع فا، صفت)= ساختگی

مضر (ع، اسم فاعل)= زیانمند، زیان آور

مضمون (ع، اسم مفعول)= درونمایه

مطبوع (ع،  اسم مفعول) = دلپسند، گوارا

مطمئن (ع، صفت)= استوان، آسوده خاطر

معادل (ع، صفت)= همچند، همسنگ ، برابر، همتا

معادله (ع، (اسم)مصدر)= همچندی، همسنگی

معاشر (ع، صفت)= آمیزگار، همنشین، همدم

معاشرت (ع، (اسم)مصدر)= آمیزگاری، همنشینی، همدمی

معاصر (ع، صفت)= هم دوره

معتاد (ع، صفت) = آموختار

معترض (ع، اسم فاعل)= واخواه، خرده گیر

معتقد بودن (ع فا، مصدر)= بر آن بودن، باور داشتن

معدل (ع، اسم مفعول) = میانگین، برابر شده

معدود (ع، اسم مفعول)= شمرده شده، اندک، کم

معروف (ع، صفت) = نامور، بلند آوازه، بنام، نامی، سرشناس

معکوس (ع، صفت) = وارونه، بازگونه

معلوم (ع، اسم مفعول)= دانسته، آشکار

معما (ع، اسم و صفت )= چیستا، پوشیده

معنوی (ع، صفت نسبی)= نامادی

معنی (ع، اسم)= چم

معیار (ع، اسم)= سنجه

مغازه Magasin (ف، اسم) = دکان،  فروشگاه، انبار

مغرور (ع، صفت) = گرانسر، خود فریفته

مقاله (ع، (اسم)مصدر) = گفتار، سخن

مقایسه (ع، (اسم)مصدر) = سنجش

مقدار (ع، اسم) = اندازه، پاره

مقدمه (ع، اسم) = پیش در آمد

مقرر (ع، اسم) = بر بست، دستور

مقصود (ع، اسم مفعول) = خواسته، آهنگ شده

مقید (ع، اسم مفعول) = پا بست، پا بسته

مکانیزم Mecanisme (ف، اسم)= ساز و کار

ملاط (ع، اسم) = آژند

ملحق شدن  ( ع فا، مصدر مرکب) =  پیوستن

ملودی Melodie (ف، اسم) = آهنگ، نوای خوش

ملی (ع، صفت )=  میهنی

مملکت (ع، اسم) = کشور، قلمرو

ممنوع (ع، اسم مفعول) = بازداشته شده

مناسب (ع، صفت) = درخورد، شایسته، همشکل

منبع (ع، اسم) = بنمایه، سرچشمه

منتظر (ع، اسم فاعل) = چشم براه

منجر (ع، اسم مفعول) = کشیده شده

منجمد (ع، صفت) = بربسته، یخ زده

منحرف (ع، اسم فاعل) = کژ رو

 منحل کردن )(ع فا، مصدر) = گشودن، برچیدن

مندرج (ع، صفت) = درآمده درچیزی، نهفته

منزجر (ع، صفت) = رانده شده، ترسانده شده

منشاء (ع، اسم) = خاستگاه، جای پرورش

منشور (ع، اسم) = نوشته ی سرگشاده

منطبق (ع، صفت) = دمساز، برهم نهاده

منظره (ع، اسم) = دورنما، چشم انداز

منظم (ع، صفت)= بسامان، بچم، با چم، آراسته

منظور (ع، اسم مفعول)= خواست

منظوم (ع، اسم مفعول) = وافته

منعکس (ع، اسم فاعل) = برگشته

منفجر (ع، اسم فاعل) = گشوده شده، شکافته، ترکیده

منور (ع، صفت) = پرتو افشان، درخشان

منوط (ع، اسم مفعول)= وابسته

مواخذه (ع، (اسم)مصدر)= بازخواست

موازی (ع، صفت)= هم رو، هم سو

موافق (ع، صفت) = سازگار، همساز، هم اندیشه، همداستان

موتیف Motif (ف، اسم ) = بن مایه، انگیزه

موج (ع، اسم) = خیزاب، آبخیز

مورفولوژیMorphologie  (ف، اسم) = ریخت شناسی

موسس (ع، اسم فاعل) = پایه گذار، بنیادگذار

موسسه (ع، اسم مفعول)= بنگاه

مولف (ع، اسم فاعل)= گردآورنده

موضوع  (ع، اسم مفعول) = فرنام، نهاده شده

موفق (ع، صفت) = کامروا، کامیاب

موقت (ع، صفت) = گذرا

مونتاژ Montage (ف،( اسم) مصدر) = سوار کردن، جفت و جور کردن

مونس (ع، صفت) = همدم، همنشین

مونوگامیMonogamie  (ف، اسم) = تک گانی

مونولوگ Monologue (ف، اسم ) = تک گویی

مهاجرت ( ) = برون کوچی

مهارت (ع، ( اسم) مصدر) = خبرگی، استادی، زبردستی

مهیج (ع، اسم فاعل)= برانگیزنده

میدیومMedium  (ا، اسم) = رسانه

میسایلMissile  (ا، اسم) = پرانه، موشک

میکربMicrobe  (ف، اسم) = زیواچه

میکروسکوپ Microscope (ف، اسم) = ریز بین

میلاد (ع، اسم)=   زاد روز

 

ن

 

نارسیسیسمNarcissisme  (ف، اسم) = خودشیفتگی، خودپرستی

ناسیونالیسمNationalisme  (ف، اسم) = ملت باوری، ملت خواهی

ناطق (ع، اسم فاعل) = سخنگو، سخنران، گویا، گوینده

ناقص (ع، صفت) = نارسا، کم

نامحدود (ع فا، صفت) = مرزناپذیر، بی کران

نبات (ع، اسم) = بر رسته، گیاه

نتیجه (ع، اسم) = دستیافت، برآمد، پیامد

نحس (ع، صفت) = وارون، بدشگون، بد اختر

نُرمNorm   (ا، اسم) = هنجار

نرمالNormal  (ا، اسم) = به هنجار

نسیه (ع، اسم) = پسادست

نظام (ع، ( اسم) مصدر) = رازمان

نظر (ع، ( اسم) مصدر) = بینش ، نگرش، دید

نظریه (ع، اسم) = دید مان

نظم (ع، ( اسم) مصدر) = رایش، سامان، چم

نظیر (ع، صفت) = همدوش، مانند، هم سان

نفوذ (ع، ( اسم) مصدر) = رخنه (کردن)

نقاش (ع، صفت فاعلی) = نگارگر، نگارنده، چهره پرداز

نقش (صورت) (ع، اسم) = نگاره

نقد (ع، ( اسم) مصدر) = سخن سنجی (کردن)

نقص (ع، ( اسم) مصدر) = کمداشت، نارسایی، کاستی، کمی

نقطه گذاری (ع فا، اسم مصدر) = سجاوندی

نقطه نظر (ع، اسم مرکب) = دیدگاه

نمره Numero (ف، اسم) = شماره

نور (ع، اسم) = پرتو، فروغ، روشنی

نورولوژی Neurologie (ف، اسم) = پی شناسی

نیهیلیسمNihilisme  (ف، اسم) = هیچ انگاری

 

و

 

واجب (ع، صفت) = بایا، بایسته

واسطه (ع، صفت) = میانجی

واضح (ع، صفت) = آشکار، نمایان، روشن

واقعا (ع، قید) = براستی

واقعه (ع، اسم فاعل) = رویداد، پیشامد

واکسن Vaccin (ف، اسم) = مایه

واهی (ع، صفت) = بی بنیان، سست، فرو هشته

وجدان (ع،( اسم) مصدر) = یابش

وجه (ع، اسم) = روی

وخامت (ع،( اسم) مصدر) = ناگواری، گرانباری، سختی

وراج (ع، صفت) = پرسخن، پرگو

وسط (ع، اسم) = میان، میانه

وسواس (ع، اسم) = دودلی، اندیشه ی بد

وسیع (ع، صفت) = گسترده، پهناور، فراخ

وضو (ع،( اسم) مصدر) = آبدست، پادیاب، دست نماز(گرفتن)

وضوح (ع،( اسم) مصدر) = روشنی، روشن شدن

وطن (ع، اسم) = زادبوم، میهن

وظیفه (ع، اسم) = خویشکاری

وفات (ع، اسم) = مرگ

وقت (ع، اسم) = گاه، هنگام

وقفه (ع، اسم) = ایستایی، درنگ

وکیل (ع، اسم) = نماینده، گماشته

ویزاVisa  (ا، اسم) = روادید

ویزیت (ف، اسم) = بازدید، دیدار

 

ه

 

هارمونیHarmony  (ا، اسم) = هم آهنگی، همسازی

هتل Hotel  (ف، اسم) = مهمانخانه

هجوم (ع،( اسم) مصدر) = یورش، تاخت

هدایت (ع، مصدر) = راهبری کردن

هدف (ع، اسم) = نشانه، آماجگاه، آماج، بُرجاس

هدیه (ع، اسم) = پیشکش، ارمغان

هذیان (ع،( اسم) مصدر) = پریشان گویی، بیهوده گویی

هضم کردن (ع فا، مصدر) = گواردن

هلیکوپترHelicopter  (ا، اسم) = چرخ بال

هم رای (ع فا، صفت) = هم آواز

هم عقیده (ع فا، صفت) = همداستان، هم اندیشه

همه جانبه (ع فا ، صفت مرکب) = همه سویه

هومانیسمHumanisme  (ف، اسم) = انسان باوری

هیدروتراپیHydrotherapy  (ا، اسم) = آب درمانی

هیدروگرافیHydrography  (ا، اسم) = آب نگاری

هیدرومترHydrometer  (ا، اسم) = آب سنج

 

ی

 

یقین (ع، اسم) = استوارداشت، بی گمانی

یونیزاسیونIonisation  (ف، اسم) = یونش

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 10:45  توسط بیژن باران  | 

عشق

شماره ی نوشته : ۶ / ۸

 http://aryaadib.blogfa.com/post-197.aspx

محمد حیدری ملایری

 

درباره ی ریشه ی فارسی واژه ی عشق

 

زیباترین واژه ی زبان فارسی که تا چندی پیش همه آن را عربی می دانسته اند و درشعر و ادبیات فارسی و به ویژه عرفان ایرانی جایگاهی بلند و برجسته دارد واژه ی "عشق " است.

این واژه ریشه ی هند و اروپایی دارد و پیشینه ی آن بدین قرار است :

واژه ی "عشق" از  -iška  اوستایی  به معنی خواست، خواهش، میل ریشه می‌گیرد که آن نیز با واژه‌ی اوستایی  -iš   به معنای  "خواستن، میل داشتن، آرزو کردن، جستجو کردن" پیوند دارد.

واژه‌ی اوستایی -iš  دارای جدا شده‌ها ( مشتقات) زیر است :

: -aēša   آرزو، خواست، جستجو

 išaiti :  می‌خواهد، آرزو می‌کند

 -išta :  خواسته، محبوب

 -išti :  آرزو، مقصود.


پسوند ka- نیز که در -iška  اوستایی وجود دارد کاربرد بسیار دارد و برای نمونه در واژه‌های زیر دیده می‌شود: mahrka   مرگ

 -araska  رشک، حسد

 -aδka  جامه، ردا، روپوش

 -huška  خشک

-pasuka   چهارپا، ستور

 -drafška  درفش

 -dahaka  گزنده ( ضحاک )


 واژه‌ی اوستایی -iš هم ریشه است با :

در سنسکریت :

 -eṣ آرزو کردن، خواستن، جُستن

 -icchā آرزو، خواست، خواهش

 icchati می‌خواهد، آرزو می‌کند

 -iṣta خواسته، محبوب

 -iṣti خواست، جستجو

در ِ زبان  پالی :

 -icchaka  خواهان، آرزومند

 

همچنین، به گواهی شادروان فره‌وشی، این واژه در فارسی ِ میانه به شکلِ  išt به معنی خواهش، میل، ثروت، خواسته و  مال  باز مانده است.

خود واژه‌های اوستایی و سنسکریت نام برده شده در بالا از ریشه‌ی هند و اروپایی نخستین یعنی  -ais به معنی خواستن، میل داشتن، جُستن می‌آید که شکل اسمی آن -aisskā به معنای خواست، میل، جستجو است.

در بیرون از اوستایی و سنسکریت،  در چند زبان دیگر نیز مشتقاتی از واژه‌ی هند و اروپایی نخستین -ais  حفظ شده است، از آن جمله اند:

در اسلاوی کهن کلیسایی isko, išto جستجو کردن، خواستن؛ iska آرزو

در روسی iskat جستجو کردن، جُستن

در لیتوانیایی ieškau جستجو کردن

در لتونیایی iēskât جستن شپش

در ارمنی aic بازرسی، آزمون

در لاتین aeruscare خواهش کردن، گدایی کردن

در آلمانی بالای کهن eiscon خواستن، آرزو داشتن

در انگلیسی کهن ascian پرسیدن

در انگلیسی امروز  askپرسیدن، خواستن

 اما  لغت‌نامه نویسان سنتی ما  واژه‌ی عشق را به واژه ی  عَشَق عربی (ašaq')  به معنای "چسبیدن" (منتهی‌الا‌رب)، "التصاق به چیزی" (اقرب‌الموارد) مربوط کرده اند. نویسنده‌ی "غیاث‌اللغات" می‌کوشد میان "چسبیدن، التصاق" و "عشق"  رابطه بر قرار کند و می نویسد:

« مرضی است از قسم جنون که از دیدن صورت حسن پیدا می‌شود و گویند که آن مأخوذ از عَشَقَه است و آن نباتی است که آن را لبلاب گویند چون بر درختی بچسبد آن را خشک کند. همین حالت عشق است بر هر دلی که طاری شود صاحبش را خشک و زرد کند».

از آنجا که عربی و عبری جزو ِ خانواده‌ی زبان های سامی‌اند، واژه‌های اصیل سامی معمولن در هر دو زبان عربی و عبری با معناهای همانند اشتقاق می‌یابند. و جالب است که واژه ی "عشق" همتای عبری ندارد و واژه‌ای که در عبری برای عشق به کار می‌رود اَحَو (ahav) است که با عربی حَبَّ (habba) خویشاوندی دارد. واژه‌ی دیگر عبری برای عشق "خَشَق" (xašaq)  است به معنای خواستن، آرزو کردن، وصل کردن، چسباندن، لذت که در تورات عهد عتیق بارها به کار رفته است (برای نمونه: سفر تثنیه ۱۰:۱۵، ۲۱:۱۱؛ اول پادشاهان ۹:۱۹؛ خروج ۲۷:۱۷، ۳۸:۱۷؛ پیدایش ۳۴:۸).

بنا بر نظر  استاد اسکات نوگل : واژه‌ی عبری خَشَق xašaq و عربی عَشَق ašaq' هم ریشه نیستند. واک ِ "خ" عبری برابر "ح" یا "خ" عربی است و "ع" عبری برابر "ع" یا "غ" عربی، و آن ها با هم در نمی‌آمیزند. همچنین، معمولن "ش" عبری به "س" عربی تغییر می کند و بر‌عکس. خَشَق عبری به احتمال در آغاز به معنای "بستن" یا "فشردن" بوده است، آن گونه که برابر آرامی آن نشان می‌دهد.

همچنین، استاد ورنر آرنولد تأکید می‌کند که "خ" عبری در آغاز واژه همیشه در عربی به "ح" تغییر می کند و هرگز "ع" نمی‌شود.

نکته‌ی دیگر این که "عشق" در قر‌آن نیامده است و واژه‌ی به‌کار ‌رفته در آن  همان مصدر حَبَّ (habba) است که یاد شد با جداشده‌هایش مانند شکل اسمی حُبّ (hubb) .

در عربی امروز نیز واژه‌ی عشق کاربرد بسیاری ندارد و بیش تر حَبَّ (habba) و اشکال جداشده‌ی آن به کار می‌روند مانند: حب، حبیب، حبیبه، محبوب و دیگرها.

فردوسی  نیز که برای پاسداری از زبان فارسی از به کار بردن واژه‌های عربی آگاهانه و  کوشمندانه خودداری می‌کند ( اگر چه واژه هایی از آن زبان را به ناگزیر در این جا و آن جای شاهنامه به کار یرده است) با این حال واژه‌ی عشق را به آسانی و رغبت به کار می‌برد و با آن که آزادی شاعرانه به او امکان می‌دهد واژه‌ی دیگری را جایگزین عشق کند. واژه‌ی حُب را که واژه‌ی اصلی و رایج برای عشق در عربی است و مانند عشق نیز یک هجایی است و از این رو وزن شعر را به هم نمی‌‌زند، به کار نمی‌برد. خداوندگار شاهنامه با آن که شناخت امروزین ما را از زبان و ریشه‌شناسی واژه‌های هند و اروپایی نداشته است به احتمال قوی می‌دانسته است که عشق واژه‌ای فارسی است. وی از جمله می گوید:

بخندد بگوید که ای شوخ چشم             ز عشق تو گویم نه از درد و خشم
نباید که بر خیره از عشق زال             نهال سر‌افکنده گردد همال
پدید آید آنگاه باریک و زرد             چو پشت کسی کو غم عشق خورد
دل زال یکباره دیوانه گشت             خرد دور شد عشق فرزانه گشت

این احتمال نیز وجود دارد که فردوسی خود واژه‌ی عشق را نه با  "ع"، بلکه به شکل  "اِشق" و یا حتا "اِشک" نوشته باشد که البته پی بردن به این نکته کار آسانی نیست، زیرا کهن‌ترین دستنوشت بازمانده‌ی شاهنامه به درحدود دو سده پس از فردوسی بر‌می‌گردد. دقیق تر گفته باشیم، این دستنوشت نسخه‌ای است که در تاریخ ۳۰ محرم ۶۱۴ قمری رونویسی آن به پایان رسیده است (برابر با دوشنبه ۲۵ اردیبهشت ماه سال ۵۹۶ گاهشمار خورشیدی ایرانی و ۱۵ ماه مه ۱۲۱۷ میلادی).
ترادیسی ِ واک ِ فارسی ِ "ک" به عربی ِ "ق"  نیز کمیاب نیست، چند نمونه: کندک ، خندق، زندیک ، زندیق، کفیز ، قفیز، کوشک ، جوسق.
 
کوتاه آن که واژه‌ی اوستایی –iš  که خود از ریشه‌ی هند و اروپایی نخستین یعنی  -ais به معنی خواستن، میل داشتن، جُستن می‌آید،  واژه‌ی –iška و بعد  išk را در فارسی میانه پدید آورده است و  سپس به عربی راه یافته است که  در‌باره‌ی چه گونگی گذر این واژه به عربی نیز می‌توان دو امکان را تصور کرد:

نخستین امکان آن است که išk در دوران ساسانیان، که ایرانیان بر جهان عرب تسلط داشته اند (به‌ویژه بر حیره، بحرین، عمان، یمن، و حتا حجاز) به عربی وارد شده است..( برای آگاهی بیش تر از چه گونگی تأثیر فارسی بر عربی در دوران پیش از اسلام نگاه کنید به کتاب خواندنی آذرتاش آذرنوش "راه‌های نفوذ فارسی در فرهنگ و زبان تازی"، چاپ دانشگاه تهران، ۱۳۵۴)
امکان دوم این است که عشق در آغاز‌ دوران اسلامی به عربی وارد شده باشد و از آن جا که لغت‌نویسان و نویسندگان آن دوره از خاستگاه ایرانی این واژه آگاهی نداشته‌اند، که مفهوم "خواستن و جستجو کردن" را دارد، آن را با عربی عَشَق، که به معنی "چسبیدن" است، در‌آمیخته‌ اند.

یک نکته ی جالب در این رابطه کند و کاو در مفهوم عشق در عرفان ایرانی است که عشق را با "جستجو" و "گشتن" پیوند می‌دهد. به یاد آورید منطق‌الطیر عطار و جستجوی مرغان را در طلب سیمرغ و یا بیت معروف مولوی را:

هفت شهر عشق را عطار گشت /  ما هنوز اندر خم یک کوچه‌ایم.

که نشان دهنده ی  معنی واژه ی عشق  با ریشه‌ی فارسی آن یعنی  "خواستن" و "جُستن" است،

 

سپاس گزاری :

نویسنده ی این مطلب از آقای اسکات ب. نوگل پروفسور پژوهش های انجیلی و باستانی در خاور نزدیک ریاست بخش تمدن و زبان های خاور نزدیک از دانشگاه واشنگتن برای پاسخ گویی پیرامون ریشه شناسی واژه ی xašaq. و همچنین از آقای دکتر ورنر آرنولد پروفسور پژوهش های زبان های سامی از بخش زبان ها و فرهنگ های خاور نزدیک از دانشگاه هایدلبرگ، آلمان و نیز جناب آقای دکتر جلیل دوستخواه پروفسور پژوهش های اوستایی برای تذکرات ایشان بر نخستین یادداشت های این نوشته سپاس گزاری می کند.

 

The author is grateful to Dr. Scott B. Noegel, Professor of Biblical and Ancient Near Eastern Studies, Chair, Department of Near Eastern Languages and Civilization, University of Washington, for replying to his questions about the etymology of xašaq. The author is also indebted to Dr. Werner Arnold, Professor of Semitic studies, Department for Languages and Cultures of the Near East, University of Heidelberg, for helpful comments. The author also would like to thank Dr. Jalil Doostkhah Professor of Avestan studies, for his remarks on a preliminary version of this note

 

از : پایگاه پژوهشی ایزان شناختی

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 10:22  توسط بیژن باران  | 

نسترن-باد-نی -بهانه-روزانه

 

نسترن سرخ

100 سال از سرخی غروب جنگل گذشت؛

30 سال  از تابستان خونین خاوران.

در پاکی برف 16 آذر، سر سیاه زمستان،

مژده! نسترن سرخ ما

دو باره با جوانه های برومند برای بهار -

در محاطره وراث مالکان دوزخ.

 

در این هوای فشرده و فشار

از سبز شمال، آتش جنوب؛

تا نخل خاور و باختر پر چکاد-

پرستوهای برابری در هوای آزاد

با فریاد:

"باغ ما پادگان نیست."

این پاسخ محکم به حاکمان

بر تخت قدرت است.

120507

 

باد می برد

آخرین نفس پاییزی

هاشور 30 درجه میزند سیاه اسفالت را-

در اولین برف زمستانی.

 

از آسمان، اریب معلق

                   حریر زمهریر سفید

بر مرگ برگ

گسترده میشود.

 

درختان لخت

سر به ابر فیلی دارند.

در این خیابان خاکستری

در خودروی آهسته

با برف پاکنها

که پوشه ی سبک برنج را کنار میزنند،

بسوی دفتر میرانم.

 

آه! در فصل شیر سرد

دیگر در هرم دیدم، تو نیستی؛

ولی در ذهن من

شمای تو در طپش است.

در گرم قهوه ی عطر صبح نیستی، هستی.

صندلی تو خالی است، نیست.

صفحه تصویر بر میزت تاریک است، نیست.

دستان دوستی بر صفحه کلید است، نیست.

 

آیا نشسته ای بروی صندلی؟

نه در اینجا ولی!

در جایی دیگرِی -

در ذهن من.

ای ساکن شهر خاطرات!

حضورت حس می شود-

در این برف چهارشنبه آخر پاییزی.

خورشید من گم است و پیدا نیست.

120507

 

نی

          و عشق صدای فاصله هاست صدای فاصله هايی كه غرق ابهامند.  - سپهری

نی و نیزه

در اصل "ز یک گوهرند."*

شاخه های قمیشزاران اند

که با خجره و کارد بریده شده اند.

 

نی مینویسد با مرکب، آینده را؛

می نوازد با دم عشق از "جداییها".**

نیزه در دست پاسدار حال.

 

صدای گام مرگ از حاشیه لاله

به بام خانه آمده..

بردار نی بدست

از نیزه برادر در بستر است.

خواهر نی نواز

در دور بردار برادر است.

040606

* سعدی.  ** رومی.

 

بهانه بهارانه

 

کامیلیا شکوفه ها بر خاک افکند

چون بوسه های سرخ عشق.

از این ایوان دلگشا

بام باغ غرق شکوفه است.

باغ راز داغ را در میان می گذاشت.

جوانه های درختان زرد، سرخ، حنایی

سپس سبز می شوند.

در انتها زرد، سرخ، خرمایی

سپس در خاک، سیاه.

جوانه

گل نگین  نور است

بلور باران و شهد زمین.

از هیچ آمده، بهیچ رسد.

شکوفه شاخه می پوشاند در این بهار

سایه شکوفه بر سبزه

طبیعت کفش بلور بپا کرده.

هجوم حجم رنگ گل بر اورنگ باغ-

یاس زرد زیر داس ماه

بر این گستره بهاری

حریر سفید برف سبز است کنون

زیر الاچیق لاجوردی سپهر

بر زمین و بوته

سپس بر لخت شاخه.

 

تقابل تنهایی من، تویی.

شکوفه ها ی بوسه- چون کامیلیای سرخ.

عشق چیست؟

انعکاس ضربان یکی در کنار جفت

040706

 

روزانه

بین من و خورشید بعدازظهر زمستان

شاخه های نور درخت و انبوه ساران

با دم و بال نورانی در تردد پرواز

 

در غروب شاخه ها اشباح گرایند.

022106

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 7:26  توسط بیژن باران  | 

سرباز-سفر باران-طراوت-تو- دور-باد پاییزانه1و2-اندیشه-مرگ-هراس-انقلاب

سرباز

در جبهه میپرسد-

کجاییم؟

نیروهای خودی کجایند؟

دشمن کجاست؛ بهترین راه حمله به آن چگونه است؟

پاسخ سریع و درست

به این 3 پرسش،

نتیجه جنگ است؛

سرنوشت ارتش،

حتی بقای دولت بیدرنگ است.

آگاهی از موقعیت در چرخه زمان.

فرمانده و سربازان

در هر سطح می خواهند-

اطلاع سریع و دقیق،

در باره محل خود، نیروی خودی، و راه به دشمن.

1007

 

سفر باران

تو از ابرهای دور می آیی.

در روز بیدار و شب ظلمانی.

تری تو طراوت من ست.

با

 

طراوت

در این نم نم ملس پاییزی،

نگاهم از پنجره بر حوض –

حباب است و دایره در دایره در دایره؛

موج و محو موج.

 

در پشت پرده بیرنگ باران

مرور خاطرات -

عشقهای شظرنجی پیاده و مات،

گفتگوهای در بازکن با غریبه در ذهن:

- یاسمن!

ساعتی خود را در عشق درمن گم کن.

بدان از تو کم نمی شود!

سفرهای کشتی و باد، هواپیما و ابر،

قطار و سبز درخت، اتوبوس و گردنه کوه؛

شهرهای بندری، کوههای دور، دره ها و رود.

 

قطرات بر شیشه قاب،

تصویر صورتم بر آب.

آه چه زود گذشت کودکی و شباب.

111307

 

         

تو

حضورت در ایوان

چون گذر فصول، دمی است.

از لابلای تپه های شرقی روستا

صدای رود مشهود به دریا، در ورود.

 

نشسته ای بر لبه شب،

گیسو فشانده برنگ شب؛

شانه میکشی ستارگان را-

در لالای دریای کبود روبرو.

110707

         

دور

زمستان است.

من خورشید را گم کرده ام.

در پس درختان لخت

گرگی دیده نمیشود.

بر فراز آسمان خاکستری

زاغی دور میشود.

 

شک میکنم.

یقینی در کار نیست.

شکم ادای شک نیست.

از دورهای دور-

اشکم بر نبود نان دیگران.

رشکم بر گرمی خشاب تفنگ.

112607

         

باد

خورشید پر برگ زرین

در زیر، فرود می آید تازیانه باد قدیم

بر پشت درختان خونین.

ارتفاع مقاوم در تب زرد

سرخ می شود از درد.

 

باد می گذرد بیرحم.

 

بهار با پرواز پرستوها

در راه است

تزیین کند آنها را به خلعت پیرهن زبرجد.

تا به گل نشینند دلخواه و رنگارنگ.

191107

         

پاییزانه

یاد تو نسیمی است.

عطش تابستانی را آرامش داد.

 

باد از نه روی مهر

بر باغ گذرد.

پرده های رنگین درختان

با باد وحشت خزانی در تکان.

ردیف درختان

در افق چون تپه های سرخ سیریشه.       

باد می برد شولای زرد

را به دره های سیاه.

1107

 

اندیشه

وقتی زندگان ساکت اند-

مردگان سخن می گویند.

 

دیوار شهر از موسیقی در موج

ساکنان و سیاحان فراوان

در رژه توی خیابان

فراموش کرده اند از کجا آمده اند.

 

آوازهای شهر اندیشه مند.

اندیشه ها، پر آواز.

بر شاخه چنار، کبوتر چرتی؛

در نسیم سیم های موازی بلند،

ساران خاموش نشسته اند.

 

در تیپا از در دیوار ارگ کهن،

از دهان شهریان

خون و دود بیرون آید.

 

خورشید

از پس انبوه درختان شطرنجی خزانی

ابر خرمالوی رسیده غروب.

هوای فشرده رد پرواز جتها

از فراز سر تا افق، سرخ نارنجی-

چون چنگ خونین کیهانی.

1107

         

مرگ

          من مرثیه خوان دل خویشم. - قیصر امین پور

شهر، مشاهیرش در مشایعت،

با گل و سکوت پایانی،

یک به یک به گورستان برد.     

آنها را در سرد خاک تنها گذارد.

بسوی زندگی بر گردد.

 

صف خفتگان زیر خاک

در خواب سیاه و ایستا

در معرض تهاجم ریزه خواران طبیعت.

 

رویای 100 ساله مردگان

بر فراز شهر تاریخی

مترصد دمای دماوند سپید.

110307

 

پاییزانه-2

باد آرمانگر ویرانگر است.

باغ در تب سرخ خزانی میسوزد.

 

ارگ بزرگ شهر را می پاید.

تاریکی ترا گرفتار کرده است.

در کوچه صدای تو نیست.

حقوق بشر ضربه دیده است.

 

خزان ماجرا را رنگ آمیزی کند.

باغ در برابر اتهامات باد

 دفاعیات خود را ارایه داد.

باد باغ را تیول خود داند.

فصیحت خود را فضیلت جا میزند.

حکم با جرم خوانایی ندارد.

ترهاتی در افزون به ذباله تاریخ

جمهور باغ خواستش عریانی است.

باغ در انزوای طولانی

پژمرده شده.

گذشته را بر جایگاه اتهام گذاشتن

گره از کار نمیگشاید.

1107

 

هراس

در همسایگی، خانه ایست جنی.

بر بام آن بوفی لانه کرده است.

در ورود با غیژی نیم لا میشود.

کنار ایوان آن بید مجنونی گیسو فشانده است.

در پنجره های ذوذنقه و لوزی آن

در نیمه شب، پرده ها تکان میخورند.

هر شب 13 و هالویین،

 

ارواح گذشتگان

در آنجا به حرکت در آیند.

مهمانان- آل و غول.

میزبانان با چماق و ساطور.

دوآله پا خود را به ایوان رساند.

 

در حلقه پریان روی تپه

ماه پیر، عفریت دور، در پشت روسری ابر.

شهر در خوف و خواب.

 

ما کودکان شب

در پشت تنه درخت بید

با چراغ قوه ی هراس در دست لرزان

مسلح به بلند تیغه های ساطع نور

به رصد مردگان در عبور

بی جنب در سکوت.

بر فراز ما روبان سیاه

پرواز خفاشی گریخته از لبه غار.

کلاغی بر هره پنجره

فرو کند تیز منقار

بر قلب خونین سنجاب سرنگون.

گربه ی سیاه روی دیوار.

103107

 

انقلاب

          الهام از نقاشی دلاکروا، 1789 - در موزه لوور.*

         

انقلاب زنی ست.

در ابتدا چون الهه ای پاک جلوه می کند-

بر بلندی افق با اهتزاز درفش عدالت در نسیم آزاد.

همه بسوی او چشم براهند

از داس و سندان تا پیرهن سفید شهر

از گرسنگی و بیماری تا اوراق شعر و سرود.

درها باز میشوند زندانیان آزاد.

خورشید پر شکوه، آسمان آبی باز

هرروز 3 دقیقه بلندتر شد.

 

بزودی در تخاصم طبقات، اختلاف دسته جات، همپایی فراموش شده.

نیروی غالب انصاف از یاد برد.

با مشت و چماق پاسخ فریاد و درد دهد.

دربندان فراوان.

 

سپس در جنایت و خون، ایده آل پایمال شود.

حفظ شرایط موجود و معیشت قشری هدف شده

عفریتی شده فرزندان خود خورد

مغز آنان را در کاسه سر ترکاند

قلب آنها، مشت سرخ لاله، را َجَود.

تا نظام پیر بر جوان بپا ماند.

تا این پیر بمیرد

وضع ادامه دارد.

خورشید فیلتر شده، آسمان سمی

هر شب 3 دقیقه بلندتر میشود.

022206

* در مجلس ملی انقلاب کبیر فرانسه، ژاکوبینها جمهوری خواستند. با جنگ خارجی، روبسپیر کنترل را بدست گرفت؛ در 2 سال 15 هزار نفر را زیر گیوتین برد؛ منجر به واکنش ترمیدوری و ظهور دولت نظامی ناپلئون شد.

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم آذر 1386ساعت 1:42  توسط بیژن باران  |