سرباز

در جبهه میپرسد-

کجاییم؟

نیروهای خودی کجایند؟

دشمن کجاست؛ بهترین راه حمله به آن چگونه است؟

پاسخ سریع و درست

به این 3 پرسش،

نتیجه جنگ است؛

سرنوشت ارتش،

حتی بقای دولت بیدرنگ است.

آگاهی از موقعیت در چرخه زمان.

فرمانده و سربازان

در هر سطح می خواهند-

اطلاع سریع و دقیق،

در باره محل خود، نیروی خودی، و راه به دشمن.

1007

 

سفر باران

تو از ابرهای دور می آیی.

در روز بیدار و شب ظلمانی.

تری تو طراوت من ست.

با

 

طراوت

در این نم نم ملس پاییزی،

نگاهم از پنجره بر حوض –

حباب است و دایره در دایره در دایره؛

موج و محو موج.

 

در پشت پرده بیرنگ باران

مرور خاطرات -

عشقهای شظرنجی پیاده و مات،

گفتگوهای در بازکن با غریبه در ذهن:

- یاسمن!

ساعتی خود را در عشق درمن گم کن.

بدان از تو کم نمی شود!

سفرهای کشتی و باد، هواپیما و ابر،

قطار و سبز درخت، اتوبوس و گردنه کوه؛

شهرهای بندری، کوههای دور، دره ها و رود.

 

قطرات بر شیشه قاب،

تصویر صورتم بر آب.

آه چه زود گذشت کودکی و شباب.

111307

 

         

تو

حضورت در ایوان

چون گذر فصول، دمی است.

از لابلای تپه های شرقی روستا

صدای رود مشهود به دریا، در ورود.

 

نشسته ای بر لبه شب،

گیسو فشانده برنگ شب؛

شانه میکشی ستارگان را-

در لالای دریای کبود روبرو.

110707

         

دور

زمستان است.

من خورشید را گم کرده ام.

در پس درختان لخت

گرگی دیده نمیشود.

بر فراز آسمان خاکستری

زاغی دور میشود.

 

شک میکنم.

یقینی در کار نیست.

شکم ادای شک نیست.

از دورهای دور-

اشکم بر نبود نان دیگران.

رشکم بر گرمی خشاب تفنگ.

112607

         

باد

خورشید پر برگ زرین

در زیر، فرود می آید تازیانه باد قدیم

بر پشت درختان خونین.

ارتفاع مقاوم در تب زرد

سرخ می شود از درد.

 

باد می گذرد بیرحم.

 

بهار با پرواز پرستوها

در راه است

تزیین کند آنها را به خلعت پیرهن زبرجد.

تا به گل نشینند دلخواه و رنگارنگ.

191107

         

پاییزانه

یاد تو نسیمی است.

عطش تابستانی را آرامش داد.

 

باد از نه روی مهر

بر باغ گذرد.

پرده های رنگین درختان

با باد وحشت خزانی در تکان.

ردیف درختان

در افق چون تپه های سرخ سیریشه.       

باد می برد شولای زرد

را به دره های سیاه.

1107

 

اندیشه

وقتی زندگان ساکت اند-

مردگان سخن می گویند.

 

دیوار شهر از موسیقی در موج

ساکنان و سیاحان فراوان

در رژه توی خیابان

فراموش کرده اند از کجا آمده اند.

 

آوازهای شهر اندیشه مند.

اندیشه ها، پر آواز.

بر شاخه چنار، کبوتر چرتی؛

در نسیم سیم های موازی بلند،

ساران خاموش نشسته اند.

 

در تیپا از در دیوار ارگ کهن،

از دهان شهریان

خون و دود بیرون آید.

 

خورشید

از پس انبوه درختان شطرنجی خزانی

ابر خرمالوی رسیده غروب.

هوای فشرده رد پرواز جتها

از فراز سر تا افق، سرخ نارنجی-

چون چنگ خونین کیهانی.

1107

         

مرگ

          من مرثیه خوان دل خویشم. - قیصر امین پور

شهر، مشاهیرش در مشایعت،

با گل و سکوت پایانی،

یک به یک به گورستان برد.     

آنها را در سرد خاک تنها گذارد.

بسوی زندگی بر گردد.

 

صف خفتگان زیر خاک

در خواب سیاه و ایستا

در معرض تهاجم ریزه خواران طبیعت.

 

رویای 100 ساله مردگان

بر فراز شهر تاریخی

مترصد دمای دماوند سپید.

110307

 

پاییزانه-2

باد آرمانگر ویرانگر است.

باغ در تب سرخ خزانی میسوزد.

 

ارگ بزرگ شهر را می پاید.

تاریکی ترا گرفتار کرده است.

در کوچه صدای تو نیست.

حقوق بشر ضربه دیده است.

 

خزان ماجرا را رنگ آمیزی کند.

باغ در برابر اتهامات باد

 دفاعیات خود را ارایه داد.

باد باغ را تیول خود داند.

فصیحت خود را فضیلت جا میزند.

حکم با جرم خوانایی ندارد.

ترهاتی در افزون به ذباله تاریخ

جمهور باغ خواستش عریانی است.

باغ در انزوای طولانی

پژمرده شده.

گذشته را بر جایگاه اتهام گذاشتن

گره از کار نمیگشاید.

1107

 

هراس

در همسایگی، خانه ایست جنی.

بر بام آن بوفی لانه کرده است.

در ورود با غیژی نیم لا میشود.

کنار ایوان آن بید مجنونی گیسو فشانده است.

در پنجره های ذوذنقه و لوزی آن

در نیمه شب، پرده ها تکان میخورند.

هر شب 13 و هالویین،

 

ارواح گذشتگان

در آنجا به حرکت در آیند.

مهمانان- آل و غول.

میزبانان با چماق و ساطور.

دوآله پا خود را به ایوان رساند.

 

در حلقه پریان روی تپه

ماه پیر، عفریت دور، در پشت روسری ابر.

شهر در خوف و خواب.

 

ما کودکان شب

در پشت تنه درخت بید

با چراغ قوه ی هراس در دست لرزان

مسلح به بلند تیغه های ساطع نور

به رصد مردگان در عبور

بی جنب در سکوت.

بر فراز ما روبان سیاه

پرواز خفاشی گریخته از لبه غار.

کلاغی بر هره پنجره

فرو کند تیز منقار

بر قلب خونین سنجاب سرنگون.

گربه ی سیاه روی دیوار.

103107

 

انقلاب

          الهام از نقاشی دلاکروا، 1789 - در موزه لوور.*

         

انقلاب زنی ست.

در ابتدا چون الهه ای پاک جلوه می کند-

بر بلندی افق با اهتزاز درفش عدالت در نسیم آزاد.

همه بسوی او چشم براهند

از داس و سندان تا پیرهن سفید شهر

از گرسنگی و بیماری تا اوراق شعر و سرود.

درها باز میشوند زندانیان آزاد.

خورشید پر شکوه، آسمان آبی باز

هرروز 3 دقیقه بلندتر شد.

 

بزودی در تخاصم طبقات، اختلاف دسته جات، همپایی فراموش شده.

نیروی غالب انصاف از یاد برد.

با مشت و چماق پاسخ فریاد و درد دهد.

دربندان فراوان.

 

سپس در جنایت و خون، ایده آل پایمال شود.

حفظ شرایط موجود و معیشت قشری هدف شده

عفریتی شده فرزندان خود خورد

مغز آنان را در کاسه سر ترکاند

قلب آنها، مشت سرخ لاله، را َجَود.

تا نظام پیر بر جوان بپا ماند.

تا این پیر بمیرد

وضع ادامه دارد.

خورشید فیلتر شده، آسمان سمی

هر شب 3 دقیقه بلندتر میشود.

022206

* در مجلس ملی انقلاب کبیر فرانسه، ژاکوبینها جمهوری خواستند. با جنگ خارجی، روبسپیر کنترل را بدست گرفت؛ در 2 سال 15 هزار نفر را زیر گیوتین برد؛ منجر به واکنش ترمیدوری و ظهور دولت نظامی ناپلئون شد.