دکتر مری کلیگز

دانشیار زبان انگلیسی دانشگاه کلرادو - امریکا

پست مدرنیسم عبارتی بسیار پیچیده یا مجموعه ای از نظرها است که در اواسط دهه ی هشتاد به عنوان حوزه ی مطالعه ی دانشگاهی دیدار شد . پست مدرنیسم به سختی تعریف می شود چون مفهومی است که در نظرات یا بازه های مطالعاتی بسیار گوناگونی پدیدار می شود از آین جمله : هنر ، معماری ، موسیقی ، فیلم ، ادبیات ، جامعه شناسی ، ارتباطات ، مد و فن آوری . مشخص نمودن آن به لحاظ زمانی یا تاریخی مشکل است چون دقیقن روشن نیست که پست مدرنیسم از چه زمانی آغاز شد .

شاید آسان ترین راه برای اندیشیدن درباره ی آن ، تفکر در مدرنیسم باشد ، جنبشی که به نظر می رسد پست مدرنیسم از آن رشد یافت و پدیدار شد . مدرنیسم دو جنبه یا شیوه ی تعریف دارد که از هر دوی آن ها می توان به درک پست مدرنیسم رسید .

اولین جنبه یا تعریف مدرنیسم از جنبش زیبایی شناسی که به طور گسترده ای " مدرنیسم " نام نهاده شد می آید . این جنبش دقیقن هم مرز با ایده های غربی قرن بیستم ( گر چه ردپایی مشخص از آن در قرن نوزدهم هم دیده می شود ) درباره ی هنر بود . همان طور که می دانید مدرنیسم جنبشی در هنرهای تجسمی ، موسیقی ، ادبیات و نمایشنامه است که از استانداردهای قدیمی دوره ی ویکتوریا ( در مورد این که هنر چگونه باید پدید آید ، به کار برده شود و چه مفهومی داشته باشد ) روی گرداند. در دوره ی زمانی " فرا مدرنیسم " ( High Modernism ) از حدود 1910 تا 1930 چهره های برجسته ی ادبیات مدرنیسم فعالانه کمک کردند تا تعریفی دوباره ارائه شود برای این که داستان و شعر چه باید باشد و چه باید بکند : چهره هایی مانند ویرجینیا ولف ، جیمز جویس ، تی . اس . الیوت ، ازرا پاوند ، والاس استیونس ، مارسل پروست ، مالارمه ، فرانتس کافکا و ریلکه ، بنیان گذاران مدرنیسم قرن بیستم اند.  

از دیدگاه ادبی ویژگی های اصلی مدرنیسم به شرح زیرند :

1 ) تاکید بیشتر بر امپره سیونیسم و درونگرایی در نوشتار و هنرهای تجسمی ؛ تاکید بر چگونه دیدن و یا چگونه خواندن ( خود ِ احساس ) است تا این که چه چیزی درک می شود . نمونه ای در این مورد نوشته های " جریان سیال ذهن " است .

2 ) دور ماندن از برون گرایی آشکار که از راوی سوم شخص آگاه به کل ، نکات روایی ثابت و شرایط اخلاقی صریح ناشی می شود . داستان های چند - راوی ویلیام فالکنر نمونه ای از این جنبه ی جنبش مدرنیسم اند .

3 ) محو تمایز بین ژانرها به شکلی که شعر بیش تر به متن شبیه می شود ( تی . اس . الیوت ) و نثر شاعرانه تر می گردد ( مانند آثار ویرجینیا ولف و جیمز جویس )

4 ) تاکید بر فرم های تکه تکه ، روایت های منفصل و کولاژهای به ظاهر درهم - برهم از موضوع های مختلف.

5 ) گرایش به بازتاب نمایی یا خودآگاهی در آفرینش کار هنری به این معنی که هر قطعه ی اثر خودش به عنوان یک اثر مستقل ، اثری که با شیوه ای خاص آفریده شده و به شکلی ویژه محو می شود ، جلب توجه می کند .

6 ) به دور ریختن زیبایی شناسی پیچیده ی رسمی به جهت رو آوردن به طرح های کمینه پردازی ( مینیمالیزم Minimalism ) مانند شعرهای ویلیام کارلوس ویلیامز و در ابعادی گسترده تر روگردانی از تئوری های قراردادی زیبایی شناسی به جهت خود جوشی و کشف و شهود در آفرینش اثر هنری.

7 ) طرد تمایز گذاری بین " عالی " و " پست " در فرهنگ رایج هم در انتخاب موضوع برای اثر هنری و هم در شیوه ی ارائه ، گسترش و استفاده از اثر هنری .

پست مدرنیسم مانند مدرنیسم بیش تر همین ایده ها را دنبال می کند ولی از مرز بین فرم های عالی و پست هنر و تمایز خشک ژانر روی می گرداند و تاکید بر همآمیزی ، نقض گرایی ، ساخت با موضوع های گوناگون ، وارون نمایی ( کنایه ) و مزاح دارد.

پست مدرنیسم مستقیمن  خواستار واکنش گرایی و خودآگاهی ، تکه تکه سازی و ناپیوستگی  ( به ویژه در ساختارهای روایی ) ، ابهام و تاکید بر موضوع های ساختار- زدوده ، نامتمرکز و ضد انسانی شده است.

اما با این که در این جنبه ها پست مدرنیسم خیلی شبیه مدرنیسم است اما در بسیاری از رویکردها از آن متفاوت است . مثلن مدرنیسم تمایل دارد تصویری تصویری تکه تکه از درونگرایی انسانی و تاریخ نشان دهد ( نمونه اش در سرزمین متروک  Waste Landتی . اس . الیوت یا در فانوس دریایی ویرجینیا ولف است) اما این تکه تکه بودن را به صورت اثری تراژیک ، چیزی که باید برای از دست رفتن آن زار زد نشان می دهد .   

بسیاری از آثار مدرن سعی در جانبداری از این ایده دارند که اثرهای هنری می توانند یکپارچگی ، سازگاری و مفهومی که در زندگی از دست رفته است را فراهم کنند. ؛ هنر ، کاری را به سرانجام می رساند که موسسه های دیگر انسان نمی تواند سامان بدهد.

در تقابل با این کارکرد مدرنیسم ، پست مدرنیسم برای ایده ی فروپاشی ، گذرا بودن و ناپایی یا ناهمسازی افسوس نمی خورد بلکه آن را تجلیل می کند . دنیا بی مفهوم است ؟ پس تظاهر نکنیم هنر مفهومی می آفریند، فقط با مهملات بازی کنیم .

روشی دیگر برای نگرش به رابطه ی مدرنیسم و پست مدرنیسم در شفاف کردن بعضی از این تمایزها کمک می کند. بر طبق گفته ی فردریک جیمسون ، مدرنیسم و پست مدرنیسم تشکل های فرهنگی یی هستند که با مراحل خاصی از سرمایه داری ( کاپیتالیسم ) همراه هستند. جیمسون سه مرحله ی ابتدایی سرمایه داری ( کاپیتالیسم ) را که روال های فرهنگی خاصی را درباره ی این که چه نوع هنر و ادبیاتی باید آفریده شود ، دیکته می کند ، به این صورت خلاصه می کند:

اول سرمایه داری بازرگانی که در قرن هجدهم تا اواخر قرن نوزدهم در اروپای غربی ، انگلیس و ایالات متحده و تمام حوزه های تحت نفوذ آن ها رخ داد . این مرحله ی اولیه به پیشرفت های فنآوری ویژه ای یعنی موتورهای بخار ، همراه با نوع خاصی از زیبایی شناسی یعنی رئالیسم مربوط است .

دومین مرحله از اواخر قرن نوزدهم تا اواسط قرن بیستم ( حدودن جنگ جهانی دوم ) رخ داد ؛ سرمایه داری انحصاری بود که به دوره ی موتورهای الکتریکی و درون سوز همراه با مدرنیسم همراه است .

سومین دوره که ما در آن هستیم سرمایه داری چند ملیتی یا مصرفی است که بر بازار، خرید و مصرف مایحتاج و نه تولید آن ها ، همراه با همراه با فناوری های الکترونیکی و هسته ای و نیز پست مدرنیسم است.

به این صورت با تعریف جیمسون از پست مدرنیسم بر اساس شیوه های تولید و فنآوری ها است و دومین تعریف پست مدرنیسم از تاریخ و جامعه شناسی گرفته می شود تا از ادبیات یا تاریخ هنر . این رویکرد پست مدرنیسم را یک تشکل اجتماعی کامل تعریف می کند . این رویکرد بیش از آن که پست مدرنیسم را با مدرنیسم مقایسه کند ، " پست مدرنیته " را با " مدرنیته " همسنجی می کند.

این تفاوت چیست ؟ " مدرنیسم " عمومن به جنبش های زیبایی شناسی اصلی قرن بیستم برمی گردد ؛ " مدرنیته " به یک سری ایده های فلسفی ، سیاسی و اخلاقی اشاره می کند که مبنای جنبه های زیبایی شناسانه ی مدرنیسم را مهیا می کند . " مدرنیته " قدیمی تر از " مدرنیسم " است ؛ لقب " مدرن " که ابتدا در جامعه شناسی قرن نوزدهم بیان شد ، برای متمایز کردن دوره ی حاضر از دوره ی پیشین بود که " باستان " نام داشت . دانشجویان همیشه درباره ی این که دوره ی زمانی " مدرن " دقیقن از چه زمانی شروع شد و درباره ی این که چه چیز مدرن است و چه چیز مدرن نیست ، بحث دارند ؛ به نظر می رسد که دوره ی زمانی مدرن هر بار که تاریخ نگاران به آن نظر می کنند ، زودتر و زودتر شروع شده است . اما عمومن دوره ی " مدرن " با " دوره ی روشنگری اروپایی " ( European Enlightenment ) همراه است که حدودن در اواسط قرن نوزدهم آغاز می شود . ( دیگر تاریخ نگاران ریشه های تفکر روشنگری را تا رنسانس و پیش تر از آن ردیابی می کنند و می توان این گونه بحث کرد که تفکر روشنگری با قرن نوزدهم آغاز می شود . من معمولن تاریخ " مدرن " را از سال 1750 می دانم چون دکترای تخصصی خود را از یک برنامه آموزشی در دانشگاه استانفورد که " تفکر و ادبیات مدرن " نام داشت گرفتم که بر آثار نوشته شده بعد از سال 1750 می پرداخت. )

ایده های بنیانی روشنگری تقریبن همان ایده های اساسی اومانیسم ( اصالت انسان ) اند . مقاله ی جین فلاکس ( Jane Flax ) خلاصه ی خوبی درباره ی این ایده ها یا مقدمات ارائه می دهد ( صفحه ی 41 ) . من موارد اندکی را به آن ها افزوده می کنم .

1 ) یک خویشتن ( من ) خرد مدار ، منطقی و قابل تمییز وجود دارد. این خویشتن ، آگاه ، خردمند ، مستقل و جهانی است - هیچ شرایط یا تفاوتی اصولن چگونگی عمل این خویشتن را تحت تاثیر قرار نمی دهد .

2 ) این خویشتن از طریق شعوریا عقلانیت ، خود و جهان را می شناسد . این شعور یا عقلانیت به عنوان بالاترین شکل کارکرد ذهنی و تنها شکل عینی آن فرض می شود.

3 ) این شیوه ی دانستن که به وسیله ی خویشتن منطقی عینی ایجاد می شود ، " علم " است که می تواند واقعیت هایی جهانی را درباره ی جهان ، بدون توجه به وضعیت فرد تجربه گر در اختیار قرار بدهد.

4 ) دانش ایجاد شده به وسیله ی علم ، " واقعیت " است و تغییر ناپذیر .

5 ) این دانش / واقعیت حاصل از علم  ( به وسیله ی خویشتن دانای واقع بین خردمند ) همیشه در راستای پیشرفت و تکامل است . تمام موسسه ها و کوشش های آدمی به وسیله ی علم ( منطق / عینیت ) تحلیل می شود و پیشرفت می کند.

6 ) منطق ، قضاوت نهایی درباره ی آن چیزی است که واقعی است و بنابراین درباره ی چیزی که صحیح است و چیزی که خوب است ( آن چه که مجاز و اخلاقی است ) . آزادی تشکیل شده از تسلیم به قوانینی که دنباله روی دانش کشف شده با منطق است .

7 ) در دنیایی که با منطق هدایت می شود ، واقعیت همیشه همان نیکو و درست ( و زیبا ) خواهد بود ؛ هیچ درگیریی در این باره که چه چیز حقیقت و یا درست و یا غیره ... است وجود ندارد.

8 ) بنابراین علم به عنوان الگویی برای همه ی شکل های مفید به لحاظ اجتماعی خواهد بود . علم ، بی طرف و عینی است ؛ دانشمندان آن ها که با توانایی های عقلانی بی طرفانه ی خود ، دانش علمی به وجود می آورند ، باید رها باشند تا قوانین منطق را دنبال کنند و با قضایای دیگر تحریک نشوند( مانند پول و قدرت )

9 ) زبان یا شیوه ی بیان استفاده شده برای تولید و اشاعه ی دانش هم باید منطقی باشد . برای منطقی بودن ، زبان باید شفاف باشد ؛ زبان باید تنها برای نشان دادن دنیای واقعی / ملموس ی که ذهن منطقی مشاهده اش می کند کارکرد داشته باشد . باید ارتباط محکم و عینی یی بین موضوع های عینی ادراکات و کلمه های به کار رفته برای نامیدن آن ها ( بین معناگر و معنا ) موجود باشد .

این ها بعضی از مقدمات اساسی اومانیسم و یا مدرنیسم هستند . این ها - احتمالن همان طور که شما خواهید گفت - تقریبن برای توجیه و تشریح همه ی ساختارها و مبادی اجتماعی ما شامل دموکراسی ، قانون ، علم ، اخلاق و زیبایی شناسی عمل می کنند.

مدرنیته اساسن درباره ی نظم است . منطقی بودن و منطقی ساختن ، بیرون کشیدن نظم از بی نظمی . فرض بر این است که خردمندی ِ بیش تر به نظم بیش تر رهنمون می شود و جامعه ی منظم تر در عملکرد خود بهتر است  ( خردمندی بیش تر به کار می آید . ) چون مدرنیته  به دنبال پیگیری سطوح همیشه - فزاینده ی نظم است ، جامعه های مدرن به استواری در برابر هر چه که نشان از " بی نظمی " داشته باشد و نظم را مختل نماید می ایستند . پس جامعه های مدرن متکی به استقرار دائمی در وضعیت بین " نظم " و " بی نظمی " اند و بر این اساس مدعی اولویت " نظم " اند . اما برای اجرای این امر باید چیزهایی را که " بی نظمی " نشان می دهند ، دارا باشند . - - پس جامعه های مدرن باید همواره " بی نظمی " را ایجاد و بازسازی نمایند . در فرهنگ غربی، این بی نظمی به " نظم " تبدیل می شود - - که در رابطه با دیگر تقابل های دوگانه تعریف شده است . پس هر چیز نا سفید ، نا نر ، نا غیرهمجنس ، نا پاکیزه ، نا عقلانی و ... بخشی از بی نظمی است و باید از جامعه های مدرن منظم خرد مدار حذف شود .

این راه هایی که جامعه های پیشرفته برای آفرینش آن چه که نظم یا بی نظمی نامیده می شود می پیمایند ، باید در راستای دستیابی به ثبات باشد . فرانسیس لیوتارد که در ساروپ تحقیق می کند ( در مقاله اش درباره ی پست مدرنیسم شرح می دهد ) ، این ثبات را با ایده ی " تمامیت " یا سیستم " یکپارچه " برابر می داند ( به ایده ی دریدا درباره ی " تمامیت " به عنوان کمال یا یکپارچگی دقت کنید ) . " تمامیت " و ثبات و نظم در بحث لیوتارد در جوامع مدرن به وسیله ی " راوی کل "  یا " راوی برتر " حاصل می شود که داستان هایی هستند که یک فرهنگ درباره ی تجربه ها و عقایدش بیان می کند . " راوی برتر " در فرهنگ امریکایی می تواند یک داستان باشد که که دموکراسی ، روشنگرترین ( خردمندترین ) شکل از دولت است و این که دموکراسی ، می تواند به شادمانی جهانی انسان منتهی شود . هرسیستم اعتقادی یا ایدئولوژیک " راوی کل " خود را دارد . بر طبق گفته های لیوتارد مثلن برای مارکسیسم ، " راوی کل " این ایده است که سرمایه داری در خود فرو می ریزد و جهان جامعه ی اتوپیایی ( شهر خردمندی ) را در خود می بیند . درباره ی " راوی کل " به صورت شمایلی شبه - تئوری یا شبه - ایدئولوژی بیندیشید . یعنی این خود یک ایدئولوژی است که یک ایدئولوژی را شرح می دهد . داستانی است برای شرح سیستم اعتقادی موجود . لیوتارد بحث می کند که تمام جنبه های جامعه های مدرن مثل علم که شکل اولیه ی آگاهی است ، به این راوی های کل بستگی دارد .  

از دیگر سو پست مدرنیسم نقدی بر " راوی های کل " است ، که برای پوشاندن تناقض ها و بی ثباتی هایی که در هر نظام و جامعه یا عملکردی ذاتی هستند ، عمل می کند . به بیان دیگر هر کوششی برای آفرینش " نظم " همیشه همراه با ایجاد برابر آن " بی نظمی " است . اما " راوی کل " برای پوشاندن این ساختگی بودن همین دو طبقه شرح می دهد که " بی نظمی " حقیقتن نابسامانی و بد است و " نظم " ، خردمندانه و خوب است .

پست مدرنیسم در رد " راوی های کل " به " خرده - راوی " ها رو می کند ، داستان هایی که تجربه های کوچک ، وقایع محلی  را شرح می دهد تا این که به مفاهیم جهان بزرگ و جهانی اشاره کنند . " خرده - راوی " های پست مدرنیسم همیشه وابسته به شرایط محیط ، بداهه ، رها و در لحظه هستند که هیچ ادعایی درباره ی جهانی بودن ، حقیقت ، منطق یا ثبات ندارند .

جنبه ی دیگر اندیشه ی روشنگری - - آخرین نکته از 9 نکته ی بیان شده - - این ایده است که زبان بی شبهه و شفاف است و کلمه ها تنها بیانگر اندیشه ها یا اشیا هستند و در پشت آن ها هیچ رازی نیست . جامعه های مدرن به این ایده وابسته اند که " دلالت گر " ها همیشه به " دلالت شده " ها اشاره دارند ، این که ، واقعیت در " دلالت شده " ها جای دارد . اما در پست مدرنیسم فقط این " دلالت گر " ها هستند که وجود دارند . ایده ی هر نوع واقعیت ِ پایا و جاودان و به دنبال اش ایده ی " دلالت شده " هایی که " دلالت گر " ها به آن ها دلالت دارند ، محو می شود . به بیان دیگر در جامعه های پست مدرن فقط  سطح و رویه های بدون عمق هستند که وجود دارند . تنها " دلالت گر " ها بدون " دلالت شده " .

راه دیگر بیان این موضوع بر اساس گفته ی ژان بودریار است که در جامعه ی پست مدرن ، هیچ چیز ِ اصل و ناب وجود ندارد بلکه فقط کپی ها هستند - - یا چیزی که او Smiulacra  یا تمثال می نامد . مثلن در نقاشی یا مجسمه سازی یک مورد اصل است ( مثل اثر ون گوگ ) ولی هزاران کپی می تواند باشد . با این حال اثر اصل ( حداقل به لحاظ مالی ) بالاترین ارزش را داراست . در سوی دیگر CD ها و موسیقی ضبط شده است که در این موارد اثر  " اصل " نداریم - - هیچ اثر ضبط شده ای به دیوار آویخته نمی شود یا در موزه نگهداری نمی شود ، فقط میلیون ها کپی موجود است که که همه یکسان اند و تقریبن به یک قیمت فروخته می شوند .

تفسیر دیگر " تمثال " بودریارد ، مفهوم " واقعیت مجازی " است ، واقعیتی که با شبیه سازی آفرینش می شود و برای آن " اصل " وجود ندارد .  این مفهوم به طور ویژه در بازی ها / شبیه سازی های کامپیوتری دیده می شود ، مثل شهر مجازی ، مورچه ی مجازی و غیره ...

در نهایت ، پست مدرنیسم با پرسش هایی درباره ی نظام دانش مرتبط است .در جامعه های مدرن ، دانش معادل با علم شمرده می شد و در برابر داستان سرایی قرار می گرفت . علم ، دانش خوب بود و داستان سرایی دانش بد ، ابتدایی ، غیر عقلانی و برای زن ها ، بچه ها ، انسان های اولیه و مردم دیوانه . اما دانش به خودی خود خوب بود ، فرد دانش را از راه تعلیم و تربیت فرا می گرفت تا شخصی کلن باسواد و آموزش یافته تر شود . این آرمان آموزش علوم انسانی  است . اما در جامعه ی پست مدرن ، دانش  " کارکردی " می شود - - یعنی شما چیزهایی را می آموزید اما نه برای آن که آن ها را بدانید بلکه برای این که از آن دانش استفاده کنید . به طوری که ساروپ اشاره می کند ، امروزه سیاست آموزشی بیش تر بر مهارت ها و کارورزی تاکید دارد تا به صورت کلی بر آرمان های انسانی گنگ . این موضوع به خصوص در رشته های اصلی دانشگاهی انگلیس مهم است که " با مدرک ات چه کاری می کنی ؟ " .

نه تنها دانش در جوامع پست مدرن با کارکردهایش مشخص می شود بلکه انتشار ، ذخیره سازی و مرتب سازی دانش در جوامع پست مدرن از جوامع مدرن متفاوت است . مثلن فنآوری های الکترونیکی اختراع کامپیوتر روش های تولید ، نشر و مصرف علم را در جامعه ها دگرگون ساخت ( در واقع شاید بهتر است پست مدرنیسم  به این صورت توضیح داده شود که در ارتباط است با پیدایش فنآوری کامپیوتری که در دهه ی 1960 آغاز شد و نیروی مسلط بر تمام جنبه های زندگی اجتماعی شد .) در جامعه های پست مدرن هر چیز که نتواند به شکلی  توسط کامپیوتر ، ذخیره و قابل تشخیص باشد یعنی چیزی که دیجیتالی نشود - - بی شک علم نیست . در این الگو ، متضاد دانش که الگویی مدرن/انسانی است ، ناآگاهی نیست بلکه نوعی " پارازیت " است . هر چیزی که به عنوان نوعی دانش قابل کیفیت سنجی نباشد چیزی است که از طریق این سیستم قابل شناسایی نیست .

لیوتارد می گوید ( و این همان چیزی است که ساروپ برای توضیح آن وقت زیادی می گذارد ) که پرسش مهم برای جامعه های پست مدرن این است که چه  کسی تصمیم می گیرد که دانش چیست و پارازیت چیست ؟ و چه کسی می داند به چه چیزی برای تصمیم گیری نیاز است . چنین تصمیم هایی برای دانش ، شامل برآورد کیفیت مدرن/اومانیستی قدیمی نمی شود : مثلن سنجش دانش به عنوان واقعیت ، یا به عنوان خوبی یا عدالت ( کیفیت اخلاقی آن ) یا به صورت زیبایی ( کیفیت زیبایی شناسانه ی آن )        . با این حال لیوتارد می گوید که علم الگوی یک بازی زبانی را - همان طور که ویتگنشتاین یاد آور شد - دنبال می کند . من نمی خواهم به تفصیل وارد ایده های بازی های زبانی ویتگنشتاین شوم ولی ساروپ در مقاله اش برای کسانی که علاقمند باشند توضیح خوبی آورده است .

پرسش های زیادی درباره پست مدرنیسم هست که باید پرسیده شوند . یکی از مهم ترین آن ها درباره ی سیاست درگیر یا - - ساده تر ، این که آیا این جنبش در راستای تکه - تکه گرایی ، موقت - زمانی ، کارکری بودن و ناپایایی آن چیزی است که خوب یا بد است می باشد ؟ پاسخ های مختلفی هست ؛ اما در جامعه ی امروز تمایل به رجعت به دوره ی پیش - پست مدرن ( مدرن / اومانیست / تفکر روشنگری ) هست که به گروه های سنت گرای سیاسی ، دینی و فلسفی گرایش دارد . در واقع ، به نظر می رسد یکی از تبعات پست مدرنیسم ، بنیادگرایی دینی باشد که شکلی از مقاومت در برابر پرسش از راوی کل درباره ی حقیقت دینی است . این همبستگی بین روگردانی از پست مدرنیسم و سنت گرایی یا بنیادگرایی تا حدودی می تواند شرح دهد که چرا ادعای پست مدرنیسم در رابطه با تکه - تکه گرایی و چندگانگی ، به جذب لیبرال ها و فعالان می انجامد . شاید به همین دلیل هم باشد که تئوریست های فمنیست همان طور که ساروپ ، فلاکس و باتلر اشاره دارند، این قدر پست مدرنیسم را جذاب می بینند  .

اما به نظر می رسد در سطحی دیگر ، پست مدرنیسم  مولفه هایی را برای پیوستن به فرهنگ جهانی مصرف پیشنهاد می کند آن جایی که لوازم زندگی و شکل های دانش با نیروهایی بسیار بالاتر از کنترل شخص ، نشان داده می شود . این مولفه ها بر هر تفکر مربوط به هر کنشی ( یا کوشش های اجتماعی ) که لزومن محلی ، محدود و جزیی - -  اما موثر ) است، متمرکز می شوند . با دور ریختن " راوی های کل " ( مثل آزادی کامل گروه های کاری ) و تمرکز روی هدف های محلی خاص ( مانند مراکز مراقبت های روزانه برای مادرهای کارگر در جامعه ی شما ) ، سیاست پست مدرنیسم راهی برای به تئوری درآوردن شرایط محلی به صورت دگرگونی پذیر و غیر قابل پیش بینی ، ولی تحت تاثیر گرایشات جهانی ، پیشنهاد می کند . بنابراین شعار سیاست پست مدرنیسم می تواند به این گونه باشد : " جهانی بیندیش ، محلی عمل کن " - - و نگران هیچ نظام متعالی یا برنامه ی بنیادی نباش .

http://peepeghermez.blog.com/